|
ترم پیش استاد مسن و گرامی تاریخ بیهقی، با لبخند همیشگی وارد کلاس شد و بعد از حضور و غیاب، رو به من گفت درسو بخون. منم کاملاً بیتوجه به خندههای زیرزیرکیه هانیلی شروع کردم به خوندن و استاد هرجا لازم بود –تقریباً درمورد تمام لغتها و عبارات- شروع به توضیح دادن میکرد؛ تا اینکه به عبارت «شراب کدو» رسیدیم. استاد در مورد ساختن این نوع شراب –که شراب محبوب سلطان محمود بود- توضیح داد. منم اون وسط پرسیدم: استاد، پس چیز خوبیه؟:D...- هانیلی با آرنج زد پهلوم- استاد پیر و سفید ما هم کمی سرخ شد و گفت، حتماً چیز خوبی بوده دیگه! امروزم استاد درس کشفالاسرار هم رسیدند به جملهی «تا ایشان را با ایشان نماید.» و توضیحی مفصل بر سر فعل «نمودن»! که امروزه بیشتر به معنای «کردنه» اما گذشته معنای «نشون دادن» هم میداده. خوب آخه یکی نیست بگه استاد بسه! ۲۰دقیقه استاد توضیح میداد و از ۳۳نفر کلاس من و آیدا و آرزو سرمون پایین بود و از خنده به خودمون پیچیده بودیم که هی استاد میپرسید«متوجهاید؟»:”> پن ۱: واقعاً شاید درست نبود پاراگراف دوم بالا رو اینجا مینوشتم اما چون به آیدا گفتم مینویسم، نوشتم. بازم :”> پن ۲: خدا یه ذره و نه بیشتر، جنبه به بعضیا بده. چه چیز مزخرفی عصر شنیدم. پن ۳: کی بهتر از من؟! از هفته پیش ۳شنبه تا امروز با ۱تلفن ۱۶ثانیهای سرِکارم!:|
اتفاق نادر میشه کمی گوشتو بیاری جلو؟! من معمولاً خیلی کم اعتراف میکنم... . کم این اتفاق پیش میاد ! پن۱ : از اون حال و هواهام که دلم میخواد یه شخصه غریبه توی مسیر طولانیه پیادهرویم یهو کنارم سبز بشه و من همش در گوشش حرف بزنم و حرف بزنم تا یکم دلم آخیش بشه و بعدش سر یه چهارراه و یا حتی یه 2راهی اون آدم بره پی راه خودش...بعدشم بارون بیاد تا همه چی شسته بشه. پن۲ : ح و ص ل ه ندارم!
بايد نگاهت را فراموش كنم آن دو مردمک قهوهای غليظ آبروی هرچه قهوه است، برده است خواب را از سرم میپراند پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : «بدبختیه ماها اینه که همیشه فکر میکنیم یکی دیگه لایقمونه!» این مسئله اصلاً دختر و پسر نداره، یه ذره فکر نمیکنیم شاید ما لایقه یکی دیگه نباشیم... پن۳ : از همه چی بدتر اینه که این روزا فقط «بودن» مهمه، اینکه چه کسی و چه جوری اصلاً مهم نیست...فقط بودنه 1نفر، برای چند دقیقه، چند ساعت، چند روز، یا چند ماه... اینکه حالا که این نشد، خُب یکی دیگه...فقط یکی باشه...
یه حسه خوب رو میشه به راحتی، هر جایی پیدا کرد لابهلای ورقهای یه کتاب قدیمی تو کتابخونه... دیدن چندتا عکس با خاطرات خوش اون روز... خوندن اون دفتر خاطرات سبز رنگه چند ساله و یادآوری خاطرات شیرین و ملس و تلخ... درست کردن شکولات یا کاکائو و کیک تو یه عصر پاییزی... جویا شدنه حالِ چندتا دوست حتی با یه sms کوتاه... شنیدنه چندتا موسیقیه لایت و کلاسیک بیکلام... پیادهروی طولانی تو یه مسیر بیپایان و صحبتی طولانی با دوستی قدیمی... دیگه آخر راه برام مهم نیست، میخوام لذت مسیرم رو مزهمزه کنم میخوام مثل سابق، از همین دلخوشیای کوچیک لذتِ عمیقی بسازم به قولِ یغما: «زندگی دل دلِ همین همینهاس...» پن۱ : بعد از دلشورههای لعنتی، احساسی که امروز بهم دست داد فوقالعاده بود، با وجود تمام خطوط بالا پن۲ : دلم یه کافهی کاملاً پاییزی میخواد، مثل امروز:)
شده تصمیمی بگیری و درست وقت عمل، جفت پا فلج شی؟ . . . فلج شدم! پن۱ : هر وقت تونستیم یاد بگیریم شخصیت کسی رو با شخصی دیگه مقایسه نکنیم، بخشی از مشکلاتمون حل میشه. پن۲ : من که جزئیترین تاریخها و رویدادها یادم میمونه، روز ساختنه این بلاگم رو فراموش میکنم! بعدش که یادم میوفته احساس بدی پیدا میکنم :( پن۳ : انقدر خوشم میاد وقتی که همینطوری و الکی الکی یه سری سرنخ دستم میاد! حالا در هر زمینهای. خودم میدونم این جور مواقع خیلی خودستا میشم! پن۴ : هِی من انگیزه پیدا میکنم تا کارای عقب افتادمُ انجام بدم، هی عوامل دست به دست هم میدن تا حالِ منو بگیرن:| بعد از مسابقات خودمون مسابقهی مربیم بود، حالا هم کلاس زبان هم 2هفته تعطیل شد!
عشق را از زمین بگیر چه می ماند جز یک گور بزرگ برای دفن کردنِ همه ی ما «رابرت براونینگ» پن۱ : این روزا اصلاً رو هیچ چیزی تمرکز ندارم. هی ذهنم از یه ساخه به شاخهی دیگه میپره. پن۲ : همیشه ایمان داشتم و دارم که در طولِ «زمان» خیلی چیزا برام روشن میشه اما حالا در طول همین زمان خیلی چیزای ناب داره ماسیده میشه...یخ میشه!
ادامه دادنی در کار نیست قضیه دور خود چرخیدنه زندگی مدتهاست ما رو با دستهای خالی میچرخونه فقط هربار که از نقطهی شروع رد میشیم چشمامونو برای گریز از واقعیت، میبندیم... پن۱ : تقریباً هر 2صفحهی دفتر خاطراتم این جملات تکرار شدن:| پن۲ : بعضی وقتا غریبهها همدم خوبی میشن، حرف میزنی، حرف میزنه، آخرشم بدون اینکه معلوم باشی باره دیگه دقیقا کِی و کجا همدیگرو خواهید دید، از هم جدا میشید بزرگترین حُسنشم اینه که اون کلافِ خاکستری گلوت باز میشه. پن۳ : بعضی عصرهای جمعه رو میشه به راحتی با یه خواهر تُپلی و مهربون همراه با شیطونیای وسط درس خوندنش، پُر کرد.
وقتی زندگی آغازش از فصل خزان باشد رویای آمدن بهار توهمی بیش نیست این پاییز سالها خیال ماندن دارد پن۱ : نمیدونم از کیه. پن۲ : پاییز اومد، بدون دعوت ما، میآد و میره، بیتوجه به ما... پن۳ : یه مراسم خودغافلگیرانه و اتفاقی رد شدن از کوچهی آرایشگاه باعث شد تا موهامو نیم متر(!) کوتاه کنم! :| حالا از اون موی 73سانتیمتری چندتا عکس و تار موی رو بالشم مونده! پن۴ : وقتی یه چیزی شکسته میشه، هرچقدر هم تلاش کنی تا با چسبهای جورواجور بچسبونیشون، ارزش اولیشو بدست نمیاره، چه برسه که اون چیز «خاطراتت» باشه، با هیچ نوع چسب دوقلویی به هم نمیچسبه! دقت کنید که گفتم اگه خاطرات بشکنه... پن۵ : این روزا اصلاً برام مهم نیست که راجع به من چی فکر میکنند و چی میگن، برام مهم نیست که حتی ممکنه با بیتفاوتیم عصبانیشون کنم، من این جور مواقع خیلی دمدمی میشم، مخصوصاً حالا که غرغر خونم پایین اومده. فراموش نکنید منم حق دارم از خود شمایی که ازم ناراحت میشید، گلهمند بشم. دل به دل راه داره، جز اینه؟
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |