|
آخر چقدر به امید معجزهای دیدهگانم را روی هم بگذارم -به دَمکی- و باز کنم؟ چقدر با یک مشت پروانه و زنبق عشق بازی کنم و ببازم؟ تا به کی دلبستهی صدای ممتدِ عشق باشم! -و بیپاسخ بمانم؟ کی میشود بیایید و از قصّهیهای کهنهی صندوقچهی مادربزرگ -از همان یکی بودها و یکی نبودها برایم نجوا کنید؟ دستی به سرم بکشید و بگویید... -از همان ماهپیشونی تا بلکه این دِلَکِ دربهدر آرام گیرد بلاخره این نبودها کی و کجا به بودها میرسند؟! کس به سوالم پاسخ نداد... - من هنوز کودکانه منتظر پایان قصّهام...
نه! هرگز شب را باور نکرده بودم چراکه در فراسوی دهليزهايش به اميد دريچهای دل بسته بودم «فریدون مشیری» پن 1: دستنوشتهام.
پن 2: همیشه یکی بودها و یکی نبودها بیشتر ذهنم رو مشغول کرده تا خودِ داستان...(!)
پن 3: مــــــــــیخوام بگم گاهی خســـته میشم از کســان و چیزهایی که دلـــبستگی بهشون دارم، میدونم، بَــد شدم، بهانه گیری میکنم.
پن 4: درست 9شب پیش و اون خواب ذهن مشغولکنی و پس از گذشتِ 7شب آشفتگیِ شدید و احسـاس بدِ خطا و گناهی که نمیدونســتم کجا و چگونه مرتکـب شدم، با خوابِ 2شب پیش آرامش اومد سراغم، بخشیده شدم.
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |