|
باز مییابم خود را در آینهی بیرنگِ فردا چشمانم خستهتر ز وجودم... سخنها دارد نگاهم که یارای بیانش را ندارد لبهایم... و میتابد تار تنهایی میان پودِ ترسم و من درمانده و بیتاب سراسر فریاد و عصیان و خاکستر ابر خاموشی وجودم را فرا میگیرد - دلم تنگ است . . . تو میدانی چرا این شب اینقدر تاریک است؟!... چه سرگردان است اين عشق كه بايد نشانیاش را از كوچههاي بن بست گرفت چه حديثی است عشق كه نمیپوسد و افسرده نيست حتی آن هنگام كه از آسمان به خانه آوار شود «احمد رضا احمدی» پن 1: دست نوشتهام. پن 2: هرچی میخوام بگم از ذهنم فرار میکنه! گمشون میکنم... پن 3: « دالانِ بهشت» مسیرِ تازهای که به راحتی به درونم باز میگردم... پن 4: پایان ترم...سخت نگران پروژهی بدیعام هستم. باید در حافظ، مولانا و سعدی غرق گشت...
دنیا کوچک است... بدان حد کوچک که گاه صدای خندههامان و بیگاه صدای نالههامان سخت میلرزانَدش.. و گاه دنیا با تمام ذرهگیاش با وسعتی بزرگ ما را زِ یک دور میگرداند... دورِ دور... شگفتا! معمای جالبیست... که هنوز از برایش پاسخی نیافتهام روزها و لحظات را بر زیر ذرهبینی سرشار از بدبینی محبوس میگردانم! و چشمانم را که تا دیروز با نگاهی از سرِ سادگی بر روزها میدوختهام امروز سرشار از بیاعتمادی بر روزها میبندم... حکایت من و چراهایم حکایت جالبیست... در کنار هم و فرسخها دوری ز هم...!؟ ای وای... میهراسم... چراهایم را چه کس پاسخ تواند داد؟... قیمتِ عشق همیشه بیش از تحملِ آدمیزاد بوده است باید، اما سخت است که زندگی را به یک عاشقانهی آرام تبدیل کنی باید، اما سخت است، میدانم... « یک عاشقانهی آرام – نادر ابراهیمی» پن 1: دستنوشتهام. پن 2: همیشه گفتهاند: از چیزای با ارزش برای روزهای آتی کنار بگذارید، خوب حالا یکی پاسخم را بدهد، «چگونه از آرامش امروز برای روز مبادا کنار بگذارم..؟» پن 3: دوستِ من، گفتنیها را گفتیم و آخرین سخنم، جملهای است از نادر ابراهیمی: «...احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم عشق نیز. بهانهها جای حسِ عاشقانه را خوب میگیرند.» کوتاهی از سوی تو نبود، او روزی خواهد فهمید و افسوس... پن 4: من تا سحر خوابم نخواهد برد، همه اندیشهام اندیشهی فرداست.
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |