|
برای کشتن يک پرنده يک قيچی کافی است لازم نيست آن را در قلبش فرو کنی يا گلويش را با آن بشکافی پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاری میکند که خودش را به اعماق درهها پرت کند پن 1 : نمیدونم از کیه. پن 2: گاهی انقدر به این پرنده حس نزدیکی پیدا میکنم که فکر میکنم خودمم! پن 3: حست به این پرنده چیه؟!
مرا به نام تو را به نام كه نام٬ نام من و توست عشق، آواز است مرا به نام بخوان اين سكوت را بشكن چرا كه زمزمه از آيههای اعجاز است برای تو و من پن1 : نمیدونم این شعر از کیه. پن2 : امروز خیلی نزدیک بودی. صدات توی گوشمه و همین نزدیکیها هستی... پن3 : این پست از احساسات راوی در غروب پنجشنبه است و کاملاً خصوصیه!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |