|
تو تار شدی و من پود اصلاً چه فرقی میكند من تار شدم و تو پود در هم تابيديم... از كجا میدانستيم بافنده نقش زيبايمان را گم میكند؟! پن 1: دستنوشتهام. پن 2: ! پن 3: بعضی آدما، با تلاشی که میکنند چهرهای ملیح و دوستداشتی برای خودشون بسازند، شخصیتشونو وقیح و احمقانهتر نشون میدن! دیروز یکیشون جلوم رژه میرفت:( پن 4: میدونی که...ماه امشب کامله
تقصير فاصله نيست هيچ پروازی مرا به تو نمیرساند وقتی که تو در کار گم کردن خود باشی پن 1: دلمو شکوندی، برو حالشو ببر پن 2: این پست رو گذاشتم تا یادم باشه که چه روزی بود امروز!
این روزها کاری ندارم جز آنکه گاه و بیگاه در آینهی کوچکم به این دو مردمک قهواهی نگاه کنم نمیدانم دوباره عاشقشان میشوی آیا...؟! پن 1: دستنوشتهام. پن 2: اینجا هنوز همان کلبهی راوی است، همراه همان دلتنگیهایش...ا پن 3: راوی با خوشبینی هی فکر میکند، بازم فکر میکند...اما پس چرا با وجود این تاریکیها تهتههای دلش روشن است، ها؟! پن 4: بانو جان ! از میان عطرهای متفاوت، عطرت خوب به مشامم میرسد، من چقدر پیامهای شبانهمان را دوست دارم، بانو! به یاد داری گاه تا چند شب 1صفحه از قصهمان ورق نمیخورد؟!
سقوط میكنم، هر بار از لبهی تاريک حرفهايی كه سمت و سويی ندارند! حرفهايی كه تو از دلت میزنی و من از تنهايی بیپايان... آری...هر بار...سقوطی مرگبار میکنم!!! اميد بهبودیام نمیرود... گويی باور نكردهای... خلاص نشدهام از خوابكدهی دربهدری های مزمن لحظهها! جادهها مثل مار میپيچند روی تلاشهايم... و شايد تلاشهايت و دستان سرد من در جيب زمان...خواب رفته! چرا مضطربی از احساس نامهای كه نخواندهای و اصلاً هنوز نيامده؟! يا شايد سكوت كردهای از بیصبری!؟ پس من چه كنم، كه ذرهذرهی جويده شدهی روزهايم با طعمی گس در دهان ظالم روزگار جا مانده! مدتهاست كشندهترين ساعات، حوالی من در چارچوب اتاقم...تاب میخورند! و آفتاب لابهلای پنجرهی چشمانم...گم شده. میدانم...میدانی...دير زمانیست... كندترين رويای شبانه ما -من و تو- با كابوسهايی از آينده همخواب شدهاند... كاش صبح میشد در انديشهی چون و چرای دل شكستهام نباش...عزيز! كه زوال من شايد از همان نقطهی آغاز ما -من و تو- بود... پن 1: مدتهاست که روزها و شبها از لحظهای به لحظهای دیگه سقوط میکنم! پن 2: ...شکستم...شنیدی؟!
بیموقع او وزید شاید اگر به جای تیر روز تولدم در ماه دیگری بود شاید اگرمادرم پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود... خوشبخت میشدم تقصیر ابر بود آن باد نارفیق، که مخالف همیوزید شاید اگر که شانس آن قهر کرده ز من، گیج بیحواس یک بار هم پلاک خانهی ما را یاد داشت خوشبخت میشدم تقصیر ما که نیست از دست روزگار که طالع ما را چنین نوشت...* پن 1: *از یه جا خوندم. پن 2: گاهی روز تولد میتونه نقطهعطفی باشه. امروز دلکم بدجوری منتظر و بیتابه... پن 3: برام خیلی دیشب لذت بخش بود که وقتی خوابیدم و نیمهشب بیدار شدم، دیدم چندتا Sms تبریک دارم، ممنون:) پن 3: خدایا! رازی مباش خاموش گردد، این نور امید در دلم...
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |