تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

خطوط کف دست

خود گویای همه چیز است

عمری بر سر دو راهی بوده‌ام

 

                             

 

پ‌ن۱ : دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن۲ : سکوت ماسیده‌ی من دچار ل ُ ک ن  َت شده...

         

پ‌ن۳ : بعضیا خوب می‌تونن میزه محاکمه بسازن و با حرکات دستشون عین پتک به سرت

          بکوبن، اما تا نوبت خودشون می‌شه، باید موید تفکراتشون باشی.

 

پ‌ن۴ : سر کلاس زبان، یکی خواست صدام کنه، اسمم یادش رفته بود، صدام کرد"سِرِنتیپیتی"!

          واقعاً پی‌بردم وقتی غریبه‌ترها اینو می‌گن، دیگه چه توقعی می‌شه از دوستای نزدیکم

         داشته باشم که این اسمو روم گذاشتن!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت9:2توسط راوی پاییز | |

 

 

باید باور کنم وقتی کسی یا چیزی رو از دست می‌دم،

تلاش دوباره برای بدست آوردنش مسخرست!

باید باور کنم که همه چی تموم می‌شه

و همه چی خلاصه می‌شه در گذشته.

باید باور کنم که اگر خاطره‌ی خوبی دارم،

صرفاً چون در گذشته و اون شرایط بوده، خوب و دوست‌داشتی شدن

که اگر الان اتفاق بیافته ممکنه به یه خاطره‌ی بد

یا اتفاق جبران‌نا‌پذیر بدی تبدیل بشه

این روزا باید خیلی چیزا رو باور کنم

آره...

 

                 

 

پ‌ن۱ : این ابر خاکستریه قلمبه کی قراره بترکه؟!

 

پ‌ن۲ : اون حسه خوبی که 5پست عقب‌‌تر ازش صحبت کردم، خواستم بگم عکسشم صادقه.

          خدا نصیب نکنه 5دقیقه هم‌مسیری رو با یه هم‌صحبت بد:|

 

پ‌ن۳ :حکایت من و بعضی آدمای دور و برم شده یویو بازی! هی دورشون می‌کنم –بعضیا دورتر و

         بعضیا نزدیک‌تر- بعد از چند ساعت تا حتی چند ماه ازشون خبری نیست، یهو که میان همه

         کاسه کوزه‌ها رو می‌شکونن!

         ای بابا!

 

پ‌ن۴ : پ‌وس‌ت م‌ی‌ان‌داز‌ی‌م...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت15:47توسط راوی پاییز | |

 

هفت بار صدایت می‌زنم

شیش بارش رو جواب نده

بار هفتومو قول بده

با یه کلام بیای پیشم

 

«برتولت برشت»

 

                   

پ‌ن۱ : اصلاً دلم نمی‌خواد دوباره همه چی تکرار بشه، اما بازم یه اشتباهی کردم که امیدوارم

          هنوز برای جبران کردنش دیر نشده باشه.( برای کسیه که اصلاً اینجا رو نمی‌شناسه:|)

 

پ‌ن۲ : چند روزه که ویار چرت و پرت نوشتن پیدا کردم! هی بنویسم، هی خط بزنم، هی پاره

          کنم!

 

پ‌ن۳ : چند وقت پیش داشتم با یه نت-فرند درمورد دانشگاه صحبت می‌کردیم، یهو وســط بحث

          فکر می‌کنی چی به من گفت؟ گفت: بیا پسوردامونو به هم بگیم! هم جالبه، هم هیجان

          داره!

          قشنگ شادن ملّت! :|   O-:

 

پ‌ن۴ : وقتی آدما جنبه‌ی یه نگاه ساده رو ندارن تکلیف چیه؟! اینو برای اون پسر۲۰۶ ایه دیروز

           گفتم، که با یه نگاه نزدیک بود بزنه به ماشین جلویی و یهو زد رو ترمز!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت8:44توسط راوی پاییز | |

 

 

حرف تازه‌ای نیست

تنهایی واژه‌ای ناآشنا نیست...

و تو جان ِ دلم

خوب می‌دانی

وسعت سردِ تنهایی

به فاصله‌ی دست من و توست

 

                    

 

پ‌ن۱ : دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن۲ : از دیروز عصر یه حسه عجیب و راکدی دارم...دلهوره‌ای دمدمی!

 

پ‌ن۳ : یه وقتایی اتفاقاتی میافته که می‌خواد خیلی چیزا رو به من نشون بده، انگاری خدا داره

          می‌گه: آهای دختر! حواست باشه که تو باید درست کارتو انجام بدی، این مسئولیت تواِ،

          نه هیچ کسه دیگه‌ای، فقط تو!

          خدا! می‌شه انقدر سخت نگیری؟!

 

پ‌ن۴ : حالم از آدمایی که می‌گن«حالا آخرش که چی؟» به هم می‌‌خوره، از استاد زبانم در مورد

          رشتم گرفته تا...حتی شما دوست عزیز!

 

  

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت9:42توسط راوی پاییز | |