|
بانگِ ناقوس در دلم برجاست من سرآسیمه و خوابآلود جستم از جا -«چه بود؟ آه چه بود؟ روزِ شادیست؟ یا نوایِ عزاست؟...» هیچکس لب به پاسخم نگشود باد جنبید و کشته شد فانوس شب گران بار و تیره چون کابوس بانگِ ناقوس در دلم برخاست آه، میپرسم از خود این چه نواست؟ از برای که میزند ناقوس؟... «ه.ا. سایه» شبی از شبها دیو میخواست که از روزنهی بیداری خاک وحشت پاشد در چشمم تو که خوبم بودی قصه گفتی... ...گفتی... تا خوابم کردی «محمد زهری» پن 1: ~~> وجودم سرشار از حسّی غـــریب است. دلـکم یه تنوع، یک هیجان کوچولو میخواهد... پن 2: حالا که میخواهم آرزویی کنم، قاصدکی پیدا نمیکنم! با اتّفاقاتی که این اواخر افتاد، بیشتر به این باور دارم میرسـم که این روزها عشــق را تنها همانند توپِ رنگی در دستـانمان جابهجا میکنیم و افسوس زمانی که از سرِ غفلت از دستانمان به زمین میافتد و میغلتد هیچ تلاشی برای رسیدن به آن نمیکنیم. چقدر از توپ گشتن عشق میهراسیدم... پن 3: چشم و گوش بسته پیشنهاد بازی بلاگی کرده است. جالب بود. سوال این است: « اگر یک تکّه ابـر داشتید چه میکردید؟...» و من هم پس از پاسخ 10 نفر دیگر را به این بازی دعوت میکنم و آنها در بلاگ خود به این سوال پاسخ میدهند و 10 نفر دیگر انتخاب میکنند، البته اگر دوســت داشته باشند. و اما پاسخِ من: اگر من تکّهای ابــر داشتم، باید چیزهای زیادی-پاکی، سـخاوت، مهربانی، بارش گاه و ناگاه...- ازش یاد بگیرم. و شاید صورتم را با نرمیاش نوازش میدادم .و گاه گاهی او را در هوای آزاد میگذارم. انتخاب با ابــر است شاید آغوش آسمان را بیش از آغوش من دوست بدارد... و اما 10 نفر انتخابی من: 1.نیمه تاریک ماه 2.دختر نقاش 3.آفتابگردون 4. دختر کوچولو 5.گ 6. جسد 7. عرشیا 8. جوجه اردک زشت 9. طلوع مهر(مهرداد و مهرانا) 10. هرکسی که دوست داشت.
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |