تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

من می‌هراسم

 

از حسادتِ روزگار

 

شباهنگام

 

که نگاهت

 

پاورچین پاورچین

 

از بامِ خیال

 

به سراغم می‌آید

 

                      -به بلندای شب تا سحر-

 

و تو چه نیک فریبش می‌دهی

 

همانند من

 

که من نیز فریب‌خورده‌ی مهربانیتم

.

امّا مگر

 

من از تو چه می‌خواهم

 

که این روزگار

 

به آن حسادت می‌کند

 

وان را از دلکم دریغ

 

.

 

من از تمام دنیا فقط

 

چشمانت را خواستم

 

آیا آسمان

 

سهم زیادی از دنیاست؟!

 

 

 

 

این روزها که می‌گذرد، هرروز

احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد می‌زند

احساس می‌کنم که مرا از عمق جاده‌های مه‌آلود

یک آشنای دور صدا می‌زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور، مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می‌آید...

-قیصر امین‌پور-

 

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن 2: «زمستان را با این تاریکیِ تمام، چگونه سر کنیم؟» اون از پاییز، حالا هم زمستون،

         این فصلهای نفرین شده‌ من رو تا کجا می‌برند؟!...

 

پ‌ن ‌3: وقتی تصمیمم رو بگیرم، برام مهم نیست چی خوب یا بد- پیش میاد. مهم اون تصمیمیه که من گرفتم.

 

پ‌ن‌ 4: یلدا همیشه برای من شروعی دوباره بود. یلدای من تعریف نشدنیه(!)...بار دیگه نیت می‌کنم...

         یلداتون خوش...

 

پ‌ن 4: نمی‌دونم با این کلبه‌ی محقرِ بارون‌زده‌ی دلکم، -همراه با تمام خاطرات عسلی و تلخش- چی کار کنم؟!     

 

 

 

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت10:59توسط راوی پاییز | |

 

 

 

چقدر اطرافت را شلوغ کرده‌ای!

 

کتاب‌های دور و وَرت را ببند

 

بیا

 

درست روبه‌روی من بنشین

 

ورق بزن چشمانم را

 

من حرف‌های نگفته زیاد دارم

 

جاری کن

 

بر مردمک قهوه‌ای چشمانم

 

نگاهِ مهربانت را

 

بگو،

 

می‌توانی حرف‌هایم را بخوانی؟

 

رازهایم را؟

 

دلتنگی‌هایم را چی؟

 

به یاد داری

 

زمانی که دلتنگ بودیم باران می‌بارید؟

 

صدای باران را می‌شنوی؟

.

.

.

دارد باران می‌بارد

 

 

 

 

 

چه پريشانيه بزرگی...

انگشت بر تو می‌گذارد و مجنونت می‌کند...

عصرهای بارانی!!!

 

 

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن 2: آبان تموم شد. با بارونی که داره میاد، به یاد ابرم افتادم...

 

پ‌ن 3: برامون عادت شده، تا وقتی چیزی رو داری، دیده نمیشه و درست زمانی که نداریش، ندیدنش غذابه!

 

پ‌ن 4‌: اگه بدونی امروز لای دفتر خاطراتم چی پیدا کردم...

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت21:2توسط راوی پاییز | |