|
دلم یه گندمزار میخواد، که اصلاً معلوم نباشه انتهاش کجاست، اما سمت چپ گندمزار یه مزرعهی ذرّته. یه مترسک هم داشته باشه، درست اون وسط که از هر طرف پیدا باشه و دوساعت دنبالش نباشم، از صورتش یکم کاه زده باشه بیرون، رو گونهی چپش هم جای منقار و چنگ کلاغا مونده:( دست راستش یکم پایینتر از دست چپشه، کلاهش رو خودم گذاشتم، -مثل اون کلاه حصیریه خودم که یه روبان پهن لیمویی داره و از شمال خریده بودم-. این مترسکه مسئولیت خطیری داره! من هرشب یه نامه مینویسم، به نمیدونم کی(!) تمام افکار و احساساتم با رقص قلمم رو کاغذ رنگیا میشینن و روز بعد دم ظهر میرم به این گندمزاره و نامهام رو تا میکنم و میسپارم به دست راسته این مترسکم، یکم تو اون گندمزاره راه میرم و به رقص گندمها توی باد نگاه میکنم و وقتی تنم حسابی عطر گندم گرفت، میرم خونه. اون وقت دم غروب یه نفر –که نمیدونم کیه و جنسیتشم مهم نیست- میاد به گندمزار و اون نامهی منو باز میکنه، و همونجا میخونه و اونم پایین نامهام، نامه مینویسه و دوباره میسپاره به دست راست مترسکم! دوباره من فردا ظهرش با نامم میرم و نامهی اونو با ولع میخونم و نامهی جدیدمو میدم دست مترسکم:) شاید یه بار عصر برم لای اون مزرعهی ذرّت و قایم بشم ببینم نویسندهی اون نامهها کیه! اما نه! اینجوری کیفش بیشتره! پن۱ : امرز دلم همش صدای سازدهنی «جهانگردِ» کارتون بلفی و لیلیبیت رو میخواد:( پن۲ : خُب وقتی نظر میپرسید و منم نظرم رو میگم دیگه جای ناراحتی نداره که! با خالم بودم الان، فقط وقتی نظرمو درمورد شالی که تازه خریده بود پرسید، بهش گفتم خیلی طرح پارچش شیکه، مخصوصاً واسه دامن کوتاه! پن۳ : خُب آیناز ۵/۲سالهی تپلی من، هنوز منو یادش بود و از اونجایی که ابراز علاقش با دادن شکلات و کاکائواِ، کیف منو پر شکلات کرد و طبق گفتهی مامانش اوج علاقش اینه که آبنباتش رو میخوره و هی نگاه میکنه که وقتی نصفه شد، بله میذاشت تو دهن من:) اینم عکس این دختر دوستداشتنی [click]
ساعت ۱۲دقیقه مانده به...مهم نیست! من کمی –فقط کمی- زمان را گم کردهام. آخرین بار که چشمم به ساعت روی میزم افتاد چیزی در حدود ۱۵:۱۲ دقیقه بود، شایدم ۱۵-۱۰ دقیقه اینورتر یا اونورتر، نمیدانم...مهم نیست! من خیلی –واقعاً خیلی- خسته بودم و خیلی تلاش کردم تا چشمانم را به روی هم چفت کنم و کمی بخوابم. چشمانم را محکمه محکمه سفت بستم و گوشهایم را در بالش فرو کردم و...نُچ نمیشد، صدای پای سایههای اطرافم نمیگذاشت تا من لحظهای –واقعاً لحظهای- استراحت کنم...مهم نیست! کلی با خودم کلنجار رفتم، کلی داستانهایی که از کودکی از بر کرده بودم را برای خودم تعریف کردم، حتّی آخرشان را تغییر دادم، اما نُچ نشد که نشد...تا اینکه بلاخره خودم را گول زدم و ادای خوابالودهها و خوابیدهها را درآوردم و تهه دلم غش غش به خودم میخندیدم! خُب من هنوز خواب هستم، از همان روز که خودم را فریب دادم تا به امروز یعنی در حدود ۲یا ۳ روز، شاید یکی دو روز اینورتر یا اونورتر، نمیدانم...مهم نیست! امروز درست زمانی که زیر دوش آب سرد بودم، یادم افتاد که من هنوز خواب هستم! خُب دقیقاً مشکل همین جاست، من فراموش کردم چگونه خودم را بیدار کنم! صدای پای سایههای اطرافم را میشنوم، خندههاشان را هم همینطور اما من هنوز خوابم...نمیدانم، مهم ن ی س ت... پن۱ : تعطیلات کماکان ادامه داره(!)، دوستداشتههام و خُلخُلیهام رو انجام میدم، مهمونی میرم، کتاب میخونم، نوشتهبازی میکنم، خیال بازی میکنم و همه چی هم خوبه، پس آخه چرا انقدر استرس دارم و نگرانم برای چیزی که هیچ دلیلی براش پیدا نمیکنم؟! این استرس و نگرانی داره خـــفــــم میکنه:((((( پن۲ : آدما یکباره عجیب میشن! اینکه در جملهای انشایی بگی بارون میاد و در عوض جملهای خبری و کاملاً بیربط رو بشنوی...بله، آدما عجیب شدن. پن۳ : تحمل تنهایی از تحمل آدمی که اصلاً حرف مشترکی باهاش نداری خیلی بهتره! دیروز نتونستم اینو حالیه اون دختره کنم! پن۴ : خیلی دلم میخواد این شبا یکی از این کتابای رو میزو بردارم و بلند و آروم برای یه نفر بخونم.
شبی از شبها خواهم افتاد و خواهم مرد، اما میخواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیافتم تا هر چه دیرتر بیافتم تا هر چه دورتر و دیرتر بمیرم نمیخواهم حتی یک لحظه، یک گام پیش از آنکه میتوانستهام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم همین...!!! امروز از اون روزا بود! شاد بودیم خُب، تو مسیری طولانی و زیر برف و -گاهی- بارون شِلِپ شِلِپ راه رفتیم و یکم خندیدیم و یکم متفکر شدیم و یکم دقیقتر آدما رو دیدیم و برای ناهار رفتیم تو اون رستوران نارنجیه و -از اونجا که انگار خونه بابامونه- میزُ شلوغ کردیم و یکم آهنگ گوش دادیم و یکم کتاب خوندیم و یکم معدل این ترمُ حساب کردیم(!) و یکم از پشت شیشه بازم آدما رو نگاه کردیم و یکم ریمل ریخته شده رو گونه رو پاک کردیم -بارون بود آخه!- یکم به حرف خانوم حجاب دانشکده که گفت شلواراتون تنگ شده(!) خندیدیم و یکم نوشته بازی کردیم و یکم غذا خوردیم و یکم نوشابه ریختیم –آیدا واکنشت بیست بود:D- دوباره یکم راه رفتیم و بازم راه رفتیم و راه رفتیم...عکس [click] پن۱ : حتّی دلم میخواست این دوستای بلاگ هم اونجا پشت میزا بودن و اون کاغذه نوشته بازی رو ردیف میچرخوندیم و هرکس یه چیزی مینوشت... پن۲ : میز بغلیمون یه خانوم و آقا بودن، بلند درمورد کارای یه شرکت صحبت میکردن و خانومه میگفت هنوز به نتیجه نرسیدیم و sixty-sixty هستیم:)) قشنگ باید بهش میگفتی: YeeeeeeS :D پن۳ : خُب من چرا دوستی ندارم که آرشیو موسقیش یکم کامل باشه؟!
وقتی از یه روزا و یه جاهایی دور میشی و ذهنت کنده میشه از اون مسیر گذشته و ترجیح میدی این پیچ و خمهای ناشناسی که هرلحظه جلو راهت سبز میشه رو بپذیری، و دیگه حتّی با یادآوریشون هیچ حسه خاصی نمیاد سراغت تا هواییت کنه و میگی خُب اون دوره هم اونطور گذشت، ترجیح میدم خیلی چیزایی که دیگه خیلی بود و نبودشون واسم فرقی نداره از جلو چشمام بردارم. درسته که حافظم مثل ساعت کار میکنه و همهچی مرتب سرجاشه اما دیگه کمرنگ و بیرنگ شدن، بعضی از اون قسمتهایی که یه روزایی برام رنگینکمونی بود. ترجیح میدم اگه قراره کسی یا چیزی رو کنار بزارم یا کنار بزاریم –هیچ فرقی نداره- جوری نباشه که چشم دیدن همو نداشته باشیم و حداقل اگه روزی و جایی اتفاقی از کنار هم عبور کردیم، مثل دوعابری باشیم که ممکنه وقتی از کنار هم عبور میکنیم تو همون فاصلهی کوتاه یه لبخند هم بزنیم. آره اگه قراره دیگه از اون مداد طرح چوبیه استفاده نکنم، میذارمش اون گوشه تو کشو تا اینکه اگه احیاناً رو میز دیدمش پرتش کنم یه گوشه... پن۱ : من معمولاً با اتفاقات بزرگ بد زندگیم زودتر کنار میام تا اون کوچیکا! پن۲ : بازم تکرار میکنم که زمان بهترین حلاله مشکلاته اما وقتی یکم بیشتر بهش فکر میکنم، میدونی کُرک و پرم میریزه! پن۳ : وقتی از صبح هوای بارونی به دلت نشتی زدهباشه و یه چیزایی کنج گلوت گیر کرده باشه و آدمایی رو ببینی که به چه سرعت از کنارت رد میشن و ...ذهنم خ س ت ه شده...
برای بدست آوردنت نمیجنگم به تکدی قلبت هم نمیآیم دوستت دارم فارغ از داشتنت! «فریـــبا عربنیـــا» پن۱ : خب تکلیف چیه وقتی میخوام حرف بزنم، این نفسه میگیره و گُر میگیرم و دستم که گوشیه عرق میکنه و تا چند دقیقه بعدشم باید این قلبم رو آروم کنم؟! (تازه وقتی میخندم تلفن قطع میشه!) پن۲ : اگه بگم پست قبلی رو خودم صد بار خوندم دروغ نگفتم!:| چقد همه سفر خواستن:) پن۳ : داره از خودم بدم میاد که این روزا چشمها و گوشهام دارن زیادی دقیق میشن!:( یکی کمکم کنه لطفاً. بیربطنوشت: یکی پیغام خصوصی گذاشته که آدم تو وبتون افسردگی میگیره اما محتویاتش خوبه!خُب آقای محترم...حوصله جواب دادن به شما رو ندارم، خودت یکم فکر کن!:|
دلم یه سفر میخواد به نمیدونم کجا! با یه کسی که یا اصلاً نمیشناسمش یا چیز زیادی دربارش نمیدونم، جنسیتش هم اصلاً مهم نیست! بعدم اینکه اصلاً مقصد مشخص نباشه، هی ندونیم کجا داریم میریم و هی کیف کنیم که معلوم نیست مقصد بعدیمون کجاست! فقط هی به هر شهر، روستا، جنگل، بیابون، کوهستان و دریا که رسیدیم یه توقفی داشته باشیم خیلی خوبه. بعد کنار آتیش هم بشینیم، تازه گاهی هم سیبزمینی میندازیم تو آتیش. گاهی تخمه بخوریم یا چایی با کاکائو هورت بکشیم! بعد که لیوانم رو میگیرم جلو لبم تا چاییمو بخورم گاهی تو چشماش خیره شم تا ببینم جنس اون همسفرم چیه -آبیه، خاکیه، بادیه، آتیشیه...- ببینم خندهی چشماش واقعیه، ببینه که من چقدر این لحظههه رو دوست دارم و هی چشمام میخنده و نگاهم عمیق میشه...عطر هیزم با لحظههامون قاطی بشه و وقتی هم میخواد ادای متفکرا رو دربیاره، بهش بگم، نُچ ادا در نیار واسم! بعد اون هی تلاش کنه تا لایههای شخصیتیمو بزنه کنار تا منو بیشتر بشناسه، منم هی کلنجار برم تا بیشتر بشناسمش...بعد یهو رگبار بگیره و یکم زیر بارون دوتایی بیشتر کیف کنیم و بعد که خیسه خیس شدیم بریم سوار ماشین بشیم و دوباره ذوق کنیم که نمیدونیم مقصد بعدیمون کجاست... پن۱ : وای که چقدر الان دلم این سفر رو میخواد! پن۲ : تازه صدای زمینهی این سفر تماماً صدای تَق، توق و پاااقِ هیزمه:)
اون شب هیچ کسی نبود جز من و خدا! یکم یواشکی بود، یکم گلهگی بود گاهی هم زیر چشمی نگاه کردن! همون اول باهاش شرط کردم «من فقط میخوام حرف بزنم و اون چیزی که ته دلمه بگم، اصلاً هم تو نگاهم خواهشی نیست که منو دریاب! که اگه قرار باشه منو دریابی بدون گفتن من هم میشد» و ته دلم –که میدونستم بازم میشنوه- گفتم، «گرچه تو هم دوست داری بشنوی که بهت نیاز دارم و کمک میخوام!» بعدم شروع کردم به گلهای و گفتم و گفتم... سکوت خدام اذیتم میکرد! هیچی نمیگفت و من هی کلافه میشدم انگار نه انگار که دارم گلهگی میکنم و شاید -به قول خودم- غر میزنم! آخرش خودم کم آوردم! خسته شدم خوابم برد... صبح که از خواب بیدار شدم، داغ بوسش رو پیشونیم مونده بود! پن۱ : همین دیشب کشدار بود... پن۲ : انگار وقتی قراره محکم بشم، یکم قویتر واسم رو این دوپام، این ضربههه محکمتر میشه، اون وقت منم هی وایمیستم و ...از رو نمیرم که. پن۳ : دیشب دیگه واقعاً طاقتم طاق شد گذاشتم فرو بریزم و بریزم و میگفتم باشه فردا تصمیم میگیرم و بغضه دو ماه و نیمی که قول داده بودم نشکنه، شکست...با زمینهی این آهنگ بعد از 97بار گوش دادن به Could I Have This Kiss Forever by Whitney Houston & Enrique پن۴ : معنیه این تپش قلبه چیه؟!!!
دیگر سر راه هیچ کسی نیستم تنها گوشهای ایستاده تکیه داده به درخت سیبی به دست حسرت بهشت را مزه مزه میکنم... پن۱ : دست نوشتهام. پن۲ : سر کلاس زبان وقتی استاد گفت یکی از نوشتههامو بخونم، اون لحظه فقط این بود که به ذهنم اومد. پن۳ : (امروز و ) امشب حوصلهام را تا بینهایت کوک کردهام!
دوستام میدونن که بعضی آدما برای من یه نشونهای دارن، حتی در تِم (theme) گوشی! اولا شاید براشون مسخره میومد، اما من که دیگه با احساسم شوخی ندارم که! خُب من زیاد تِم عوض میکنم، اون روز مثلاً فلانی چندبار بهم sms داده یا زنگ زده. وقتی چشمم به اون تِم زیاد بیافته انگاری چهرهی طرف رو میبینم و بنابراین اون تِم به اسم اون طرف میشه! مثلاً اون تِم ارغوانیه مال آیداست، اون تِم آبیه مال اون teacherامه(میدونم اینجا این لفظ مسخرست اما چون همیشه اینطور خطابش میکنم الانم همونطور ذکرش کردم)، اون تِم جنگله که یه راه داره ماله اون دوست قدیمیه، تِم سبزه برا روزاییه که حوصله ندارم و معمولاً جواب کسی رو نمیدم(!)، و اون تِم زمینه پاییزیه -قرمز و نارنجی- که لابهلای برگای پاییزی یه ساعت و سمت راستش یه چشم و ابرواِ، این تِم ساعت ۴تا ۷عصر رو برام تداعی میکنه... پن۱ : انتظار چیزه خوبیه، درست وقتی که حسه روزمرگی میاد سراغم! انتظار امروز من با دیروز فرق میکنه و قطعاً انتظار فردام با امروز... پن۲ : عینه این خونهها که برای پیش فروش میذارن، گفتنیهای منم برای ماههای آینده پُر شده! خیلی گفتنی دارم که اینجا بزنم، اما خُب آسه آسه! اصلاً شاید خیلیاشون پاک بشن چون از زمان طبیعیشون دور میشن:) پن۳ : چه لذتی داره شبا دیر بخوابی و تصمیم بگیری صبح زود(!) بیدار شی و درس بخونی(!!!) بعد صبح که صدای آلارمه گوشی درمیاد، گوشیو خفه کنی و دوباره سرتو تو بالش فرو کنی و پتو رو تا رو چشات بالا بکشی:) واقعاً لذت بخشه :D
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |