|
دیگر مرا همنشینی ستارگان چه سود؟ که حتی به دلبستگیم به باران حسادت میکنند(!) باور کن دیگر نمیدانم باران ديشب -پس از مدتها- یادآور کدام خاطره بود! که دیشب با بارش یکریز و پیدرپیِ خود خیالم را به یغما برده بود... نمیتوانم کتمان کنم... دلکم برای بوسههای باران بیتاب گشته بود . و امشب باری دیگر ستارگان... . دلم تنگ است آخر چگونه، با کدام دستمال این ستارگان را از شیشهی پنجره پاک کنم؟ حرفی بزن بغض مرا باز كن ديرزمانيست كه بارانيم...! پن: دستنوشتم. پن2: بدجوري هوايي شدم. اين دلكم همش در رفت و آمد بين خيالهاي مختلف و رنگي و بعضاً سياه و سفيده! لطفاً يكي بنشوندش سر جاش، خستم كرده!!! پن3: خدايا! جون هركي دوست داري بيخيال خوابهاي شبانم شو، حالا من شوخي شوخي خوابكي ميبينم، چرا بايد چند روز بعدش بشم نقش اول اون خواب خيالي، در عالم واقعي؟ اون موقع كه بايد، چرا نخواستي؟!!! L پن4: بارون ديشب و هواي ابري امروز، همه چيز رو ريخت به هم...
ارديبهشت گذشته وقتي عطرِ مستكنندهي گلهاي بهار نارنجِ حياط ديوونم ميكرد، حسابي دلم رو به نارنجهاي خوشعطر و خوشطعم زمستون، خوش كرده بودم. اما اين برف و سرماي حسابي، به اونها هم رحم نكرد، يخ زدند! الان بعد از چند روز دوباره خشون باز شد...اما ديگه من ميلي بهشون ندارم! دوباره منتظر ارديبهشتم. الان دلم -براي 1دقيقه هم كه شده- اون عطر مستكننده رو ميخواد. پ.ن: ميدوني اين قضيه نارنجها بازم بهم اثبات كرد كه اگر در آينده نقشهاي داشته باشي كه بنا بر شرايط» واجب الوقوعه، همون شرايط محيطي -كه درش نقشي نداري- اون امر رو به شدت متحول ميكنه! -حالا يا به طرف مثبت يا منفي- حالا ميخواي بخواه، ميخواي نخواه! غصّمه!
من از فعل «توضيح دادن» خوشم مياد، اما نه وقتي كه استاد امتحان 20نمره بگيره و 5سوال بده كه 4تاش «توضيح دهيد» و ديگري چكيدهي تحقيق خود را بنويسيد، باشه! البته از اين استاد محترم بعيد نبود. امتحان ترم پيش شوخيه بامزهاي كرده بود، بيت دوم 1شعر موقوفالمعاني رو داده بود و توضيح كامل خواسته بود! . اما به هر حال من از فعل «توضيح دادن» خوشم مياد اما « « ...«توضيح دادن»... چه به خودم، چه ديگران چه به خودت، چه ديگران پن 1: از حالا به بعد، 2بار در هفته در اين كلبهي بارونزده واگويههايم را سر ميدهم، شايد كه... پن 2: به كسي خبر نميدهم، هركس آمد خوش آمد.
راه ميروم، فكر ميكنم، به نتيجه ميرسم. به رخدادهاي الكي ميخنديم. الكي خودم رو به خواب ميزنم، به قول دوستي «خواب خرگوشي» دارم. كنار اتوبان درحاليكه دست دوست شالگردن قرمزيم رو گرفتم و به جا پاي گربه، روي برف ميخنديم، باز هم فكر مي كنم، نتيجهي جالبتري بدست ميارم. گاهي درس ميخوانم و لابهلاي صفحات، نامهنگاري هاي سر كلاس را مرور ميكنم. نمرهي امتحان زبان پهلوي فردا هم ميشود ستارهي سرسبد نمرات گرفته شده! بعضي نيمهشبها، چون تلفن گويا تا ساعت2 درحال گفتن حذفيات كتب درسي هستم(!) گاهي عصرها با ليواني پر از قهوهي شيرين، به تلخيها فكر ميكنم؛ اما مگر با 1ليوان قهوهي غليظ و شيرين ميتوان به مقابله با تلخيها رفت؟ يه چيزي ته گلوم رو فشار ميده، همون بغض... ...خسته ميشوم... باور كن من ضعيف نيستم، اما اگر بگويم خستهام، دلگير نميشوي؟
دلم كه میگيرد به خودم وعده روزهای را میدهم که میگویند: «خوب است» همان روزهايی را كه سالهاست به اميد آمدنشان تقویم را خط خطی میكنم پن 1: قرار بود پ.ن باشه اما زيادي طولاني شد(!) پ.ن 2: نميتونم اين كلبهي بارونزده رو رهاش كنم اما تغييرش ميدم. پ.ن 3: چقدر اين سايههاي تيره، با شكلهاي مختلف كه از پشت افتادند روي ديوار روبهروم خسته كنندند! پن 4: رمز ورود رو فراموش كرده بودم!!!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |