|
شبها در پارک راه میروم و به عکس ماه در آب سلام میکنم تاريکی از سوت میترسد سوت میزنم و خوشبختم. «عباس معروفی»
نزدیک ظهر به خونه زنگ زدم و گفتم دانشکده شلوغ شده و اعتصابه و منم دیرتر میام خونه. حدوداً 2ساعت بعد از تلفن من یکی زنگ میزنه خونه و بابا گوشی رو برمیداره: آقا: منزل آقای فلانی؟ بابا: بله آقا: از دانشکده علامه طباطبایی تماس میگیرم بابا -نگران و ناراحت-: بفرمایید آقا: شما چه نسبتی با دانشجو راویِ پاییز دارید؟! بابا- کاملاً نگرانی و ناراحت و عصبانی- : پدرشون هستم، چی شده؟ آقا: گویا دخترتون کلاسور جزواتشون که برگه انتخاب واحد و کارت اقتصاد نوینشون توش بوده رو دانشکده گم کرده بود، خواستم اطلاع بدم اسرع وقت بیاد تحویل بگیره!!! آخه یکی نیست بگه آقا این چه طرز خبر دادنه؟! جالبه من هنوز دانشکده بودم. همین ۸پست قبل بود که گفتم جزوههام گم شده:)) رسیدم خونه بابا عصبانی و ناراحت بود و منم نیشم باز که آج جون جزوه و فیشبرداریام پیدا شد:دی
آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بود روی ما دایم طرف با سیلی استاد بود «صائب»
دیدی میخوای حرفی بزنی اما اون حرفه نمیاد؟! ازینا که میدونی چی میخوای بگیا، اما نمیدونی چطوری(!) الان ازین دردا دارم خُب بعد چقد خوبه این حرفا که تو ذهنته رو از یکی دیگه بشنوی
من قول میدهم! بله من قول میدهم که در اولین فرصت ِ بیکاری و فراق ِ بال سر به زانوان خدایم بگذارم با خدایم یک دل سیر گریه کنم...! بله من قول میدهم! من ق و ل ... پن :
شاید، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی ِ یک تقدیر بودهایم نمیدانم...! «نادر ابراهیمی»
در وجود هرکس رازی بزرگ نهان است داستانی راهی بیراههای پن : «مارگوت بیکل»
هیچ اگر سایه پذیرد، ما همان سایهی هیچیم...
یه روزم که واسه دقیقه دقیقهات برنامه ریختی، با یه sms همه برنامههات میپره. که جی؟! بله استاد یه جلسهی برای سرگروهها گذاشته:( پن : البته دیشب ذکر خیر همین استاد بود:دی
دير شد باد وحشی رفت شتابان رفت از دور دست از ميانِ دشت دگر آوايی به گوش نمیرسد دير شد باز هم دير شد باد وحشی شتابان رفت دير شد... پن1 : این نوشته تو ذهنم تکرار میشه و تکرار... پن2 : تحقیق سبکشناسیم رو «هبوط» شریعتی خیلی خوب از آب دراومد. و واقعاً عجب قسمت نابیش به من افتاد. پن3 : کافیه یک ساعت کلاسور جزوههاتو تو کلاسی جا بذاری، برمیگردی آش با جاش نیست! تمام جزوههام این دم امتحانی پرید:(( برگه انتخاب واحدمم توش بود، اینا همه یه طرف اون گفتمانهای سر کلاسیه من و آیدا درمورد اساتید یه طرف:دی
گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست سکوتِ ملالها از راز ما سخن تواند گفت... پن1 : ... پن2 : هوم! این بازیه چطوریه؟! پن3 : خُب بله! تا یکشنبه باید 3کار تحقیقمو تحویل بدم. هنوز فیشبرداریه ناصرخسرو مونده و دو مقالش هم همینطور. کار سبکشناسیه نثر هم باید دوباره چک کنم و تایپ نهاییش مونده. راستی فردا هم امتحان شفاهی بوستان دارم –الان یادم افتاد:دی- من خوبم!:|
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |