|
اندوه مرا بچين كه رسيده است. «سهراب سپهری» پن1 : ... پن2 : با خواهر تپله که بیرون میریم مـــُـــدام غر میزنه که تو تمام زندگیت رو دویدی:)) پن3 : این روزا تنها 2چیز خیلی سرحالم میاره، اول از همه وقتی صبح میشه و ادامهی کتاب دیشب رو میخونم، دوم تمرینام که به تازگی رویهی راکتم رو عوض کردم و مخصوصاً وقتی مثل اسب قبل و بعد از تمرینم میدوم، اما فعلاً پام داغونه داغونه:(!
وقتی بلاخره شب یه وقتی پیدا میشه تا کمی استراحت کنی و کتابارو مرتب کنی و به تکنیکهایی که مربی مدام گوشزد میکنه فکر کنی و بعد که یکم کارا روبه راه شد حالا کمی دراز بکشی و شروع کنی یه کتاب خوندن... بعد یه sms! یادم میافته که چند روزه به این کلبه سر نزدم، بعد که sms رو دوباره میخونم، قضیه برا خودم کاملاً حل شده و ساده میاد. یه نفر یه نظری رو به اشتباه –عمد یا غیرعمدش مهم نیست- برای کلبهی راوی گذاشته. شما شخصه محترمی که اومدی و نظری دادی، نمیدونی که اینجا کلبهی منه، 4دیوارشو خودم ساختم، محفله دوستانشو خودم انتخاب کردم، و بارها –همین پن دو پست قبل دمه دسته، یه نگاه بندازید- اینجا نرم و دوستانه گفتم: « اینجا کلبهی منه و هیچ دلم نمیخواد توضیحی خارج از این محیط به کسی بدم.» گاهی علاقه و دوستداشتنها رنگه بدی به خودش میگیره، اینکه به دلیلی که خودتم تا چند ثانیه قبل ازش بیخبر بودی بخوای پاسخگو باشی –اینکه به چی رو هم نمیدونم!-. اینجا یه محیطه مجازیه، کسی که چشمش رو به روی یه رابطهی طولانی و البته عمیق ببنده و به خاطر یه نظر -که تازه اینجا برای راویه کلبه گذاشته شده و نه هیچ کسه دیگه- حسه طلبکاری بهش دست بده، واقعاً نمیدونم چی باید گفت! بارها تو بلاگ دوستان دیگه دیدم که گاهی نالیدن ازینکه شناخته شدن توسط دوستان دیگه و باید مدام پاسخگوی نوشتههاشون به دیگران باشن، و متاسفانه خیال میکردم که چقد سخت میگیرن به خودشون و دیگران! اما گویا خودم گرفتارش شدم. پن۱ : تا اطلاع ثانوی نظرات بلاگ با تایید نمایش داده میشه. پن۲ : آها! مرسی شمایی که اون کامنت رو گذاشتی و خیلی چیزای جلو چشمم رو نشونم دادی.
مرا ببر به آن نقطهای که آغازش تو بودهای... و پایانش بیخیال!!! پایان دیگر چیست؟!! وقتی که آغازش تو بودهای... پن۱ : آقا جان! همین بس که امروز خیلی خوب بود و حسابی به دلم نشست، مخصوصاً با گپ و هدیه دوست. پن۲ : جای نیشگون رو بازومه!:|
وقتی چشمانم را روی هم میگذارم خواب مرا نمیبَرد تو را میآورد از میان فرسنگها فاصله پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : هوا تاریک، بارون شدید، هوا خنک، خیابون ولیعصر،...پر از چشم نامحرم! پن۳ : هیچ دلم نمیخواد بابت نگاشتههای این صفحه، جایی یا به کسی جوابی پس بدم، اینها یا دلنوشتهاند و یا خطخطی که هیچ توضیحی جز برای خودم ندارم.
من سر ریز شماییام که نه حرفی برای زدن دارید نه دلی برای عاشق شدن تفسیر سکوتتان کار راحتی نیست من شکست خوردهی تفسیر سکوت شمایم پن : الان -دقیقاً همین الان- دلم اینو خواست.
این روزها مداد رنگیِ قرمزم زود به زود تمام میشود . لبها دیگر خندان نیست! پن1 : دستنوشتهام. پن2 : با حسه الانم میتونم یه دنیا رو عاشق کنم:) پن3 : گاهی نیازی به دیدن نیست، شنیدن صدای خنده خیلی دلچسبتره. هی! چشماتو ببند، بشنو !
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |