|
زیر درخت بید مجنون نشستهام آرزوهایم بر سرشاخههایش تاب میخورند... دستهایم عطر ممتدِ بنفشه میدهد نگاهم به آن دوردستها چشمانم را میبندم . . . پن۱ : این آخرین جملاتی بود که تو دفتر امسالم نوشتم. پن۲ : همیشه دقیقهی نود لال میشم! یعنی تا قبلش خوب میدونستم باید چی بگما، اما اون لحظه که باید، فقط لبخند میزنم:) حالا فعلاً این لبخنده رو داشته باشید! پن۳ : امسال برام خاص بود، خیلی چیزا و خیلی کسا کمکم کردن تا بهتر خودمو بشناسم – ممنون از همه چیز و همه کس-، آغوشم باز بود برای اتفاقهای خواسته و ناخواسته، تلاش کردم اگه یه گام به عقب پرت میشم دو گام بعدیمو محکمتر بردارم. امسال پی بردم که بلـــه، چه ابعاد پنهانی داشتم و سعی کردم از تو تاریکی بیرون بیارمشون. پن۴ : ببخشید بر منه راوی که گاهی تلخ بودم و اثرش تو این کلبه منعکس شد. پن۵ : شادیا و خوشبختیامون یادمون بمونه، هرچند کوچیک و لحظهای، سال نو مبارک. پن۶ : دلم میخواد بدونم کدوم پست امسال به دلتون نشست؟! * چند دقیقه پیش متوجه شدم امسال یه کلاغی به خونش رسید:| چه خوب که شاده...
زندگی زد آدم رقصید آدم رقصید زندگی عرق کرد زندگی عرق کرد آدم چایید آدم چایید زندگی تب کرد زندگی تب کرد آدم لرزید آدم لرزید زندگی ترک برداشت زندگی ترک برداشت هیچ کس درد آدم را نفهمید... پن۱ : مدتها بود که دنبال چنین متنی بودم. پن۲ : چرا اینهمه هم که نفس عمیق میکشم، هنوز بوی عید نمیاد؟!!! پن۳ : وقتی چندین روز پشت هم بیش از 6ساعت در روز تند راه بری اصلاً بعید نیست که یه شب پات پیچ بخوره. فکر نمیکردم انقدر درد داشته باشه، اما پیرو مکتب مازوخیسم شدم(!)، این درده پام یکم فکرمو از بعضی چیزا دور میکنه!:|
اینجاست! میبینی:) اینه! این عکسه سقفه چاردیواریه منه. قشنگه، نه؟! . داره باد میاد، چشماتو ببند، گوش کن، میشنوی؟ اگه بخوای میتونی یه نگاهی هم به داخل این چاردیواری بندازی:) پن۱ : هه هه! قرار نیست اون چیزی که من میبینم تو هم ببینی که! پن۲ : دیشب همش داشتم این ستارهها رو میشمردم، بعد هی خودم گول میزدم تا از اول شروع کنم:|
بهت که گفته بودم شومی از روز، ماه و سال نیست، از خودمونه. آسمونو نگاه کن، چطور دلت میاد به این صبح آفتابی و صدای گنجشکها بگی شوم؟!! آره شومی از خوده ما آدماست، که حتی مال کسی میتونه اونقدر باشه که نه فقط زندگیه خودش، بلکه زندگیه دیگران رو هم شامل بشه. کمااینکه دیدی –دیدیم-... پن۱ : بازم شب کُشیه من شروع شد، ذره ذره، تا وقتی که یکم آسمون روشن شه، بلکم پلکام رو هم بیاد... پن۲ : میدونم نمیتونستی تو چشمام نگاه کنی و دم از اجبار بزنی!
دلم میخواد زمان بایسته -حتی برای چند دقیقه- بعد دو سه تا گام بیام جلو و خودمو با فاصله نگاه کنم! ببینم میتونم خودمو بشناسم یا نه؟! پن۱ : دلم چِرت و پِرت میخواد! یه چرت و پرتِ خاص!!! پن۲ : دیروز عصر تو مسیر برگشتن، که سعی میکردم پاهامو بزارم تو یکی از کاشیهای سنگ فرش، خانومی اومد کنارم و به اسم صدام کرد! کمی با تعجب نگاهش کردم، شناختمش! -5سال- مربی ژیمیناستیکم بود که بعد از ده سال میدیدمش، رفته بود لندن. چقدر ذوق کردم وقتی گفت از چشمام شناختمم:)
یه روز عصر ساعت 19:12 دقیقه همینطور که من و همسفر ناشناسم تو جاده میرفتیم و سیب قرمز گاز میزدیم و به آهنگه سهتار گوش میدادیم، چشمم افتاد به مزرعهی آفتابگردونی که اون دور سمت راست بود. با نگاهی بههم تصمیم گرفتیم امشب با این مزرعه دوست شیم. رفتیم کنار مزرعه و همونجا اتراق کردیم. (دخترنقاش تصویرسازی خواسته بود) از غروب گذشته بود اما هنوز افق سرخ بود و ابرا صورتی و کبود بودن. انتهای این مزرعه پیدا نبود، آفتابگردوناش بلند بودن، شاید همقد من. من و همسفرم لباس سرهمی کتون پوشیده بودیم و من زیر سرهمیم لباس راهراه لیمویی-طوسی پوشیده بودم، موهای منم که مثل همیشه باز. هیزم جمع کردیم و آتیش روشن کردیم –ما هیشه هیزم و آتیش و صدای تَق، توق و پاااق داریم:)- کنار آتیش میشینیم و شروع میکنیم به چیدن اون پازل 500تیکهایه. جای هر تیکه رو که پیدا میکنیم یه کرانچی میذاریم دهنمون:) وقتی جای یه تیکه کوچیک رو پیدا نمیکنم کلافه میشم و میندازم رو صفحه پازل و به پشت دراز میکشم و ستارهها رو میشمارم. یه ستاره هست اون دورا، کمنوره اما...صدای خنده ازش به گوش میرسه و صدای زنگوله! همسفرم میگه باید این پازلُ تمومش کنیم و اون تیکه رو میگیره بالا سر من، بازم میندازمش رو صفحه و یه تیکه دیگه برمیدارم و میگم:«خُب معلومه بلاخره تو این قابِ پازل اون تیکهی کوچیک جای خودشو پیدا میکنه، بزار فعلاً واسه خودش تو صفحه بچرخه...» آخر جاش پیدا شد، اون پایین ردیف دوم، خُب دلم براش میسوخت اگه به اون زودی با اون دل کوچیکش اونجا مینشوندمش! ما اون شب با چندتا کرم شبتاب، فرداشم با طلوع خورشید و مزرعهی خندون آفتابگردون عکس یادگاری گرفتیم:) پن۱ : این یه بخشی از سفرمون بود، این پستهام نسبت به قبل طولانی میشه. این درج تصویر مشکل داره وگرنه عکسمون آماده بود:( پن۲ : چقد خوشمزست وقتی کسلی عمههه سرزده بیاد و خوب یادش باشه که کاکائوهای تلخ و بیسکویتهای خشک رو هنوز دوست داری:) پن۳ : دیشب خواهر تپله با حرص و جوش میخواست یادم بده که وقتی چیزی میپرسه ازم و میخوام تاییدش کنم نگم اهوم و وقتی مخالفم نگم نُچ! موفق نمیشه:|
دنیا سرشار از جنایت است، چراکه در بین دستان کسانی است که پیش از هر کس خودشان را به قتل رساندهاند، اعتماد به نفسشان و آزادیشان را خفه کردهاند. من همیشه از این که آدمها خودشان را اسیر میکنند تعجب کردهام. آدمها، دهانشان را به شیشهی قراردادها میچسبانند و از نفسرهاشان بخاری بر این شیشه ایجاد میشود و این بخار آنها را از زندگی کردن، عشق ورزیدن باز میدارد. « فراتر از بودن و موتسارت و باران، از کریستین بوبن» پن : لطفاً چند بار بالا رو بخون.
تو را میخواستم در آن غروب سرد میان راه نرفته که دستان یخزدهی مرا «درک» نه «ترک» کنی... پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : عادت شده برامون! نقد رو ول کردن و به نسیه چسبیدنُ میگم، حتّی در دوست داشتن! پن۳ : دیدی تا میخوای تصمیمی بگیری همیشه یکی هست تا بیاد هی با حرفاش پارازیت بندازه تو افکارت!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |