|
شباهنگام عهد میبندم با خویش و خیالت که فردا سخن گویم با تو -فقط با تو- من امشب دهها و هزاران بار « دوستداشتن» را دیکته کردم بر بال فرشتگانِ عشق میدانی بارها برای آینه گفتم گفتنیهایم را بارها تکرار کردم سخنهایم را به همراه خُردکی لبخند و فنجانی نگاهَکی گرم من آمادهام تا با تو بگویم از... . . . چقدر به سحرِ عشق مانده است؟ میدانی آیا این شب سحرسوخته کِی خیال به پایان رسیدن دارد؟! ته مانده بهار در دل خاک کافیست تا برای همیشه عشق سر از خاک برون آرد پن 1: دستنوشتهام. پن 2: هرچه براي سال گذشته خواستم، عكسش برام پيش اومد! از شروعـش نترسيدم امـا آخـرش ترسيدم! فقط اميدوارم توانايي درك آنچه بر ما ميرسد را داشته باشيم، سالي آرام و بيدغدغه برايتان آرزومندم. پن 3: دخترنقاش مرا به بازي آرزوهاي محال دعموتم كرده است، ممنون دخترك. و منم اين روزها پُرم از آرزوهاي محال...4آرزو براي همه و 1آرزو براي خودم: 1. باشد كه دل تمامي مردمان اين سياره اهلي شود... 2. باشد كه به معجزهي عشق ايمان آوريم... 3. باشد كه بياموزيم بيهيچ چشمداشتي به يكديگر مهر بورزيم... 4. عادت به بودنها، عشقها، نگاهها، لبخندها و....را بشوييم... 5. به گذشته بازگردم و چند كار ناتمام و نكرده را به انجام برسونم، تا بلكه از اين پريشاني و بيتابي رها گردم... نفرات انتخابي من: نيمهتاريك ماه، عربدههاي يك ذهن مغشوش(بانو)، گ، كسي كه شبها ديوانه ميشود،... و هرآنكس كه آرزويي محال دارد!
كاش ميآمدي به دل ميگفتي « يك دقيقه آرام بگير...» . بعد ميرفتي نازنين... پن 1: ليمو شيريني رو انتخاب كردم كه آخرش طعم تلخشو چشيدم...
چقدر اين پاييز و زمستون بارون و برف اومد يعني واقعاً براي پر كردن فاصلمون كافي نبود؟؟؟!!!... پن: وقتي نور خورشيد به پوستم ميخوره احساس ميعان بهم دست ميده و من اين ميعان رو دوست دارم! پن 2: كاش ميشد اين 11روز باقي مونده رو از تمام تقويمها خط زد...
اولا كودكانه فكر ميكردم كه از اين بهتر نميشه، بعد كه هِي اين زمـان ميگذشت ديدم كه داره هي بهتر(تر) ميشه، به اين نتيجه رسيدم كه درست اون لحظه كه فكر ميكني تو اوجِ خوبي و خوشي هستي، روزهاي بهتري هم در انتظارته. *خوب قطعاً باور داري كه اين مسئله عكسش هم صادقه! پ.ن: گاهي اونقدر حسم به اتفاقي شديد مي شه كه اون اتفاق ناچاراً(!) ميافته!
بعضي وقتها برات رخدادهايي -از نوع كاملاً اتفاقي- ميافته كه يا به طور طبيعي عامل اصلي تويي؛ يا عامل، كسي يا چيزه ديگهايه و تو معلول بعدش كه همه چي تموم شد و خوب فكر ميكني ميفهمي كه اون رخداده، طبيعي و اتفاقي نبوده، يه جورايي سرنخش دست خودت بوده اما لعنت به زماني كه اتفاقِ تموم شده و تازه فهميدي كه چي شده... ميفهمي كه؟ پ.ن 1: بدترين چيز دست و پا زدن در برزخيه كه از اطراف محاصرت كرده! پ.ن 2: چرا خدا درمورد تصميمش با من انقدر مردده؟ يكي كمك( ِش) كنه لطفاً!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |