تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

دلکم می‌خواهد مبتلا شود

 

دچار گردد به همه چیز و همه کس!

 

هوس کردم اهلی شوم!

 

دلکم می‌خواهد

 

پس از عمری ناآرامی و عصیان

                      

                            -که تنها خودش می‌گفت و می‌شنید-

 

اهلی شود!

 

نگران دست‌هایت نباش

 

فکر آن را هم کرده‌ام

 

تمام خارهای دلکم را از بیخ بریده‌ام!

 

باور کن...

 

دلم می‌خواهد هرروز

 

راس همان ساعتِ عشق

 

حوالی همان عصرهای انتظار

 

تا بی‌انتهای دلتنگی

 

منتظرت بنشینم

 

                       ...تا بیایی

 

دیوانه نخوانم اما

 

چقدر بی‌تابیِ انتظار عسلی است...

 

می‌دانی که...نه؟

 

.

 

دلکم بی‌پروا

 

یک عاشقانه می‌خواهد

 

در ستاره‌ای که تمام مردمانش

 

اهلی گشته‌اند...

 

 

                غم انگیزترین عکس...

 

 

باران باشد، تو باشی

یک خیابان بی‌انتها باشد...

به دنیا می‌گویم:

«خداحافظ»!

 

 

     

                                                                               

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن 2: یادمه گفتی این صفحههای سیاه و اون صفحهی صورتی میشن خاطراتمون، من چقدر این

         خاطراتُ دوست دارم...(3بار، 3پ‌.ن متفاوت نوشتم و  گذاشتم، اما چشم هرکس که محرم

         خوندن این نوشته‌ها نیست، می‌دونی که؟!)

 

پن 3: بعضی چیزا ما رو به گذشته پیوند میده، که یادمون بیاد روزی کی بودیم و چی فکر میکردیم و

         چی میگفتیم و چی قول میدادیم و حالا، کی شدیم و چی فکر میکنیم و چی میگیم و عمل

         نمیکنیم! این دفتر خاطراتم -که خیلی برام عزیزه- گاهی اذیتم میکنه...

 

پن 4:آیدا، دوست عزیزم، از کسانی بودی که همیشه باهام بودی(و هستی)، تولدت مبارک. تمام

         خوبی‌ها وقشنگ‌ترین‌هارو برات آرزومندم.

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت20:26توسط راوی پاییز | |

 

 

چقدر چشمانم را ببندم

 

-به امید غنودن در آرامش رویایی شیرین-

 

و هی از خواب بپرم؟

 

تا به کِی؟

 

دیگر می‌ترسم

 

       می‌ترسم چشمانم را روی هم بگذارم...

 

چقدر از خواب بپرم

 

          و از دو نگاهِ دلواپسِ درونِ آینه

 

چیزی بپرسم؟

 

چقدر بی‌هوا از خواب بپرم

 

           تا هوایی از تو به سراغم آید؟

 

آخر دیگر چقدر بی‌تابانه

 

در این شب‌های رخوت‌انگیز

 

میان وهم و رویا غلت بزنم؟

 

دیگر چقدر

 

با لیوانی آبی سرد به خود بیایم؟

 

باور کن

 

دیگر این شب‌ها

 

         آن شب‌ها نیستند

 

                  این شب‌ها شکنجه‌گاهم‌اند...

 

پنجره را باز می‌کنم

 

جایی برای نفس کشیدن نیست...

 

.

 

نگاه کن

 

             جای عشق در این شب‌های تنهایی خالیست

 

آخر کجاست؟

 

 

                        

 

 

 

اين تازه نيست، قديمی است
 دو نفر
همه نيستند
 هميشه نيستند
 خويش
اند

 

«احمدرضا احمدی»

 

 

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن 2: به گمانم اگر این پاییــز میدونست چقدر منتــظرشم، زودتر میومد! کــاش یـــکی متوجه بــشه

         من قابلیتهای دیگری هم جز انتظار کشیدن دارم(!)...

 

پ‌ن 3: گاهی آنقدر از یـــاد میروم که حتی خودم را در آینـه‌ی چوبــی‌ام نمی‌یابم، دیگر هیچ توقــعی

          از هیچ کسی نخواهم داشت...باور کنید. امروز ... روزِ که به خوابی رفتهام که هنوز بیدار نشدم.  

 

پ‌ن 4: حافظهی خوب داشتن دردسر بزرگــیه، درســت زمانی که درحال فرامــوش کردن قسمتی از

         خاطرات هستی، خاطرهای سرک میکشه...و باز خاطرهای دیگه بازیگوشانه...

 

پ‌ن 5:~> با این حال گفتنی زیاد، حرفم نمیاد...1چیزی با پُتک می‌زنه سر دلکم و می‌گه: «ه...ی...س...»

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت20:28توسط راوی پاییز | |