تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

 

شباهنگام

 

عهد می‌بندم با خویش و خیالت

 

که فردا سخن گویم با تو

 

                           -فقط با تو-

 

من امشب

 

ده‌ها و هزاران بار

 

              « دوست‌داشتن» را

 

دیکته کردم

 

بر بال فرشتگانِ عشق

 

 

می‌دانی

 

بارها برای آینه گفتم

 

                         گفتنی‌هایم را 

 

بارها تکرار کردم

 

سخن‌هایم را

 

                    به همراه خُردکی لبخند

 

                    و فنجانی نگاهَکی گرم

 

من آماده‌ام

 

تا با تو بگویم از...

 

.

 

.

 

.

 

چقدر به سحرِ عشق مانده است؟

 

می‌دانی آیا

 

این شب سحرسوخته

 

کِی خیال به پایان رسیدن دارد؟!

 

 

 

 

ته مانده بهار در دل خاک کافیست

تا برای همیشه عشق سر از خاک برون آرد

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

 

 

پ‌ن 2: هرچه براي سال گذشته خواستم، عكسش برام پيش اومد! از شروعـش نترسيدم امـا آخـرش

          ترسيدم! فقط اميدوارم توانايي درك آنچه بر ما مي‌رسد را داشته باشيم، سالي آرام و بي‌دغدغه

           برايتان آرزومندم.

 

 

 

پ‌ن 3: دخترنقاش مرا به بازي آرزوهاي محال دعموتم كرده است، ممنون دخترك. و منم اين

          روزها پُرم از آرزوهاي محال...4آرزو براي همه و 1آرزو براي خودم:

          

            1. باشد كه دل تمامي مردمان اين سياره اهلي شود...

           2. باشد كه به معجزهي عشق ايمان آوريم...

           3. باشد كه بياموزيم بيهيچ چشمداشتي به يكديگر مهر بورزيم...

           4. عادت به بودنها، عشقها، نگاهها، لبخندها و....را بشوييم...

           5. به گذشته بازگردم و چند كار ناتمام و نكرده را به انجام برسونم،

               تا بلكه از اين پريشاني و بيتابي رها گردم...

 

نفرات انتخابي من:

نيمهتاريك ماه، عربدههاي يك ذهن مغشوش(بانو)، گ، كسي كه شبها ديوانه ميشود،...

 و هرآنكس كه آرزويي محال دارد!

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت10:10توسط راوی پاییز | |

 

 

 

 

كاش مي‌آمدي

 

به دل مي‌گفتي

 

« يك دقيقه آرام بگير...»

 

.

 

بعد مي‌رفتي نازنين...

 

 

 

 

پ‌ن 1: ليمو شيريني رو انتخاب كردم كه آخرش طعم تلخشو چشيدم...

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت18:54توسط راوی پاییز | |

 

 

 

 

چقدر اين پاييز و زمستون بارون و برف اومد

 

يعني واقعاً براي پر كردن فاصلمون كافي نبود؟؟؟!!!...

 

 

پ‌ن: وقتي نور خورشيد به پوستم مي‌خوره احساس ميعان بهم دست مي‌ده

        و من اين ميعان رو دوست دارم!

 

پ‌ن 2: كاش مي‌شد اين 11روز باقي مونده رو از تمام تقويم‌ها خط زد...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت11:4توسط راوی پاییز | |

 

 

 

 

 

اولا  كودكانه فكر مي‌‌كردم كه از اين بهتر نمي‌شه، بعد كه هِي اين زمـان مي‌گذشت

ديدم كه داره هي بهتر(تر) مي‌شه، به اين نتيجه رسيدم كه درست اون لحظه كه فكر

مي‌كني تو اوجِ خوبي و خوشي هستي، روزهاي بهتري هم در انتظارته.

 

 

*خوب قطعاً باور داري كه اين مسئله عكسش هم صادقه!

 

 

 

پ.ن: گاهي اونقدر حسم به اتفاقي شديد مي شه كه اون اتفاق ناچاراً(!) ميافته!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت10:35توسط راوی پاییز | |

 

بعضي وقت‌ها برات رخدادهايي -از نوع كاملاً اتفاقي- ميافته

 

كه يا به طور طبيعي عامل اصلي تويي؛ يا عامل، كسي يا چيزه ديگه‌ايه و تو معلول

 

بعدش كه همه چي تموم شد و خوب فكر مي‌كني

 

مي‌فهمي كه اون رخداده، طبيعي و اتفاقي نبوده، يه جورايي سرنخش دست خودت بوده

 

اما لعنت به زماني كه اتفاقِ تموم شده و تازه فهميدي كه چي شده...

 

مي‌فهمي كه؟

 

 

پ.ن 1: بدترين چيز دست و پا زدن در برزخيه كه از اطراف محاصرت كرده! 

 

پ.ن 2: چرا خدا درمورد تصميمش با من انقدر مردده؟ يكي كمك( ِش) كنه لطفاً!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت11:10توسط راوی پاییز | |