تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

صبح بارانی پاییز

و صدای کلاغ‌ها

که سکوت سرد کوچه را می‌شکنند

لیوان چای را سر می‌کشم

و راه می‌افتم

می‌روم تا برگ‌های خزان را

به شاخه‌ها پیوند بزنم

من طاقت سرمای زمستان را ندارم...

 

                                   

 

پ‌ن۱ : نمی‌دونم از کیه.

 

پ‌ن۲ : حکایت من و بعضیا شده حکایت بازی با آونگ! که وقتی با گلوله‌ی‌ اول به ردیف گلوله‌های

        بعدی ضربه می‌زنم، اونا هم واکنش نشون می‌دن! فقط اگر بهشون تلنگر بزنم عکس‌العمل

        نشون می‌دن و دوباره ساکت و ساکن می‌شن!  

 

پ‌ن۳ : گاهی ما آدما خجالت می‌کشیم از کوچکتر از خودمون چیزی یاد بگیریم، اما دیروز من از یه

          دختر بچه‌ی ناز و مامانی یاد گرفتم که...وقتی ازش پرسیدم:«منو دوست داری؟» خندید

          و گفت: «دوست دارم.» چند ساعت بعد که سرگرم بازیش بود دوباره پرسیدم: «آیناز،

          دوسَم داری؟» و وقتی مشغول پاک کردن صورت عروسکش بود گفت: «دوست دارم.»

         این بچه در جواب من نگفت، بله یا حتی آره. تنها فعل «دوست داشتن» رو تکرار می‌کرد.

 

پ‌ن۴ : بعضی وقتا باید یه نشونه‌ی پررنگ برای خودم بزارم تا یادم بمونه مبادا غفلتاً کاری که

          نباید، انجام بدم. خب بعضی وقتا فراموشکار می‌شم.

 

پ‌ن۵ : امشب حافظ رو فراموش نکنید:)

   

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت10:45توسط راوی پاییز | |

 

 

تو جیب راستم: یکم دلتنگی برای خودم

تو جیب چپم: یه مشت غرور

تو کیفم: کلی یواشکی

لای پیچ و خم شال گردنم: کلی حرف به مقصد نرسیده

تو دلم یه بغل بغض

تو چشمام

.

.

.

ببخشید!

می‌شه منو بشکونید؟!

لطفاً!

 

                           

 

پ‌ن۱ : نمی‌دونم این بغضِ چنبره زده گنج گلوم و اشکایی که خودمم دیگه درست نمی‌دونم کِی

          سرریز می‌شن و کلافگیم که لابه‌لای صفحات کتابام و پروژه‌هام به اوج خودش می‌رسه تا

          کجا ادامه دارن و منو به کجا می‌برن...

 

پ‌ن۲ :از طرفی باید بهضی وقتا به بعضیا بگم:« هی تو! من اینجام!»

 

پ‌‌ن۳ : بدجوری خ  َس ت َ م ه...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت10:19توسط راوی پاییز | |

 

 

من پری کوچک نیستم

اما

هر شب

«از یک بوسه می‌میرم

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهم آمد»

.

.

.

 

                  

 

پ‌ن۱ : دست نوشته‌ام.

 

پ‌ن۲ : مشکل من اینه که درست اون زمانی که باید، حرفم نمیاد، اما اون وقتی که حوصله‌ای

          برای شنیدنشون نیست، حرفم می‌گیره! الان این مشکل کوچیکه منه!

 

پ‌ن۳ : آیدا دلسوزانه بهم می‌گه:«یه مشکلی که داری اینه که وقتی شادی، می‌خوای همه رو

          هم با یه خبر شاد کنی.» راست می‌گه، باید یکم بیشتر حواسمو جمع کنم.

 

پ‌ن۴ : یه وقتایی اونقدر با خودم لج می‌کنم که حتی حاضر می‌شم 2ساعت قبل از مهمونی

          موهامو که سشوار کشیدم و کاملاً مرتب و خوشگل شده رو زیر شیر آب بگیرم!!!

          حداقل این قابلیت رو دارم که رو اعصاب دیگران تردمیل نرم!

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت13:0توسط راوی پاییز | |

 

هوا خوبه...

منم حس خوبی دارم.

تازه ۸صبح متوجه می‌شم که مسابقه انتخابی تیم داریم،انتخاب می‌شم. اونقدر حالم خوبه که حاضر می‌شم با همون هم‌صحبت بدی که قبلاً گفتم تا خونه بیام و سوز و سرمایی که به گونم می‌خوره با لبخند گرم کنم. و حین قدم زدن تو پاییز، رنگ سبز چمنی از بین هزار رنگ دیگه بیاد جلو چشمامو بخوام یه لباس سبز بخرم و اونقدر حوصله دارم تا بگردم و جوراب همون رنگ هم پیدا کنم!

عصر که میام خونه، همین حس خوب باعث می‌شه کلی کارای عقب افتادم رو تموم کنم و به حس خوبم اضافه‌تر شه و هی تو دلم بگم:«آخیش».

 

 

پ‌ن۱ : و من مصرانه اعلام می‌کنم: بستنی تو سرما خیلی بیشتر می‌چسبه! اونم از نوع

          قیفیش،  بعـلـــــه!

 

پ‌ن۲ : وقتی یه مشت آدم بی‌کار و علاف و ...با یه چند شماره مختلف تمام مدت مزاحم بشن، 

        خداوند را شاکریم که با این کار لحظه‌ای هرچند کوتاه لبخندی سادیسمی بر لبانشان نقش

        می‌بندد.

 

پ‌ن۳ : بعد از ۲روز جای این دندونه کوچیکه پسر داییِ فسقلیم رو گونه و چونم مونده، بین اون

          همه آدم چهار دست و پا میاد میافته رو صورتم تا لثه و دندونشو که می‌‌خاره، بکشه رو

          صورتم. اینم عکس این فسقلی ~~> click

 

پ‌ن۴ : گاهی شب‌هایی که کتاب «آتش بدون دود» رو می‌خونم، بخشی از خوابم رو هیزم‌های

         درحال سوختن و دود تشکیل می‌ده! 

 

پ‌ن۵ : این پست ماله هفته پیشه، عکسش امروز مزخرف بود:|

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت19:25توسط راوی پاییز | |

 

 

(                   . . .                    )

 

بعضی حس‌ها رو نمی‌شه نوشت!

 

                                 

 

پ‌ن۱ : این حسه درست از امروز صبح شکل گرفت...

 

پ‌ن۲ : درست از دیشب معنیه 1لغت به دایره لغاتم اضافه شد. و من از دیشب متفکرانه به معنای

          «کافی» فکر می‌کنم، اهوم:)

 

پ‌ن۳ : یه پینوشتی بود می‌خواستم بنویسم... اما خوب بنا بر همون حسی که اصلاْ نمی‌تونم

         بنویسمش، اونم نمی‌تونم! یعنی این حسه امروز اونو رد کرد:|

 

پ‌ن۴ : سرگرم مرتب کردنه این دفتر خاطرات عزیز بودم، نه که خیلی وقتم کمه، هی حرفا و

         یاداشتامو تو برگه‌های کوچیک و رنگی می‌نویسم و شبا می‌ذارمشون لای این دفتره،

          امروز تصمیم راویانه گرفتمو همه رو مرتب کردم:) تکبــیــــــــــر!

 

پ‌ن۵ : ببخشید، هوای حوصله‌ی شما چند درجه است؟!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت18:22توسط راوی پاییز | |

 

 

‌ تو را می‌خواستم در این باران

می‌خواستم که تو در انتهای راه ایستاده باشی

 

                                          

 

پ‌ن۱ : هوا ابریه و من صدای نمباره‌ی گاه و بی‌گاهشو رو برگای ریخته شده‌ی حیاط می‌شنوم.

 

پ‌ن۲ : دیشب یه حس غریب چسبیده بود بهم. همراه یه بغض غریب که کنج گلوم چنبره زده بود

       و حاصل خوندن اون بخشه خداحافظی شازده کوچولو با گل سرخ مغرورش بود. اما اون حس

       غریب مانع ریزش اشکم شده بود.

 

پ‌ن۳ : این چند روزه بابا تا می‌بینه من دارم کتاب –مخصوصاً رستم و اسفندیار- می‌خونم،

          هوس چایی می‌کنه! حالا یه جور خودتون ربطشو متوجه شید دیگه!

 

پ‌ن۴ : من نمی‌دونم چرا بچه‌های تیم هر دفعه زنگ می‌زنن و از من می‌پرسن امروز تمرین

        هست؟! منم هر دفعه می‌گم: عزیزم مگه خودت شماره نازنین –مربیمون- رو نداری؟!

        اما امروز تمرینو من لغو کردم، چون یادم افتاد همه‌ی توپ‌ها دسته منه، منم نمی‌رسم

         برم تمرین!:D

 

پ‌ن۵ : امروز صاحب یه دختر عموی ریزه پیزه ‌شدیم:)

 

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت10:51توسط راوی پاییز | |

 

 

و من خاکستر می‌شوم

شاید از دستانم

پرنده‌ای پرواز کند

و یا گلی شکوفا شود

 

                            

 

پ‌ن۱ : دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن۲ : دلم این آرامش مستانه را نمی‌خواهد.

        پالت زندگیم این روزا فقط ۲رنگه سفید و سیاه رو داره.

 

پ‌‌ن۳ : این روزا نمی‌شه منو به راحتی پیدا کرد، تو لاکه خودمم...شایدم اونجا هم نباشم!

 

پ‌ن۴ : چرا این هوا انقدر صافه؟!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت17:16توسط راوی پاییز | |

 

بعد از کلاس زبان

 

رفتار اون پسر از اون دست خیابون برام عجیبه،

کاملاً منو زیر نظر داره

گاهی تند گام برمی‌داره و گاهی خیلی عقب می‌مونه

نزدیک چهارراه میاد طرفم،

نزدیک‌تر شد...

- ببخشید خانوم، شما مارال نیستی؟!

- نه آقا، اشتباه گرفتید

-ببخشید...

.

.

.

رفت

کنار جدول خیابون نشست...

 

                            

     

پ‌ن۱ : یعنی اون مارال حقیقی الان کجاست؟!

 

پ‌ن۲ : بیشتر اتفاقات زندگیه من درست زمانی رخ می‌دن که اصلاً تصورشو نمی‌کنم.

 

پ‌ن۳ : درسته که گاهی خیلی سکوت می‌کنم، اما لزوماً به این معنا نیست که خیلی تو فکرم.

 

پ‌ن۴ : یه آهنگه لایت بدجور با احساساتم سرسره بازی می‌کنه. هی این دل منو می‌بره بالا، 

          یهو هولش می‌ده پایین. می‌دونید که چی می‌گم؟!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت9:4توسط راوی پاییز | |