تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

دیگر مرا همنشینی ستارگان چه سود؟

 

که حتی به دلبستگیم به باران

 

حسادت می‌کنند(!)

 

باور کن

 

دیگر نمی‌دانم باران ديشب

                                      -پس از مدت‌ها-

 

یادآور کدام خاطره بود!

 

که دیشب

 

با بارش یکریز و پی‌درپیِ خود

 

خیالم را به یغما برده بود...

 

نمی‌توانم کتمان کنم...

 

دلکم برای بوسه‌های باران

 

بی‌تاب گشته بود

 

.

 

و امشب

 

باری دیگر ستارگان...

 

.

 

دلم تنگ است

 

آخر چگونه،

 

با کدام دستمال

 

این ستارگان را از شیشه‌ی پنجره

 

پاک کنم؟

 

 

 

حرفی بزن

بغض مرا باز كن

ديرزمانيست كه بارانيم...!

 

 

 

پ‌ن: دست‌نوشتم.

 

پ‌ن2: بدجوري هوايي شدم. اين دلكم همش در رفت و آمد بين خيال‌هاي مختلف و رنگي

        و بعضاً سياه و سفيده! لطفاً يكي بنشوندش سر جاش، خستم كرده!!! 

 

پ‌ن3: خدايا! جون هركي دوست داري بي‌خيال خواب‌هاي شبانم شو، حالا من شوخي شوخي

         خوابكي مي‌بينم، چرا بايد چند روز بعدش بشم نقش اول اون خواب خيالي، در عالم

          واقعي؟ اون موقع كه بايد، چرا نخواستي؟!!! L

 

پ‌ن4: بارون ديشب و هواي ابري امروز، همه چيز رو ريخت به هم...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت10:40توسط راوی پاییز | |

 

 

ارديبهشت گذشته وقتي عطرِ مست‌كننده‌ي گل‌هاي بهار نارنجِ حياط ديوونم مي‌كرد،

حسابي دلم رو به نارنج‌هاي خوش‌عطر و خوش‌طعم زمستون، خوش كرده بودم.

اما اين برف و سرماي حسابي، به اون‌ها هم رحم نكرد، يخ زدند! الان بعد از چند روز

 دوباره خشون باز شد...اما ديگه من ميلي بهشون ندارم!

دوباره منتظر ارديبهشتم. الان دلم -براي 1دقيقه هم كه شده- اون عطر مست‌كننده

رو مي‌خواد.

 

 

 

پ.ن: مي‌دوني اين قضيه نارنج‌ها بازم بهم اثبات كرد كه اگر در آينده نقشه‌اي داشته

        باشي كه بنا بر شرايط» واجب الوقوعه، همون شرايط محيطي -كه درش نقشي

         نداري- اون امر رو به شدت متحول مي‌كنه! -حالا يا به طرف مثبت يا منفي- حالا

         مي‌خواي بخواه، مي‌خواي نخواه! 

 

         غصّمه!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت12:34توسط راوی پاییز | |

 

 

 

من از فعل «توضيح دادن» خوشم مياد، اما نه وقتي كه استاد امتحان 20نمره بگيره و 5سوال

بده كه 4تاش «توضيح دهيد» و ديگري چكيده‌ي تحقيق خود را بنويسيد، باشه!

البته از اين استاد محترم بعيد نبود. امتحان ترم پيش شوخيه بامزه‌اي كرده بود، بيت دوم 1شعر

موقوف‌المعاني رو داده بود و توضيح كامل خواسته بود!

 

.

 

اما به هر حال

من از فعل «توضيح دادن» خوشم مياد اما «توجيه كردن» نه

«توجيه كردن» رو بايد حذف كرد

...«توضيح دادن»...

چه به خودم، چه ديگران

چه به خودت، چه ديگران

 

 

 

پ‌ن 1: از حالا به بعد، 2بار در هفته در اين كلبه‌ي بارون‌زده واگويه‌هايم را سر مي‌دهم،

       شايد كه...

 

پ‌ن 2: به كسي خبر نمي‌دهم، هركس آمد خوش آمد.

     

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت10:3توسط راوی پاییز | |

 

 

راه مي‌روم، فكر مي‌كنم، به نتيجه مي‌رسم.

به رخدادهاي الكي مي‌خنديم.

الكي خودم رو به خواب مي‌زنم،

به قول دوستي «خواب خرگوشي» دارم.

كنار اتوبان درحاليكه دست دوست شال‌گردن قرمزيم رو گرفتم

و به جا پاي گربه، روي برف مي‌خنديم،

باز هم فكر مي كنم،

نتيجه‌ي جالب‌تري بدست ميارم.

گاهي درس مي‌خوانم و لابه‌لاي صفحات، نامه‌نگاري هاي سر كلاس را مرور مي‌كنم.

نمره‌ي امتحان زبان پهلوي فردا هم مي‌شود ستاره‌ي سرسبد نمرات گرفته شده!

بعضي نيمه‌شب‌ها، چون تلفن گويا تا ساعت2 درحال گفتن  حذفيات كتب درسي هستم(!)

گاهي عصرها با ليواني پر از قهوه‌ي شيرين، به تلخي‌ها فكر مي‌كنم؛

اما مگر با 1ليوان قهوه‌ي غليظ و شيرين مي‌توان به مقابله با تلخي‌ها رفت؟

يه چيزي ته گلوم رو فشار مي‌ده، همون بغض...

...خسته مي‌شوم...

باور كن من ضعيف نيستم،

اما اگر بگويم خستهام، دلگير نمي‌شوي؟           

 

                                    

                                 

 

 

دلم كه می‌گيرد

به خودم وعده روزهای را می‌دهم که می‌گویند: «خوب است»

همان روزهايی را

كه سال‌هاست

به اميد آمدنشان

تقویم را خط خطی می‌كنم

 

 

پ‌ن 1: قرار بود پ‌.ن باشه اما زيادي طولاني شد(!)

پ.‌ن‌ 2: نمي‌تونم اين كلبه‌ي بارون‌زده‌ رو رهاش كنم اما تغييرش مي‌دم.

پ.‌ن 3: چقدر اين سايه‌هاي تيره، با شكل‌هاي مختلف كه از پشت افتادند روي ديوار روبه‌روم خسته كنندند!

 پ‌ن 4: رمز ورود رو فراموش كرده بودم!!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت17:9توسط راوی پاییز | |