|
خطوط کف دست خود گویای همه چیز است عمری بر سر دو راهی بودهام پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : سکوت ماسیدهی من دچار ل ُ ک ن َت شده... پن۳ : بعضیا خوب میتونن میزه محاکمه بسازن و با حرکات دستشون عین پتک به سرت بکوبن، اما تا نوبت خودشون میشه، باید موید تفکراتشون باشی. پن۴ : سر کلاس زبان، یکی خواست صدام کنه، اسمم یادش رفته بود، صدام کرد"سِرِنتیپیتی"! واقعاً پیبردم وقتی غریبهترها اینو میگن، دیگه چه توقعی میشه از دوستای نزدیکم داشته باشم که این اسمو روم گذاشتن!
باید باور کنم وقتی کسی یا چیزی رو از دست میدم، تلاش دوباره برای بدست آوردنش مسخرست! باید باور کنم که همه چی تموم میشه و همه چی خلاصه میشه در گذشته. باید باور کنم که اگر خاطرهی خوبی دارم، صرفاً چون در گذشته و اون شرایط بوده، خوب و دوستداشتی شدن که اگر الان اتفاق بیافته ممکنه به یه خاطرهی بد یا اتفاق جبرانناپذیر بدی تبدیل بشه این روزا باید خیلی چیزا رو باور کنم آره... پن۱ : این ابر خاکستریه قلمبه کی قراره بترکه؟! پن۲ : اون حسه خوبی که 5پست عقبتر ازش صحبت کردم، خواستم بگم عکسشم صادقه. خدا نصیب نکنه 5دقیقه هممسیری رو با یه همصحبت بد:| پن۳ :حکایت من و بعضی آدمای دور و برم شده یویو بازی! هی دورشون میکنم –بعضیا دورتر و بعضیا نزدیکتر- بعد از چند ساعت تا حتی چند ماه ازشون خبری نیست، یهو که میان همه کاسه کوزهها رو میشکونن! ای بابا! پن۴ : پوست میاندازیم...
هفت بار صدایت میزنم شیش بارش رو جواب نده بار هفتومو قول بده با یه کلام بیای پیشم «برتولت برشت» پن۱ : اصلاً دلم نمیخواد دوباره همه چی تکرار بشه، اما بازم یه اشتباهی کردم که امیدوارم هنوز برای جبران کردنش دیر نشده باشه.( برای کسیه که اصلاً اینجا رو نمیشناسه:|) پن۲ : چند روزه که ویار چرت و پرت نوشتن پیدا کردم! هی بنویسم، هی خط بزنم، هی پاره کنم! پن۳ : چند وقت پیش داشتم با یه نت-فرند درمورد دانشگاه صحبت میکردیم، یهو وســط بحث فکر میکنی چی به من گفت؟ گفت: بیا پسوردامونو به هم بگیم! هم جالبه، هم هیجان داره! قشنگ شادن ملّت! :| O-: پن۴ : وقتی آدما جنبهی یه نگاه ساده رو ندارن تکلیف چیه؟! اینو برای اون پسر۲۰۶ ایه دیروز گفتم، که با یه نگاه نزدیک بود بزنه به ماشین جلویی و یهو زد رو ترمز!
حرف تازهای نیست تنهایی واژهای ناآشنا نیست... و تو جان ِ دلم خوب میدانی وسعت سردِ تنهایی به فاصلهی دست من و توست پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : از دیروز عصر یه حسه عجیب و راکدی دارم...دلهورهای دمدمی! پن۳ : یه وقتایی اتفاقاتی میافته که میخواد خیلی چیزا رو به من نشون بده، انگاری خدا داره میگه: آهای دختر! حواست باشه که تو باید درست کارتو انجام بدی، این مسئولیت تواِ، نه هیچ کسه دیگهای، فقط تو! خدا! میشه انقدر سخت نگیری؟! پن۴ : حالم از آدمایی که میگن«حالا آخرش که چی؟» به هم میخوره، از استاد زبانم در مورد رشتم گرفته تا...حتی شما دوست عزیز!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |