|
این پست کاملاً راویانهست. یه وقتایی پیش میاد که حس میکنی که نسبت به هیچچیز و هیچکس مسئول نیستی و هدفهات همه شخصی میشن و مهم نیست که قراره دوقدم اونطرفتر چه شرایطی برای دیگری بوجود بیاد و ... خواستم یگم درست تو همین شرایط بودم و داشتم به راوی بودنه خودم شک میکردم، که انگاری قصّههام تموم شدن و همشون شدن واگویههای شخصیه دلکم. اما دیشب یکی بود که کمی قصّه میخواست، یکی بود که دلش میلرزید و میترسید از راهی که پیش روش گذاشتن و نمیدونست باید به کدوم حس و راهش اعتماد کنه و فقط گریه کردن بود که آرومش میکرد. آروم و با لبخند قصّه گفتم براش بدون اینکه آخر قصّه رو مشخص کنم، و اصلاً دلم نمیخواست دل به دلهرش بدم...به موقع متوجه قصّهام شد و یه لبخند پَت و پهن جای اون اشکها رو گرفت و دل منم آخیش شد که هنوز بلدم قصّه بگم...:) پن : من همیشه عاشقه این قصّههای شبونم.
- چطور میتوان مردهها را از زندهها بازشناخت؟ - خیلی آسان است. زندهها همیشه عجله میکنند. «کار از کار گذشت از ژان پل سارتر» پن۱ : از اونجا که علاقهی بسیار زیادی دارم که تو هر رشتهی ورزشی سرکی بکشم اینبار گزینهای که در مقابلم قرار گرفت اسکی بود!:) گرچه اولش خسته شدم اما به قول مربی جوگیر شدم و زود قِلِقه کار دستم اومد. خب یه حسهای گمشده رو اون بالا، بین اون کوهها و برف پیدا کردم. پن۲ : خیلی ضدحاله دقیقهی نود متوجه بشی یکی از تحقیقهایی که کلی روش حساب کرده بودی الان تو سطل زباله است:| آقا جان ما 32نمره کار تحقیقی نخوایم چیکار کنیم؟!
بدجور دچار چشم درد شدم:( تا اطلاع ثانوی و خوب شدن چشمم نیستم:|
من در منتهای لذت، حتی هنگامی که در کورهی سعادت گداخته میشوم، باز مزهی تلخ زهر زندگی را که ته زبانم هست میچشم. چه لذتی من ازین تماس دست او با بازوی لختم احساس کردم! با وجود این چندشم شد. چنین انتظاری نداشتم. این مرد مثل سرب به نظر میآمد! خیال میکرد میتواند سوز درونیش را پنهان کند. اما از تمام خطوط صورتش، از سرخی که در چشمهایش برق میزد، از سکوتی که ناگهان به او دست میداد، از لرزهای که لبان خشک او را فرا میگرفت. پریشانی و تشنج او احساس میشد. با وجود این، انسان همیشه دودل بود و نمیدانست با کی سر و کار دارد. *چشمهایش، بزرگ علوی پن۱: جملهای که تو ذهنم موند: «من از چشمهای تو میترسم. آنها بر من تسلط دارند.» پن۲: گاهی آدمای سنتشکن برام جالبند، در واقع تنها سرگرمی جالبی میشن، گاهی خطرناکند، حس میکنم با خودشون درگیر میشن و گاهی هم علاقه دارن دیگران رو به بازیشون بکشونن، و وقتی از دور تماشاشون میکنی،... آره گاهی به نظر پوچ میان! :|
نیمه شبه. بلاگ میخونم که نویز میافته و sms میاد. Salam شماره غریبست و هیچم به ذهنم فشار نمیارم که ممکنه کی باشه! چند دقیقه بعد دوباره نویز و sms: Shoma khob hastid [!] حوصله ندارم بپرسم شما، یا اینکه اشتباه میفرستی و ... Age emkan dare ba sms sohbat konim . Hatman haleton khob nist ke javab sms nemidid . گوشی رو خاموش میکنم و میخوابم. صبحsms زده: بزرگترین افسوس آدمی این است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند، اما یک روز به یاد میآورد که میتوانست اما نخواست؛-) !!! چی بگم؟! پن۱ : چه مزاحم فرهیختهای!!! پن۲ : خیلی مزه میده کسی خونه نباشه و صبح دیر از خواب بیدار شی و بعد که میری سراغ یخچال تا شیر کاکائو بخوری، لیست کارایی که مامان نوشته و تا عصر باید انجام بدیُ رو در یخچال چسبونده ببینی! واقعاً دلچسبه:| پن۳ : از اونجایی که من به حسم کاملاً ایمان دارم، -آیدا دیروز دیدی!- این روزا با حسم به خوبی زندگی میکنم:)
هرچقدر هم که آسمان را به ریسمان بافی اصلاً آسمان را به زمین رسانی... اعترافهایت بوی گندِ توجیه میدهد برای تبرئهات . . . من خدا نیستم! پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : میبینی، این کاغذهای سیاه شده، همه داشتههای من از اون خاطراته. پن۳ : خیلی دوست ندارم وقتی چیزی رو از دست میدم خودم یا دیگری رو سرزنش کنم، (دروغ چرا یکم تب میکنم اما) مهم از دست دادنه بود...خُب باقیه قضایا کشکه! (حتی اون تب کردنه برای مدتی!)
تقصیر من که نیست! فقط گاهی صدای خیالاتم از صدای شما که صدایم میزنید بلندتر است باور کنید! پن۱ : باور کنید! پن۲ : درست زمانی که گمان میکنم که خدا منو کمتر میبینه، یا اینکه منو کامل به بنبست میرسونه، راهه دیگهای رو جلوم میزاره. پن۳ : کتابفروشیه سر خیابون رو خیلی دوست دارم، دلنشینه، البته فروشندهی مو جوگندمی هم اونقدر جنبه داره که اگه 2ساعت بین قفسهها کتابارو بررسی کنی فقط بهت لبخند بزنه و گاهی پیشنهادی هم در مورد کتابا بهت بده و با حوصله به سوالات جواب بده.
وقتی صبر را از مادرم غرور را از پدرم به میراث برده باشم جز این چیزی نمیشوم... پن۱ : وقتی از خیلیا میشنوم که اوههه چقدر صــبرم زیاده، هم به خودم مغـــرور میشم هم از خودم بدم میاد! پن۲ : ببخشید چطوری میشه یه ماه برگردیم عقب تا زمستون شه؟! الان آرشیومو که چک کردم دیدم یه پستی بود که میخواستم زمستون بزارم؟:( حالا کو تا 9ماه دیگه! پن۳ : تو این دید و بازدیدهایی که گذشت من یه دوسته خوشگل و بانـمک دیگه به اسم عرشـیا پیدا کردم:) عکس[click]
از بیکاری که بهتره خُب! اینکه شبا که بیخواب میشی و هرچی هم کتاب بخونی و موزیک گوش بدی فایده نداره مثل جغد هی اینور اونور رو نگاه کنی تا ببینی بلاخره چی میتونه سرگرمت کنه، 1ساعت لاک بزنی و بعد بخوای که حالا اون یکی رنگه رو هم امتحان کنی، بازم حوصلت قلقلکش بیاد، خُب خیلی شاد میشینم با این خطم حرفایی رو که طیِ شب بیداریهای گذشته تو draftگوشیsave کرده بودم رو برای اون یکی خطم میفرستم، بعد ۱ساعت خودمو سرگرم میکنم، اونوقت اون یکی خطم رو میذارم تو گوشیمو با اشتیاقی وصف نشدنی اساماسارو میخونم:) پن۱ : تازه بعدش که اون یکی خط رو میذاری تو گوشی خیــلی خوشمزست که ببینی وااای یه دوسته دیگت که شببیداری میکنه بهت اساماس داده و یه گپه گرم هم میزنی. پن۲ : این روزا حسم به همه چیز تازه است و به زمین و زمان لبخند میزنم و میخوام این حس رو به دور و بریام منتقل کنم. پن۳ : بسیار خرسندیم که پدر گرامی شبها با موزیک این کلبه به خواب میروند. باشد که رستگار شویم:D پن۴ : عمو اینا میخواستن برن مشهد و شمال. پیشنهاد دادم از سمت شاهرود و نیشابور برن و به جنگله ابرِ شاهرود سر بزنن، دوباره بحثه سفرای خانوادگی شروع شد:| تا من باشم الکی پیشنهاد ندم تو این عیدی!
بابا نیامد... بابا آن شب به خانه نیامد بابا حتی با دستهای خسته و دل شکسته نیامد بابا حتی سر به زیر و شرم زده نیامد بابا امسال دیگر سر سفره هفت سین ما نیست سفرهای که هیچ وقت پهن نشد...چون سینهایش جور نشد... بابا امسال دیگر نیست تا زیر لب دعا کند... بابا مُرد... بابا مَرد مُرد! از این به بعد مادر پدر هم هست مادر خسته است مادر غمگین است صاحبخانهمان به مادر گفته است: «اگر کمی با من راه بیایی ... میتوانی تا هر وقت که میخواهی با بچههایت اینجا بمانی» مادر شرمگین است... مادر دارد رخت و لباسهایمان را جمع میکند بقچهی مادر پر است از غصه و حیا... مادر میگوید: «باید از اینجا برویم... باید برویم جایی که آدمها آدم باشند... در شادی و غمها با هم باشند»... بابا نیامد... مادر! تو...نرو! پن۱ : اینو تو آرشیوم پیدا کردم، تلخه. پن۲ : تفریحه سالمه این روزای من، درست کردن غذا و کیک و شکلاتهای من درآوردیه:D وقتی هم حسابی مشغول کم و زیاد کردن مقدارشون هستم مهمون سر میرسه، و به همین دلیل تا اطلاع ثانوی هرکی منو میبوسه عطر وانیل یا کاکائو میدم:)) پن۳ : به عمه کوچیکه ثابت کردم که بیجنبه بود و با اینکه گفته بود شبایی که بیخواب میشم میتونم بهش sms بزنم، اما ساعت 3نیمهشب برای من از فواید خواب به موقع گفت:| یه نفر دیگه هم از نیمهشب نشینیه من محروم شد:D پن۴ : ای بابا! نمیدونم من نمیبینم این در و دیوار و میزا رو یا اونا منو نمیبینن و میخورن به من و بازو ساقه پامو کبود میکنن!
پن۱ : موزیک تنها مونسه شببیداریهای من... پن۲ : حسی که این بارون صبح بهم منتقل کرد، تو کلمات نمیگنجه. * موزیک کلبم رو تغییر دادم. این روزا حال و هوام اینه. چطوره؟!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |