تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

اندوه مرا بچين كه رسيده است.

«سهراب سپهری»

 

پ‌ن1 : ...

پ‌ن2 : با خواهر تپله که بیرون می‌ریم مـــُـــدام غر می‌زنه که تو تمام زندگیت رو دویدی:))

پ‌ن3 : این روزا تنها 2چیز خیلی سرحالم میاره، اول از همه وقتی صبح می‌شه و ادامه‌ی کتاب

          دیشب رو می‌خونم، دوم تمرینام که به تازگی رویه‌ی راکتم رو عوض کردم و مخصوصاً

         وقتی مثل اسب قبل و بعد از تمرینم می‌دوم، اما فعلاً پام داغونه داغونه:(!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت10:45توسط راوی پاییز | |

 

وقتی بلاخره شب یه وقتی پیدا می‌شه تا کمی استراحت کنی و کتابارو مرتب کنی و به تکنیک‌هایی که مربی مدام گوشزد می‌کنه فکر کنی و بعد که یکم کارا روبه راه شد حالا کمی دراز بکشی و شروع کنی یه کتاب خوندن...

بعد یه sms!

یادم میافته که چند روزه به این کلبه سر نزدم، بعد که sms رو دوباره می‌خونم، قضیه برا خودم کاملاً حل شده و ساده میاد. یه نفر یه نظری رو به اشتباه –عمد یا غیرعمدش مهم نیست- برای کلبه‌ی راوی گذاشته.

شما شخصه محترمی که اومدی و نظری دادی، نمی‌دونی که اینجا کلبه‌ی منه، 4دیوارشو خودم ساختم، محفله دوستانشو خودم انتخاب کردم، و بارها –همین پ‌ن دو پست قبل دمه دسته، یه نگاه بندازید- اینجا نرم و دوستانه گفتم: « اینجا کلبه‌ی منه و هیچ دلم نمی‌خواد توضیحی خارج از این محیط به کسی بدم.»

گاهی علاقه‌ و دوست‌داشتن‌ها رنگه بدی به خودش می‌گیره، اینکه به دلیلی که خودتم تا چند ثانیه قبل ازش بی‌خبر بودی بخوای پاسخگو باشی –اینکه به چی رو هم نمی‌دونم!-.

اینجا یه محیطه مجازیه، کسی که چشمش رو به روی یه رابطه‌ی طولانی و البته عمیق ببنده و به خاطر یه نظر -که تازه اینجا برای راویه کلبه گذاشته شده و نه هیچ کسه دیگه- حسه طلبکاری بهش دست بده، واقعاً نمی‌دونم چی باید گفت!

بارها تو بلاگ دوستان دیگه دیدم که گاهی نالیدن ازینکه شناخته شدن توسط دوستان دیگه و باید مدام پاسخگوی نوشته‌هاشون به دیگران باشن، و متاسفانه خیال می‌کردم که چقد سخت می‌گیرن به خودشون و دیگران! اما گویا خودم گرفتارش شدم.

 

پ‌ن۱ : تا اطلاع ثانوی نظرات بلاگ با تایید نمایش داده می‌شه.

پ‌ن۲ : آها! مرسی شمایی که اون کامنت رو گذاشتی و خیلی چیزای جلو چشمم رو نشونم

        دادی.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت10:19توسط راوی پاییز | |

 

مرا ببر

به آن نقطه‌ای

که

آغازش تو بوده‌ای...

و

پایانش

بی‌خیال!!!

پایان دیگر چیست؟!!

وقتی که آغازش تو بوده‌ای...

 

پ‌ن۱ : آقا جان!

        همین بس که امروز خیلی خوب بود و حسابی به دلم نشست، مخصوصاً با گپ و

        هدیه دوست.

پ‌ن۲ : جای نیشگون رو بازومه!:|

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت20:16توسط راوی پاییز |

 

وقتی چشمانم را روی هم می‌گذارم

خواب مرا نمی‌بَرد

تو را می‌آورد

از میان فرسنگ‌ها

فاصله

 

پ‌ن۱ : دست‌نوشته‌ام.

پ‌ن۲ : هوا تاریک، بارون شدید، هوا خنک، خیابون ولیعصر،...پر از چشم نامحرم!

پ‌ن۳ : هیچ دلم نمی‌خواد بابت نگاشته‌های این صفحه، جایی یا به کسی جوابی پس بدم،

          این‌ها یا دل‌نوشته‌اند و یا خط‌خطی که هیچ توضیحی جز برای خودم ندارم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت18:17توسط راوی پاییز | |

 

من سر ریز شمایی‌ام

که نه حرفی برای زدن دارید

نه دلی برای عاشق شدن

تفسیر سکوتتان کار راحتی نیست

من شکست خورده‌ی تفسیر سکوت شمایم

                                   

پ‌ن : الان -دقیقاً همین الان- دلم اینو خواست. 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت10:21توسط راوی پاییز | |

  

این روزها

مداد رنگیِ قرمزم

زود به زود تمام می‌شود

.

لب‌ها دیگر خندان نیست!

                                        

 

پ‌ن1 : دست‌نوشته‌ام.

پ‌ن2 : با حسه الانم می‌تونم یه دنیا رو عاشق کنم:)

پ‌ن3 : گاهی نیازی به دیدن نیست، شنیدن صدای خنده خیلی دلچسب‌تره.

          هی! چشماتو ببند، بشنو !

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت10:44توسط راوی پاییز | |