تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

        ظهره و تو خونه‌ی عموهه نشستیم و داریم آلبوم عکس‌ها رو نگاه می‌کنیم که ناگـهان

 صدای دعوایی از راهروی طبقه‌ی بالا به گوش می‌رسه. با نگاه متعجب من دختر عمو می‌گه

 این سر و صداها عادیه و دعوای 2خواهر سر چیزیه. خواهر کوچک‌تر من و دختر عمو کوچیکه

 می‌رن تو اتاق و پای کامپیوتر. ما دوتا هم به دیدن عکسامون ادامه می‌دیم...

      2-3ساعت بعد یه سایه تو بالکن دیده می‌شه که از بالکن به پایین می‌پره. می‌ریم بالکن

و نظاره‌گر وداع دختــر کوچیکه همسایه طبقه بــالا با آقا پسـر محترم که به سـلامت به حیاط

رسیدن، می‌شیم. 4طبقه از بالکن پایین اومدن مهارت می‌خواد!

 

 

 

         پ‌ن1 : این روزا رسماً دارم خودمو داغون می‌کنم! منتظر هرگونه عوارضی هم هستم:|

 

         پ‌ن2 : با وجود بعضی آدمایی که دوروبرم هستن و گاهی بدجور رو اعصابم پاتیناژ می‌رن،

                   نمی‌تونم منکر آدمایی هم بشم که با وجود اون‌ها دلم آخیش می‌شه، دلم آروم

                    می‌شه از اینکه هستن :) :*

 

          پ‌ن۳: این بلاگفا هم رو اعصابه! 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت10:8توسط راوی پاییز | |

 

 

 

- کافیست تا چشم بگذاری

 باد کسی را با خود می‌برد

 

- اگر ریشه‌هایش از جنس باد باشد

 از جنس آب باشد

 خواهد رفت

 کمی سنگ بودن لازم است

 استقامتی پایدار در خاک وفاداری

 

- پا در خاک مهم نیست

 خیال از جنس باد فاجعه است

 جسمش به پیش تو

 دستش در دست تو

 فکرش کجاهاست؟

 بگذار باد او را با خود ببرد

 در خیالش با تو، پای در گِل بماند

 

 

 

 

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

          این دست‌نوشته نتیجه‌ی یه ساعت بی‌کاری توی کتابخونه‌ی دانشکدست.

          قسمت اولو که نوشتم، آرزو  قسمت دومو ادامه داد، و در نهایت قسمت

           آخر رو من. یه جور اعمال نظر(!) بود.

 

پ‌ن 2: دیروز یه آشنا سعی داشت با پرس‌وجو و حرف‌های صد من یه غاز یه چیزایی

       از زیر زبونم بیرون بکشه، اما من حوصله نداشتم و بد جور حالشو گرفتم، الانم

       دچار وجدان درد شدم! :|

 

پ‌ن3: مضطرب و مسترس هستم .

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت17:53توسط راوی پاییز | |

 

 

 

فقط

 

تو  را دارم

 

مرا تصور کنید

 

با ماه در آغوشم!

 

 

 

 

 

 

 

پ‌ن1 : نمی‌دونم از کیه.

 

پ‌ن2 : دیروز از اون روزای یواشکی شد که باید توی صندوقچه قایمش کنم. خوب

          می‌دونی که چشم هرکس که محرم خوندن این نوشته‌ها نیست. ممنون...

 

پ‌ن 3: این چند روزه که خونه‌ی مامانی هستم، یهو با سوال « الان داری به چی

          فکر می‌کنی؟» حسابی غافلگیرم می‌کنه. منم می‌خندم، خوب چی باید

          بگم؟! :)

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت17:38توسط راوی پاییز | |

 

 

بدجوری از خواب بیدار می‌شم. سریع دستی به موهام می‌کشم، ببینم کوتاه نشده باشه.

دیشب خواب دیدم خودم(!) دارم موهامو کوتاه می‌کنم!

 

 

                                  

 

تولد آرزو -چند ماه پیش- ، یکی از دوستای قدیمیش اومد پیش من و آیدا کلی احساس

رضایت و خوشحالی کرد و آخرین لحظه رو به من گفت: ایشاا... یه شب که خوابیدی و

 صبح بیدار شدی همه‌ی موهات بریزه!!! البته آرزو گفت ایشون اینگونه ابراز احساسات

 می‌کنه، تا یه هفته آرزو و آیدا داشتن منو آروم می‌کردن:(   

 

 

 

 

  پ‌ن :قسمت برگ‌های کهنه‌ی این کلبه، دل‌نوشته‌ها و متن‌های ادبی از خط‌خطی‌ها که

         روزمره‌گی‌ها و خاطراتم هستن جدا می‌شه. می‌خواستم یه آلونک جدید بسازم برای

         خط‌خطی‌هایی که بعضی از برگ‌های دفتر خاطراتمه،اما منصرف شدم.

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت13:19توسط راوی پاییز | |

 

 

 

گيرم

 

آن شمع تا آخر سوخت و تمام شد

 

با « د ل س و خ ت ه » چه كنم؟

 

 

 

 

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن 2: 2هفتست که بابا یه گنجشک کوچیک رو که جلوی در افتاده بود رو آورده خونه

          و حسابی بهش می‌رسه. از بیسکویت مادر گرفته تا کرم خاکی! :D

 

پ‌ن 3: مدت‌هاست که این روزها و شب‌ها از  قطره چکون خارج می‌شن!

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت11:26توسط راوی پاییز | |

 

 

 

دیشب هرچه

 

ته فنجان قهوه

 

خطوط کف دستم

 

لا‌به‌لای شعرهای کوچک بالای کتاب‌هایم

 

میان این گلدان پر از گل خشک

 

میان نور شمع نیمه سوز

.

.

.

نشانت را دوره کردم

 

نیافتمت...

 

کجایی آخر؟!

 

 

 

 

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن  2: هم‌صحبت خوب لزوماً هم‌فکر خوب نیست و من طیِ یک رابطه‌ی دوستانه بار دیگه

          متوجه شدم که این مسئله هم(!) عکسش صادقه!

 

پ‌ن 3: در شرایط یکسان، بعضی‌ها دوست دارن تو این تابستون داغ، پرتت کنن تو کولاک و

           سرما...البته با رفتارشون دیگه!

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت12:44توسط راوی پاییز | |

 

 

 

دل من خیلی بزرگ است

 

تمام عالم و آدم‌ در دلم جای دارد

 

بگذار خیال واهی کنند(!)

.

.

.

نمی‌دانند که «تو»

 

یعنی عالم و آدم من!

 

 

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن 2: دلم برای شبای یخی آذر و دی تنگ شده! اون وقتایی که کلی دلکم یواشکی

          داشت و سرماشو با خوندن کتابا گرم می‌کرد...:)

 

پ‌ن 3: دیشب از قصد با موهای بسته خوابیدم. بلاخره بعد از 40دقیقه بابا اومد و آروم

           موهامو باز کرد، درست مثل بچگیام. البته صبح بهم گفت بهتره کمی موهامو

           کوتاه کنم تا وقت باز کردنش مثل طناب دور دستاش گیر نکنه!

 

        

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت19:2توسط راوی پاییز | |