تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

زیر درخت بید مجنون نشسته‌ام

آرزوهایم بر سرشاخه‌هایش تاب می‌خورند...

دست‌هایم عطر ممتدِ بنفشه می‌دهد

نگاهم به آن دوردست‌‌ها

چشمانم را می‌بندم

.

.

.

                                      

 

پ‌ن۱ : این آخرین جملاتی بود که تو دفتر امسالم نوشتم.

پ‌ن۲ : همیشه دقیقه‌ی نود لال می‌شم! یعنی تا قبلش خوب می‌دونستم باید چی بگما، اما اون

        لحظه که باید، فقط لبخند می‌زنم:) حالا فعلاً این لبخنده رو داشته باشید!

پ‌ن۳ : امسال برام خاص بود، خیلی چیزا و خیلی کسا کمکم کردن تا بهتر خودمو بشناسم –

          ممنون از همه چیز و همه کس-، آغوشم باز بود برای اتفاق‌های خواسته و ناخواسته،

          تلاش کردم اگه یه گام به عقب پرت می‌شم دو گام بعدیمو محکم‌تر بردارم. امسال پی

          بردم که بلـــه، چه ابعاد پنهانی داشتم و سعی کردم از تو تاریکی بیرون بیارمشون.

پ‌ن۴ : ببخشید بر منه راوی که گاهی تلخ بودم و اثرش تو این کلبه منعکس شد.

پ‌ن۵ : شادیا و خوشبختیامون یادمون بمونه، هرچند کوچیک و لحظه‌ای، سال نو مبارک.

پ‌ن۶ : دلم می‌خواد بدونم کدوم پست امسال به دلتون نشست؟!

      

       * چند دقیقه پیش متوجه شدم امسال یه کلاغی به خونش رسید:| چه خوب که شاده...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت11:24توسط راوی پاییز | |

 

زندگی زد

      آدم رقصید

آدم رقصید

       زندگی عرق کرد

زندگی عرق کرد

        آدم چایید

آدم چایید

        زندگی تب کرد

زندگی تب کرد

        آدم لرزید

آدم لرزید

         زندگی ترک برداشت

زندگی ترک برداشت

         هیچ کس درد آدم را نفهمید...

 

                                  

 

پ‌ن۱ : مدت‌ها بود که دنبال چنین متنی بودم.

پ‌ن۲ :  چرا اینهمه هم که نفس عمیق می‌کشم، هنوز بوی عید نمیاد؟!!!

پ‌ن۳ : وقتی چندین روز پشت هم بیش از 6ساعت در روز تند راه بری اصلاً بعید نیست که یه

          شب پات پیچ بخوره. فکر نمی‌کردم انقدر درد داشته باشه، اما پیرو مکتب مازوخیسم

          شدم(!)، این درده پام یکم فکرمو از بعضی چیزا دور می‌کنه!:|

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت9:9توسط راوی پاییز | |

 

اینجاست! می‌بینی:) اینه!

                             

این عکسه سقفه چاردیواریه منه. قشنگه، نه؟!

.

داره باد میاد، چشماتو ببند، گوش کن، می‌شنوی؟

اگه بخوای می‌تونی یه نگاهی هم به داخل این چاردیواری بندازی:)

 

پ‌ن۱ : هه هه! قرار نیست اون چیزی که من می‌بینم تو هم ببینی که!

پ‌ن۲ : دیشب همش داشتم این ستاره‌ها رو می‌شمردم، بعد هی خودم گول می‌زدم تا از اول

           شروع کنم:|

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت23:17توسط راوی پاییز | |

 

بهت که گفته بودم شومی از روز، ماه و سال نیست، از خودمونه. آسمونو نگاه کن، چطور دلت

میاد به این صبح آفتابی و صدای گنجشک‌‌ها بگی شوم؟!!

آره شومی از خوده ما آدماست، که حتی مال کسی می‌تونه اونقدر باشه که نه فقط زندگیه

 خودش، بلکه زندگیه دیگران رو هم شامل بشه. کمااینکه دیدی –دیدیم-...

                 

                     

 

پ‌ن۱ : بازم شب کُشیه من شروع شد، ذره ذره، تا وقتی که یکم آسمون روشن شه، بلکم پلکام

         رو هم بیاد...

پ‌ن۲ : می‌دونم نمی‌تونستی تو چشمام نگاه کنی و دم از اجبار بزنی!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت8:54توسط راوی پاییز | |

 

دلم می‌خواد

زمان بایسته

-حتی برای چند دقیقه-

بعد دو سه تا گام بیام جلو و خودمو با فاصله نگاه کنم!

ببینم می‌تونم خودمو بشناسم یا نه؟!

 

پ‌ن۱ : دلم چِرت و پِرت می‌خواد! یه چرت و پرتِ خاص!!! 

پ‌ن۲ : دیروز عصر تو مسیر برگشتن، که سعی می‌کردم پاهامو بزارم تو یکی از کاشی‌های سنگ

        فرش، خانومی اومد کنارم و به اسم صدام کرد! کمی با تعجب نگاهش کردم، شناختمش!

       -5سال- مربی ژیمیناستیکم بود که بعد از ده سال می‌دیدمش، رفته بود لندن. چقدر ذوق

        کردم وقتی گفت از چشمام شناختمم:)

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت10:24توسط راوی پاییز | |

 

یه روز عصر ساعت 19:12 دقیقه همین‌طور که من و همسفر ناشناسم تو جاده می‌رفتیم و سیب

قرمز گاز می‌زدیم و به آهنگه سه‌تار گوش می‌دادیم، چشمم افتاد به مزرعه‌ی آفتاب‌گردونی که اون

دور سمت راست بود. با نگاهی به‌هم تصمیم گرفتیم امشب با این مزرعه دوست شیم. رفتیم

کنار مزرعه و همونجا اتراق کردیم. (دخترنقاش تصویر‌سازی خواسته بود) از غروب گذشته بود اما

هنوز افق سرخ بود و ابرا صورتی و کبود بودن. انتهای این مزرعه پیدا نبود، آفتاب‌گردوناش بلند

بودن، شاید هم‌قد من. من و همسفرم لباس سرهمی کتون پوشیده بودیم و من زیر سرهمیم

لباس راه‌راه لیمویی-طوسی پوشیده بودم، موهای منم که مثل همیشه باز. هیزم جمع کردیم و

آتیش روشن کردیم –ما هیشه هیزم و آتیش و صدای تَق، توق و پاااق داریم:)-

کنار آتیش می‌شینیم و شروع می‌کنیم به چیدن اون پازل 500تیکه‌ایه. جای هر تیکه رو که پیدا

می‌کنیم یه کرانچی می‌ذاریم دهنمون:) وقتی جای یه تیکه کوچیک رو پیدا نمی‌کنم کلافه

می‌شم و می‌ندازم رو صفحه پازل و به پشت دراز می‌کشم و ستاره‌ها رو می‌شمارم. یه ستاره

هست اون دورا، کم‌نوره اما...صدای خنده ازش به گوش می‌رسه و صدای زنگوله!

همسفرم می‌گه باید این پازلُ تمومش کنیم و اون تیکه رو می‌گیره بالا سر من، بازم می‌ندازمش

رو صفحه و یه تیکه دیگه بر‌می‌دارم و می‌گم:«خُب معلومه بلاخره تو این قابِ پازل اون تیکه‌ی

کوچیک جای خودشو پیدا می‌کنه، بزار فعلاً واسه خودش تو صفحه بچرخه...»

آخر جاش پیدا شد، اون پایین ردیف دوم، خُب دلم براش می‌سوخت اگه به اون زودی با اون دل

کوچیکش اونجا می‌نشوندمش!

ما اون شب با چندتا کرم شب‌تاب، فرداشم با طلوع خورشید و مزرعه‌ی خندون آفتاب‌گردون عکس یادگاری گرفتیم:)

                             

 

پ‌ن۱ : این یه بخشی از سفرمون بود، این پست‌هام نسبت به قبل طولانی می‌شه.  این درج

          تصویر مشکل داره وگرنه عکسمون آماده بود:(

پ‌ن۲ : چقد خوشمز‌ست وقتی کسلی عمه‌هه سرزده بیاد و خوب یادش باشه که کاکائوهای

        تلخ و بیسکویت‌های خشک رو هنوز دوست داری:)

پ‌ن۳ : دیشب خواهر تپله با حرص و جوش می‌خواست یادم بده که وقتی چیزی می‌پرسه ازم

        و می‌خوام تاییدش کنم نگم اهوم و وقتی مخالفم نگم نُچ! موفق نمی‌شه:|

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت12:5توسط راوی پاییز | |

 

دنیا سرشار از جنایت است، چراکه در بین دستان کسانی است که پیش از هر کس خودشان را

به قتل رسانده‌اند، اعتماد به نفسشان و آزادیشان را خفه کرده‌اند. من همیشه از این که آدم‌ها

خودشان را اسیر می‌کنند تعجب کرده‌ام. آدم‌ها، دهانشان را به شیشه‌ی قراردادها می‌چسبانند

و از نفسرهاشان بخاری بر این شیشه ایجاد می‌شود و این بخار آن‌ها را از زندگی کردن، عشق

ورزیدن باز می‌دارد.

 

« فراتر از بودن و موتسارت و باران، از کریستین بوبن»

                                      

پ‌ن : لطفاً چند بار بالا رو بخون.

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت10:36توسط راوی پاییز | |

 

تو را می‌خواستم

در آن غروب سرد

میان راه نرفته

که دستان یخ‌زده‌ی مرا

«درک»

نه «ترک»

کنی...

 

                               

پ‌ن۱ : دست‌نوشته‌ام.

پ‌ن۲ : عادت شده برامون! نقد رو ول کردن و به نسیه چسبیدنُ می‌گم، حتّی در دوست داشتن!

پ‌ن۳ : دیدی تا می‌خوای تصمیمی بگیری همیشه یکی هست تا بیاد هی با حرفاش پارازیت

         بندازه تو افکارت!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت12:55توسط راوی پاییز | |