|
ما همه همسفریم! بعد از سفر! آن جا که دیگر نه من هستم نه اثری از تو بر جای مانده عشق میماند و بس... «سید علی باقری» پن۱ : خیلی حسه پوچی و بیخودی بهم دست میده که دلم به کسی خوش باشه که خودشم نمیدونه چی میخواد و گُمه! پن۲ : سر فاینال زبان، سرِ نیم ساعت reading ,listening و همهی تستهارو زدم و رسیدم به writing. شروع کردم به نوشتن،...چند دقیقه بعد استاد اومد بالا سرم و اشاره کرد که فقط دو پاراگراف کافیه. نگاه کردم دیدم وسطای پاراگراف پنجم بودم! برگم و دادم و بعدش هرچی فکر کردم که جز موضوع اصلی چی نوشتم، هیچی یادم نیومد اما کلی احساس سبکی داشتم، آره! پن۳ : عزیزم! مطمئن باش یه sms اونقدر ارزش نداره که من بخاطرش بخوام یه رابطهی عمیق رو زیر سوال ببرم.
یه بازیه دیگه، الکی الکی شد بخشی از قانون زندگیه من! که برای رسیدن به هدف و خواستم، بدوم و بدوم...گاهی دردناک زمین بخورم و دوباره رو پای خودم بایستم. تا اینجای قضیه عادیه،... تا اینکه گامها و پرشهای آخر رو بر میدارم. اونوقت، همون موقع که به اون خواسـتنی میرسم، خسـتگیه طول مســیر مانعه لـذت بردن و شـــــاد شدن من میشه. اونوقـــت به ظاهر و به اســم به اون خواستنی رسیدم اما اون دویدنه دیگه هیچ رمـقی برام نذاشته و بعد از مدت کوتاهی اون خواستنی هم میپره. تمام داشتهها و خواستنیهای زندگیه من، شامل این بازیه مسخرست! پن۱ : گاهی چقدر بده که نمیتونم نگاهمو از همون معدود کسایی که منو میشناسن پنهان کنم...حالم داره از این «من» تهی به هم میخوره... پن۲ : انتخاب واحد با ۶بار ۵طبقه رو بالا پایین رفتن و بشگن زدن زیر میزی، که مدیر گروه با اظهار تاسف گفت معانی۲ با ایشون ارائه نشده و در کل ۱۸واحد گرفته شده، انجام شد:| پن3 : :S و :( ! یه حسی تو مایههای اینکه صبح زودتر از زنگ گوشی با صدای کلاغ از خواب بیدار شی، وقتی در خونه رو باز میکنی ۲کلاغ چند قدم چپتر نشستن و تو مسیر تا خودِ کلاس چندباری بالا سرت پرواز کنن!
یک تاس من گمشده است دیگر نمیتوانم با جفت شش زندگی را جا بگذارم! پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : یه وقتایی دلایل محکمی علیه خودم پیدا میکنم. اینو اولین بار دارم اینجا اعلام میکنم. (به صداقت خودم تبریک میگم!) :| پن۳ : یه وقتایی نمیشه، واقعاً نمیشه...وقتی این نمیشهها –هر موردی- زیاد تکرار بشن منم ترجیح میدم کلاً بیخیال شم. پن۴ : جمعه شب، وقت مناسبی بود تا حرف 2سال پیششو به خودش تحویل بدم، تا یادش باشه که گاهی هر دو توی شرایط مساوی قرار میگیریم. داوریِ اشتباه درمورد من، گرچه میدونست خودش کم میاره! شادی چشماش مانعم شد...
این نردبان شکسته، تو را به جایی نمیبرد خورشید دور است و سهم ما، همین سرابهاست که میسازد. «رضا چایچی» پن۱ : وقتی بیمقدمه خبر رو میشنوم، میرم تو فکر و ذهنم شروع میکنه به مرور وقایعِ اخیر و بعد از مروری کلی، متوجه میشم که آره، شواهد اون اتفاق رو تصدیق میکنه... من چقدر از بعضیا دور شدم، متاسفم... پن۲ : خوشحالم که موسیقیه این کلبهی نمزده باعثِ آرامش خاطر ِ بعضیا میشه:)
دوستی گفت: «نانوا هم جوش شیرین میزند،... بیچاره فرهاد»! پن۱ : بعد از چند شبانهروز استرس و نگرانی و قلب تو دهن اومدن و بیخوابی و اینا... آروم شدم. بانو! مرسی. خیلی کمکم کردی:-* پن : وقتی خیلی حوصلم سر میره، هرچی(!) دم دستم باشه رو میخونم. از شانس سـتارهای من اینبار یه رمان ایرانی خونهی عمه کوچیکه بود. نتیجه: تمام پسرها و مردان ایرانی به خواهرها یا زنهای دوستانشون نظر دارن!*:)) * خدا رو شکر برادری ندارم! * اگه شامل این دسته نمیشی مشکل از خودته!:)
We meet in the night in the Spanish cafe پن1 : بیا باور کنیم، خوب یا بد، خیلی چیزا خیلی وقته که تموم شده. پن2 : رد پای این روزا رو پیشونیم، بدجور دردناکه.
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |