|
دلکم میخواهد مبتلا شود دچار گردد به همه چیز و همه کس! هوس کردم اهلی شوم! دلکم میخواهد پس از عمری ناآرامی و عصیان -که تنها خودش میگفت و میشنید- اهلی شود! نگران دستهایت نباش فکر آن را هم کردهام تمام خارهای دلکم را از بیخ بریدهام! باور کن... دلم میخواهد هرروز راس همان ساعتِ عشق حوالی همان عصرهای انتظار تا بیانتهای دلتنگی منتظرت بنشینم ...تا بیایی دیوانه نخوانم اما چقدر بیتابیِ انتظار عسلی است... میدانی که...نه؟ . دلکم بیپروا یک عاشقانه میخواهد در ستارهای که تمام مردمانش اهلی گشتهاند... باران باشد، تو باشی یک خیابان بیانتها باشد... به دنیا میگویم: «خداحافظ»! پن 1: دستنوشتهام. پن 2: یادمه گفتی این صفحههای سیاه و اون صفحهی صورتی میشن خاطراتمون، من چقدر این خاطراتُ دوست دارم...(3بار، 3پ.ن متفاوت نوشتم و گذاشتم، اما چشم هرکس که محرم خوندن این نوشتهها نیست، میدونی که؟!) پن 3: بعضی چیزا ما رو به گذشته پیوند میده، که یادمون بیاد روزی کی بودیم و چی فکر میکردیم و چی میگفتیم و چی قول میدادیم و حالا، کی شدیم و چی فکر میکنیم و چی میگیم و عمل نمیکنیم! این دفتر خاطراتم -که خیلی برام عزیزه- گاهی اذیتم میکنه... پن 4:آیدا، دوست عزیزم، از کسانی بودی که همیشه باهام بودی(و هستی)، تولدت مبارک. تمام خوبیها وقشنگترینهارو برات آرزومندم.
چقدر چشمانم را ببندم -به امید غنودن در آرامش رویایی شیرین- و هی از خواب بپرم؟ تا به کِی؟ دیگر میترسم میترسم چشمانم را روی هم بگذارم... چقدر از خواب بپرم و از دو نگاهِ دلواپسِ درونِ آینه چیزی بپرسم؟ چقدر بیهوا از خواب بپرم تا هوایی از تو به سراغم آید؟ آخر دیگر چقدر بیتابانه در این شبهای رخوتانگیز میان وهم و رویا غلت بزنم؟ دیگر چقدر با لیوانی آبی سرد به خود بیایم؟ باور کن دیگر این شبها آن شبها نیستند این شبها شکنجهگاهماند... پنجره را باز میکنم جایی برای نفس کشیدن نیست... . نگاه کن جای عشق در این شبهای تنهایی خالیست آخر کجاست؟ اين تازه نيست، قديمی است «احمدرضا احمدی» پن 1: دستنوشتهام. پن 2: به گمانم اگر این پاییــز میدونست چقدر منتــظرشم، زودتر میومد! کــاش یـــکی متوجه بــشه من قابلیتهای دیگری هم جز انتظار کشیدن دارم(!)... پن 3: گاهی آنقدر از یـــاد میروم که حتی خودم را در آینـهی چوبــیام نمییابم، دیگر هیچ توقــعی از هیچ کسی نخواهم داشت...باور کنید. امروز ... روزِ که به خوابی رفتهام که هنوز بیدار نشدم. پن 4: حافظهی خوب داشتن دردسر بزرگــیه، درســت زمانی که درحال فرامــوش کردن قسمتی از خاطرات هستی، خاطرهای سرک میکشه...و باز خاطرهای دیگه بازیگوشانه... پن 5:~> با این حال گفتنی زیاد، حرفم نمیاد...1چیزی با پُتک میزنه سر دلکم و میگه: «ه...ی...س...»
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |