تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

 

گا‌ه «دوست‌داشتن» مي‌شه يك بادبادك بزرگ قرمز با

 

ريشه‌هاي نارنجي و زرد

 

قشنگشيه اين بادبادك در پروازشه

 

حالا چه ته نخش دست تو باشه

 

چه آزادانه دور از تو اوج بگيره

 

حالا انتخاب با تواِ...!

 

 

 

 

پ.‌ن 1: مبارکمون باشه!     

 

پ‌.ن 2: گاهی این فلک و زمین با همدستیشون

       روزی خاطره‌انگیر رو برات زنده می‌کنند!

       کاش فردا نشه!

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت18:39توسط راوی پاییز | |

 

ديشب خيلي طولاني بود

 

ديشب راوي و  بانو همدم بودند،

 

تا نيمه‌شب

 

به دنبال صفحه‌ي گم شده‌ي داستان مي‌گشتند

 

بانو ادامه‌ي داستان را مي‌خواست،

 

و دلك راوي با اينكه رگباري بود

 

اما روشن بود و سپيد...

 

داستان به صفحه‌ي باراني رسيده بود

 

اما راوي و بانو مي‌دانستند

 

اين صفحه نيز مي‌گذرد،

 

مانند تمام صفحات پيشين

 

صفحه ورق مي‌خورد...

 

 

 

پ‌ن : منِ راوي، صبح كه از خواب بيدار شدم، شنيدم كه ديشب در خواب

          خنده‌هاي نخودي و نمكين و يواشكي كرده‌ام...اما من هيچ‌چيز به

          خاطر ندارم جز عطري كه از راه دور به مشامم مي‌رسيد...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت16:33توسط راوی پاییز | |