|
تو راه دانشکده با آیدا قدم میزدیم و حرف این شد که نذر مامانیم عقب افتاده و شده ۲۸ بهمن. ما دوتا هم بعد امتحان سرخوش شده بودیم و حساب کردیم که چند شنبه میشه و برنامه اون روزمون چیه و آیا کلاس داریم یا نه و... و حتی باعث شد آیدا برگهی برنامههاشو از کیفش دربیاره –آیدا تو شادتر از منیا!- بعد از ۲۰دقیقه برنامه ریزی و حساب و اینا یهو به آیدا گفتم: «راستی اون روز فلانی هم هست، اصلاً اون روز تعطیله!!!»:)) پن۱ : وقتی تحقیق سبکشناسی ۱۰نمره داشته باشه + دو کتاب ۴۰۰صفحهای و جزوههای سر کلاس هم باشه،عجیب نیست که تا ۳صبح بیدار باشی و مهمتر اینکه با آراستگی تمام سر جلسهی امتحان حاضر شی! استاد هم با رضایت تمام تحقیقت رو ورق بزنه و نتونه ایرادی بگیره:) پن۲ : یه بار یه دوستی بهم گفت رابطهی دوطرفه مثل دو سر طنــاب میمونه که اگر پاره شد باید جوری گرهاش زد که باز نشه! شاید یه وقتی، حرفشو تایید کردم اما الان میگم که بهتره اون طناب پاره رو گذاشت کنار –هرچند سخت- ، چون بلاخره جـــای پارهگی و اون گره تا همیشه جلو چشمته! :)
امـروز بسترم را آشفته خواهم گذاشت تا جای اندام او در آن بماند. تا فردا خويشتن را نخواهم شست و جامه بر تن نخواهم كرد و بر گيسوان خود شانه نخواهم زد؛ تا خاطره نوازشهای او از بين نرود. امروز و امشب هيچ نخواهم خورد و هيچ گرد و روغنی بر لب نخواهم گذاشت تا اثـر بوسه او همچنان در آن باقی بماند. همه روز پنجره را بسته خواهم گذاشت و در خانه را نخواهم گشود؛ تا مبادا ياد دوشين با هوای اتاق درآميزد و همراه با باد بيرون برود... «بی ليتس» پن۱ : این پست یه چیزه دیگه بود، اما دقیقهی نود تصمیمم عوض شد خب! پن۲ : ۲ساعته جزوه کتاب رستم و اسفندیارم روبهرومه هی به فردوسی و رستم و اسفندیار و بهمن و پشوتن و زریر و زال و...و حتی اون سیمرغه، لبخند میزنم:| پن۳ : خوشم میاد اگه یکی از رو کنجکاوی تقویم منو دستش بگیره، خیلی شیک میزارش سر جاش! چراکه حتی خودمم گاهی فراموش میکنم که مثلاً این علامتِ اختصاری بغلِ این روز یعنی چی؟!:|
اصولاً از کسانی که میپرسن چه خبر (به معنای آمار گرفتن، نه اینکه خوبی؟)، اصلاً خوشم نمیاد، چون احساس میکنم بینیشونو میارن تو چار دیواری خلوتِ من! من اگه بخوام کسی چیزی که لازمه بدونه حتماً میگم. وقتی من از شمای نوعی نمیپرسم چه خبر، یا از فلانی خبر داری؟، شما چطور به خودت اجازه میدی چنین سوالی از من بپرسی؟! پن : امیدوارم همه این پست منو بخونن، چون گاهی حس میکنم بعضیا بیشتر از اینکه حال منو بخوان بپرسن، از رو کنجکاوی(!) میخوان از همه چی سر دربیارن! البته گاهی بعضیا از سر لطف قلنبه شدشون آدمو کلافه میکنن:) من همونطور با اشخاص مختلف بنا بر شرایط روابطم، ارتباط برقرار میکنم که میخوام اونا هم در رابطشون با من همینطور باشن! فکر نکنم هضم این مسئله دشوار باشه!:|
اگر سرنخ مرز خیالت دست من بود آنقدر میکشیدمش تا عریانی ذهنت برای من! پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : باز سرما خوردم! دومین باره تو دی سرما میخورم، خوبه از خونه بیرون نمیرم! پن۳ : دلم میخواست امروز چهل و سه بار غروب خورشید رو تماشا میکردم! پن۴ : تموم شدم امشب از بس آهنگ این کلبهام و اون دفتر نقاشیش رو شنیدم…
انگار خدا برای هر آدمی از همون اول یه روندی رو مشخص میکنه که هرچقدر هم تلاش کنی از طول مسیر این روند مشخص بیرون بیای بدتر خودتو اذیّت میکنی! داستان منم از همون اوّل تعریف شده! اینکه ندونم ممکنه 1جا یکی منتظرم باشه و خودمو درگیر هرچیزی کنم تا یه جایی یه آرامشی پیدا کنم و وقتی متوجه میشم انگاری یکی اینجا هست که . . . من همیشه دیر میرسم! پن۱ : نمیدونم این روزا خدا داره زیادی بهمون حال میده، یا ما جنبهی این همه حاله قلنبه رو نداریم! پن۲ : از اونجایی که یهو میرم تو جوّ یه آهنگ، ۱ماهه شب و روزم شده «گمشده-مرجان»! پن۳ : یه مدت که تصمیم داشتم اصـــلاً نت نیام، بعدش که تصمیم گرفتم این کامپیوتر بــازی درآورد:| این روزا که همه با ما بازی دارن، کامپیوترم روش:))
برای تحقیق «سبک شناسی نظم» غزلیّات رهی معیری رو انتخاب کردیم. سوالی در مورد مصرعی داشتم. رفتم دفتر استاد که مشغول پیدا کردنه نمونه کار بود برای چندتا از بچهها. -«ببخشبد استاد! چندتا سوال داشتم» -«بفرمایید!» -«وجه فعل نهادن به معنای گذاشتن چی میشه؟ مادی بگیرم یا رفتاری؟» -«بیت رو بخون» -«به من گذار که لب بر لبش نهم،...» استاد یهو منو نگاه کرد و بعد مشغول کارش شد، انگار نه انگار من چیزی گفتم! -« استاد یه ای جام هم آخر این مصرع بود»:D دیدم بچهها خندشون گرفته و وقتی خلوت شد استاد گفت شعرو ببینم، از رو برگه بدون اینکه جمله رو تکرار کنن گفت:« خودت چی میگیری؟» -«استاد، به نظرم مادیه» -«پس چرا از من پرسیدی؟» -«آخه استاد خب نهادن اینجا حکم یه رفتار هست. رهی میگه به من گذار که لب...» -«اِ مادیه دیگه، سوال دیگهای نداری؟» اینم بگم، در نگاه استاد به ما در هر حالتی، چه در کلاس، چه راهرو، چه حیاط. مضمونه «دختران زیبای سرزمین من» هست. :)) پن۱ : سر کلاس تاریخ ادبیات۳ یکی از بهترین استادهامون بعد از ۴ترم کلاس با ما داشتن، رو به ما گفتند: «به جای دانشجو یه مشت لوده سر کلاس نشستید.» :)) ایشون استاد با عشقی هستند:D پن۲ : درس قواعد عربی۴ یه استادِ دکتر-مهندس هم داریم! مهندس شیمی و کارشناس ارشد ادبیات فارسی و دکترای عربی! بعد از کلاس همه دنبال یه بالش میگردن با کلی دیازپام. پن۳ : وقتی تو یک ترم ۴تحقیق با نمرههای بالا داشته باشی، نتیجه این میرشه که تو این فرجه کار تایپ ۲تاشون میمونه و از اونجایی که تایپ کسی جـــز خودتــو قبول نداری، از ۵عصر تا ۱۲شب مشغولی و حق غر زدن به هیچ کسی رو نداری! (با خودم بودم) پن۴ : از ۲هفته قبل از شروع امتحانا به دوستی که شبای امتحان نقش تلفن گویا رو براش ایفا میکنم و حذفیاتو میگفتم، گفتم لطفــاً نه بهمsms بده، نه به خطم زنگ بزن. اون شب وقتی شمارش رو خط خونه افتاد، فهمیدم بـایــد تاکید میکردم به خونه هم زنگ نـــزن!:| صرفاً چون جز من به ۱۰نفر زنگ میزنه همه رو هم به شک میاندازه!
امروز ذهنم درگیر این سوال بود که: «من بخشی از این تاریخ هستم، اما کجاش؟!» شاید نگاهم یه جایی.. یه زمانی... سوسوی نگاه یه منتظر رو تداعی کنه شاید... پن۱ : حس خنثیای دارم... پن۲ : امروز خانوم میانسالی که تو مسیر کنارم نشسته بود بهم نگاه کرد و گفت با دعا همه چی درست میشه، لبخند زدم و تو دلم گفتم کاش خدا فقط یکیشونو میشنید! پن۳ : خدا که اهل تلافی نیست، پس معنی این بازی چیه؟!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |