تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

شب‌ها در پارک راه می‌روم

و به عکس ماه در آب سلام می‌کنم

تاريکی از سوت می‌ترسد

سوت می‌زنم و خوشبختم.

 

«عباس معروفی»

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت18:12توسط راوی پاییز | |

 

نزدیک ظهر به خونه زنگ زدم و گفتم دانشکده شلوغ شده و اعتصابه و منم دیرتر میام خونه.

حدوداً 2ساعت بعد از تلفن من یکی زنگ می‌زنه خونه و بابا گوشی رو برمی‌داره:

 

آقا: منزل آقای فلانی؟

بابا: بله

آقا: از دانشکده علامه طباطبایی تماس می‌گیرم

بابا -نگران و ناراحت-: بفرمایید

آقا: شما چه نسبتی با دانشجو راویِ پاییز دارید؟!

بابا- کاملاً نگرانی و ناراحت و عصبانی- : پدرشون هستم، چی شده؟

آقا: گویا دخترتون کلاسور جزواتشون که برگه انتخاب واحد و کارت اقتصاد نوینشون توش

      بوده رو دانشکده گم کرده بود، خواستم اطلاع بدم اسرع وقت بیاد تحویل بگیره!!!

 

آخه یکی نیست بگه آقا این چه طرز خبر دادنه؟! جالبه من هنوز دانشکده بودم. همین ۸پست

قبل بود که گفتم جزوه‌هام گم شده:))

رسیدم خونه بابا عصبانی و ناراحت بود و منم نیشم باز که آج جون جزوه و فیش‌برداریام پیدا

شد:دی

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت18:44توسط راوی پاییز | |

 

آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بود

روی ما دایم طرف با سیلی استاد بود

 

«صائب»

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت17:59توسط راوی پاییز | |

!

 

دیدی می‌خوای حرفی بزنی اما اون حرفه نمیاد؟!

ازینا که می‌دونی چی می‌خوای بگیا، اما نمی‌دونی چطوری(!)

الان ازین دردا دارم خُب

بعد چقد خوبه این حرفا که تو ذهنته رو از یکی دیگه بشنوی

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت17:59توسط راوی پاییز | |

 

من قول می‌دهم!

بله من قول می‌دهم که در اولین فرصت ِ بی‌کاری و فراق ِ بال

سر به زانوان خدایم بگذارم

با خدایم یک دل سیر گریه کنم...!

بله من قول می‌دهم!

من

ق

و

ل

...

                                      

 

پ‌ن : احمق!

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت10:30توسط راوی پاییز | |

 

شاید، شاید که ما نیز عروسک‌های کوکی ِ یک تقدیر بوده‌ایم

نمی‌دانم...!

 

«نادر ابراهیمی»

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت9:31توسط راوی پاییز | |

 

در وجود هرکس

رازی بزرگ نهان است

داستانی

راهی

بی‌راهه‌ای

 

پ‌ن : «مارگوت بیکل»

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت19:2توسط راوی پاییز | |

 

هیچ اگر سایه پذیرد، ما همان سایه‌ی هیچیم...

                                               

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت10:42توسط راوی پاییز | |

 

یه روزم که واسه دقیقه دقیقه‌ات برنامه ریختی، با یه sms همه برنامه‌هات می‌پره. که جی؟!

بله استاد یه جلسه‌ی برای سرگروه‌ها گذاشته:(

 

پ‌ن : البته دیشب ذکر خیر همین استاد بود:دی

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت11:24توسط راوی پاییز | |

 

دير شد

باد وحشی رفت

شتابان رفت

از دور دست

از ميانِ دشت

دگر آوايی به گوش نمی‌رسد

دير شد

باز هم دير شد

باد وحشی شتابان رفت

دير شد...

 

پ‌ن1 : این نوشته تو ذهنم تکرار می‌شه و تکرار...

پ‌ن2 : تحقیق سبک‌شناسیم رو «هبوط» شریعتی خیلی خوب از آب دراومد. و واقعاً عجب

         قسمت نابیش به من افتاد.

پ‌ن3 : کافیه یک ساعت کلاسور جزوه‌هاتو تو  کلاسی جا بذاری، برمی‌گردی آش با جاش

          نیست! تمام جزوه‌هام این دم امتحانی پرید:(( برگه انتخاب واحدمم توش بود، اینا

          همه یه طرف اون گفتمان‌های سر کلاسیه من و آیدا درمورد اساتید یه طرف:دی

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت15:20توسط راوی پاییز | |

 

 

گاه به سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست

سکوتِ ملال‌ها

از راز ما سخن تواند گفت...

 

پ‌ن1 : ...

پ‌ن2 : هوم! این بازیه چطوریه؟!

پ‌ن3 : خُب بله! تا یکشنبه باید 3کار تحقیقمو تحویل بدم. هنوز فیش‌برداریه ناصر‌خسرو

          مونده و دو مقالش هم همینطور. کار سبک‌شناسیه نثر هم باید دوباره چک کنم و

          تایپ نهاییش مونده. راستی فردا هم امتحان شفاهی بوستان دارم –الان یادم

          افتاد:دی- من خوبم!:|

 

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت16:43توسط راوی پاییز | |