تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

  

 

تو تار شدی و من پود

 

اصلاً چه فرقی می‌كند

 

من تار شدم و تو پود

 

در هم تابيديم...

 

از كجا می‌دانستيم

 

بافنده

 

نقش زيبايمان را گم می‌كند؟!

 

 

 

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن 2: !

 

پ‌ن 3: بعضی آدما، با تلاشی که می‌کنند چهره‌ای ملیح و دوست‌داشتی برای

          خودشون بسازند، شخصیتشونو وقیح و احمقانه‌تر نشون می‌دن! دیروز

          یکیشون جلوم رژه می‌رفت:(

 

پ‌ن 4: می‌دونی که...ماه امشب کامله

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت19:50توسط راوی پاییز | |

 

 

تقصير فاصله نيست

هيچ پروازی مرا به تو نمی‌رساند

وقتی که تو

در کار گم کردن خود باشی

 

 

پ‌ن 1: دلمو شکوندی، برو حالشو ببر

 

پ‌ن 2: این پست رو گذاشتم تا یادم باشه که چه روزی بود امروز!

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت20:52توسط راوی پاییز |

 

 

 

این روزها کاری ندارم

جز آنکه

گاه و بی‌گاه

در آینه‌ی کوچکم

به این دو مردمک قهواه‌ی نگاه کنم

 

نمی‌دانم

دوباره عاشقشان می‌شوی آیا...؟!

 

 

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن 2: اینجا هنوز همان کلبه‌ی راوی است، همراه همان دلتنگی‌هایش...ا

 

پ‌ن 3: راوی با خوش‌بینی هی فکر می‌کند، بازم فکر می‌کند...اما پس چرا با وجود این تاریکی‌ها ته‌ته‌های دلش روشن است، ها؟!

 

پ‌ن 4: بانو جان ! از میان عطرهای متفاوت، عطرت خوب به مشامم می‌رسد، من چقدر پیام‌های شبانه‌مان را دوست دارم، بانو! به یاد داری گاه تا چند شب 1صفحه از قصه‌مان ورق نمی‌خورد؟!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت9:53توسط راوی پاییز | |

 

 

 

سقوط می‌كنم، هر بار از لبه‌ی تاريک حرف‌هايی كه سمت و سويی ندارند!

 

حرف‌هايی كه تو از دلت می‌زنی و من از تنهايی بی‌پايان...

 

آری...هر بار...سقوطی مرگبار می‌کنم!!!

 

اميد بهبودی‌ام نمی‌رود...

 

گويی باور نكرده‌ای...

 

خلاص نشده‌ام از خوابكده‌ی دربه‌دری های مزمن لحظه‌ها!

 

جاده‌ها مثل مار می‌پيچند روی تلاش‌هايم...

 

و شايد تلاش‌هايت

 

و دستان سرد من در جيب زمان...خواب رفته!

 

چرا مضطربی از احساس نامه‌ای كه نخوانده‌ای و اصلاً هنوز نيامده‌؟!

 

يا شايد سكوت كرده‌ای از بی‌صبری!؟

 

پس من چه كنم، كه ذره‌ذره‌ی جويده شده‌ی روزهايم

 

با طعمی گس در دهان ظالم روزگار جا مانده!

 

مدت‌هاست كشنده‌ترين ساعات، حوالی من در چارچوب اتاقم...تاب می‌خورند!

 

و آفتاب لابه‌لای پنجره‌ی چشمانم...گم شده.

 

می‌دانم...می‌دانی...دير زمانی‌ست...

 

كندترين رويای شبانه ما -من و تو- با كابوس‌هايی از آينده هم‌خواب شده‌اند...

 

كاش صبح می‌شد

 

در انديشه‌ی چون و چرای دل شكسته‌ام نباش...عزيز!

 

كه زوال من شايد از همان نقطه‌ی آغاز ما -من و تو- بود...

 

 

 

 

 

پ‌ن 1: مدت‌هاست که روزها و شب‌ها از لحظه‌ای به لحظه‌ای دیگه سقوط می‌کنم!

 

پ‌ن 2: ...شکستم...شنیدی؟!

 

 

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت10:7توسط راوی پاییز | |

 

 

 

بی‌موقع او وزید

شاید اگر به جای تیر

روز تولدم

در ماه دیگری بود

شاید اگرمادرم

پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود...

خوشبخت می‌شدم

تقصیر ابر بود

آن باد نارفیق، که مخالف همی‌وزید

شاید اگر که شانس

آن قهر کرده ز من، گیج بی‌حواس

یک بار هم پلاک خانه‌ی ما را یاد داشت

خوشبخت می‌شدم

تقصیر ما که نیست

از دست روزگار

که طالع ما را چنین نوشت...*

 

 

پ‌ن 1: *از یه جا خوندم.

پ‌ن 2: گاهی روز تولد می‌تونه نقطه‌عطفی باشه. امروز دلکم بدجوری منتظر و بی‌تابه...

پ‌ن 3:  برام خیلی دیشب لذت بخش بود که وقتی خوابیدم و نیمه‌شب بیدار شدم، دیدم چندتا

           Sms تبریک دارم، ممنون:)  

پ‌ن 3: خدایا! رازی مباش خاموش گردد، این نور امید در دلم...

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت17:15توسط راوی پاییز | |