|
کیست آن که با من از هست به بود با من از نور به تاریکی از شعله به دود با من از آوا تا خاموشی دور تر شاید تا عمق فراموشی راه خواهد پیمود...؟! پن۱ : خب وقتی شرایط فقط یه راهه ناخواستنی جلو پات بذاره بهتره زیاد خودتو درگیرش نکنی و به اینکه بلاخره تموم میشه دلخوش باشی. واسه همین شوخی کردم که شاید تلخ بود، اما قصدم فقط یه خندهی کوچیک بود. حالا کمپوت آناناس خوبه دیگه؟:دی پن۲ : بازم یه خواب دیگه...
- فکر میکنی هنوز میتوانم آن زن را که بیهیچ توضیحی ترکم کرد، دوست داشته باشم؟ - کتابت را خواندهام. میدانم که میتوانی. - میخواهی بپرسی که با وجود عشقم به اِستِر، میتوانم تو را هم دوست داشته باشم؟ - جرات نمیکنم این سوال را بپرسم، چون جوابت ممکن است زندگیام را خراب کند. - میخواهی بدانی آیا قلب یک انسان، میتواند فقط عاشق یک نفر نباشد؟ -این سوال به اندازهی سوال قبلی مستقیم نیست، مایلم جوابش را بدهی. -فکر میکنم میتواند. مگر این که یکی از آنها مبدل بشود به... -...زهیر، اما میخواهم به خاطرت بجنگم، فکر میکنم به زحمتش میارزد. مردی که بتواند آنطور عشق بورزد که تو به اِستر میورزیدی –یا میورزی- سزاوار احترام و تلاش من است. و فعلاً برای اینکه نشان بدهم که دلم میخواهد کنارم باشی، برای این که نشان بدهم چهقدر برایم مهمی، کاری را که از من خواستی انجام میدهم، هرچند احمقانه است: میروم دنبال اینکه بفهمم چرا ریلهای قطار 4فوت و 5/8 اینچ از هم فاصله دارند. «زهیر. پائولو کوئلیو» پن : تو آرشیو چند ماه پیش بود.
بی اشک چشمان تو ناتمام است و نمناکیِ جنگل نارساست... «سهراب» پن : همینجوری دلم این شعره سهراب خواست. پن : امروز قبل از امتحان خاقانی که ما رو مشعوف کردند ایشون، آب پرتقال نوش میکردیم و آیدا گفت بریم سر جلسه، یه نگاه به ساعت انداختم که 10دقیقه از امتحان گذشته بود اما هنوز زنگ شروع امتحانو نزده بودن و به آیدا گفتم آخه زنگ نزدن که هنو؟! رفتیم دیدیم امتحان شروع شده، بعد از امتحانم این شد سوژه که آره بابا اگه زنگ امتحانو نزنن من امتحان نمیدم بس که مبادیه آدابم:دی –از صبح یادم میافته خندم میگیره:دی- پن : چقد خوشمزست بعد از روز تولدت بازم هدیه میگیریا، مرسی بانو:*
کلاً بدخوابم. کم میخوابمُ اگر از وقتی که باید بخوابم بگذره بدجور برج زهرمار میشم امروز از اون روزا بود. دیشب خواب نداشتم و دمه صبح هم صدای این بچه گربههه از تو حیاط موزیک زمینه خوابم بود. امتحانم رو که دادم و از دانشکده برگشتم، سردرد بدی گرفتم و بدتر از اون کلافه شدم. تا میخواستم نیم ساعتی چشمامو رو هم بذارم خواهره حرفی برای گفتن داشت و بلاخره به بهانهای از خونه بیرونش کردم و قرص خوردم و همین که سرم رو روی بالش گذاشتمو چشمام گرم شد با صدای ترکیدن بادکنکی که خواهره روز تولدم باد کرده بود بیدار شدم... پن۱: بعد از اینهمه روز همین امروز باید میترکید:| پن۲: ای تو روحت...
یه جا باشه بالای یه کوه بعد از غروب که خورشید پیدا نباشه -اما هنوز سرخیش تو آسمونه- یه درخته همون بالا اینجا زمین یکم مسطحه جلوی این درخت یه دره یکم باد یکم نمباره رو این درخت یه تابه! طوری که وقتی تاببازی میکنی میای جلو زیر پات خالی میشه... کیف میده اونوقت سرتو از پشت خم میکنی غشغش میخندی اون دورا اون دور دورا یه ابره یه تیکه ابر کوچیکِ خاکستری رو همین تاب اون بالا داد میزنی: « آهــــای! با من دوست میشی؟ من خیلی تنهام» صدا میپیچه میشنوی میگه: «آهــــــــــــــــای با مـــــــن دوست میشی؟ من خیلـــــــــــــی تنـهــــــــــام» . . . پن : دستنوشتهام. پن : همین که مدام میرم سراغ یه آهنگ و میشه همدم روز و شبام، باید پیه اینم به تنم بمالم که یهو که میرسم خونه و خواهره داره اون آهنگُ گوش میده، دوباره بزنم بیرون...
شايد زندگی يعنی همين يعنی رشد كردن از ميان پوسيدگی پن : حذف شد!
مهر عزيز هشيار باش خورشيد غروب خواهد كرد در سوگ آخرين خشكيده برگ اميد خورشيد خواهد خفت میدانی؟ پن : نیمهشب با نور ماه که رو صورت و نیمی از بدنم افتاده بیدار میشم. سایش سنگینه! پردهی اتاق رو کامل میکشم، سرمو محکم تو بالش فرو میکنم...
در پناه کوهی گل سرخی با ناز خفته بر دامن سبز گل سرخی دیگر شب شبی طوفانیست «حسین پناهی» پن۱ : تو مهمونی پسر عمههه صدام میکنه، با خنده بهم میگه یکم بخند و وقتی با تعجب نگاش میکنم که مگه خلم و با تعجب به عمهها و دخترا نگاه میکنم، رو به عمهها میگه خندیدنش مثله راویه! بله! الکی که دورهی 4سالهی لیسانس 6ساله نمیشه! دل پسر عمهمون اونجا گیر کرده:دی پن۲ : امتحانات که افتاده بود آخر شهریور افتاده 23تیر تا 3مرداد، از این طرف مسابقات دانشگاه 23تا27 تیر تو سمنانه، از اون طرفم از 23اُم ترم جدید کلاس زبانم شروع میشه:دی الان من چند قسمت بشم خوبه؟:|
:) خُب گاهی لذت میبرم وقتی حدسهام یکم تغییر میکنه و اون توقعات –شایدم نابهجا- جابهجا میشن و آدما یکم خوندنیتر میشن برام و یه تلنگری میخورم که آهای دختره! قرار نیست چیزایی که واسه تو مهمه واسه دیگران مهم باشه. فرضاً امسال برام جالب بود که از روز قبل تبریکهای امسال شروع شد، با اون صداهای شادشون یکم حالم رو جا آوردن. اما امسال خبری نشد از اونایی که همیشه کلی برامون جذاب بود که ساعت 12شب مسابقه بزاریم کی اول تبریک میگه. بعد از کلاس تبریکهای فامیل...بعد که میرسم خونه و واسه خودم لم دادم و کتاب میخونم و یکم گیجم، دخترک زنگ میزنه و بعد از اینکه کلی به حال نزار من میخندیم، یکم تازه میشم و یکم به روی خودم میخندم. تبریک همون همصحبت بده، یا این دوسته که همیشهی خدا گیجه کاملاً غافلگیرم میکنه و... و کلی ممنون از همهی همهی اون دوستایی که با sms یا گپ تبریک گفتن...:* پن۱ : یکی از مسابقاتی که همیشه با خودم میزارم اینه که اولین نفر باشم که با کلی جیغ و داد تولد یکی رو بهش تبریک بگم:دی پن۲ : امسال برخلاف سالهای گذشته دونه دونه شمعهای بیست و یک سالگیم رو فوت میکنم:)
فرسنگها سنگها جادهها... دیگر چه اهمیت دارد یک نفر دارد اینجا دل دل میزند تب میکند تاب... نمیآورد شبها تبآلود میشود که چه روزی بود... پن1 : دستنوشتهام. پن2 : نمیدونم چرا حس میکنم که یه رونده طولی بود که به من ختم شد!
خدا! بسه لطفاً! فکر نمیکنی مدت زیادیه زندگیه من رو pause مونده؟ . لطفاً دکمهی play رو بزن!
از اونجایی که هرچی یواشکی و دلخواستههای من ایّام امتحانات میاد سراغم، این روزا زندگی میکنم، گاهی هم در لحظه میمیرم! اینکه شبا دور و برت رو با چندتا کتاب شلوغ کنی و برای خالی نبودن عریضه جزوهی عربی:( رو بذاری وسطشونو دنبال اون جملههه که تو ذهنت میچرخه هی اون چندتا کتابو ورق بزنی و بخونی و بخونی...بعد که چشات گرم شد و خوابیدی، نیمهشب چندبار بیدار شی و یه نیمخط از رو وجدان دردی که قلقلکت میده اون جزوه رو نیم خطی بخونی و دوباره لابهلای ورقای صورتی و سبز اون کتابا دنباله حستو بگیری... پن: دیوونه! این حسه خیلی خوشمزست.
خلقم سر جاش نیومد اما من الان دلم میخواد یکی روبهروم بشینه و من با شکل ابرو ، حالت نگاهم، شایدم لبام و حرکت سرم بدون کوچکترین صدایی باهاش صحبت کنم! پن : دختر جان، پیشاپیش تولدت با کلی سلامتی و آرزوهای خوب و آرامش مبارک. میدونم باید نوروزتم تبریک گفت که مال تو تازه شروع میشه:دی اما من هیچ دلم نمیخواد این یه هفته تموم شه:( |
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |