|
من میهراسم از حسادتِ روزگار شباهنگام که نگاهت پاورچین پاورچین از بامِ خیال به سراغم میآید -به بلندای شب تا سحر- و تو چه نیک فریبش میدهی همانند من که من نیز فریبخوردهی مهربانیتم . امّا مگر من از تو چه میخواهم که این روزگار به آن حسادت میکند وان را از دلکم دریغ . من از تمام دنیا فقط چشمانت را خواستم آیا آسمان سهم زیادی از دنیاست؟! این روزها که میگذرد، هرروز احساس میکنم که کسی در باد فریاد میزند احساس میکنم که مرا از عمق جادههای مهآلود یک آشنای دور صدا میزند آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور، مثل عبور نوروز مثل صدای آمدن روز است آن روز ناگزیر که میآید... -قیصر امینپور- پن 1: دستنوشتهام. پن 2: «زمستان را با این تاریکیِ تمام، چگونه سر کنیم؟» اون از پاییز، حالا هم زمستون، این فصلهای نفرین شده من رو تا کجا میبرند؟!... پن 3: وقتی تصمیمم رو بگیرم، برام مهم نیست چی –خوب یا بد- پیش میاد. مهم اون تصمیمیه که من گرفتم. پن 4: یلدا همیشه برای من شروعی دوباره بود. یلدای من تعریف نشدنیه(!)...بار دیگه نیت میکنم... یلداتون خوش... پن 4: نمیدونم با این کلبهی محقرِ بارونزدهی دلکم، -همراه با تمام خاطرات عسلی و تلخش- چی کار کنم؟!
چقدر اطرافت را شلوغ کردهای! کتابهای دور و وَرت را ببند بیا درست روبهروی من بنشین ورق بزن چشمانم را من حرفهای نگفته زیاد دارم جاری کن بر مردمک قهوهای چشمانم نگاهِ مهربانت را بگو، میتوانی حرفهایم را بخوانی؟ رازهایم را؟ دلتنگیهایم را چی؟ به یاد داری زمانی که دلتنگ بودیم باران میبارید؟ صدای باران را میشنوی؟ . . . دارد باران میبارد چه پريشانيه بزرگی... انگشت بر تو میگذارد و مجنونت میکند... عصرهای بارانی!!! پن 1: دستنوشتهام. پن 2: پن 3: برامون عادت شده، تا وقتی چیزی رو داری، دیده نمیشه و درست زمانی که نداریش، ندیدنش غذابه! پن 4: اگه بدونی امروز لای دفتر خاطراتم چی پیدا کردم...
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |