تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

باز مییابم خود را

 

در آینهی بیرنگِ فردا

 

چشمانم خستهتر ز وجودم...

 

سخنها دارد نگاهم

 

که یارای بیانش را ندارد لبهایم...

 

و میتابد تار تنهایی

 

میان پودِ ترسم

 

و من درمانده و بیتاب

 

سراسر فریاد و عصیان

 

و خاکستر ابر خاموشی

 

وجودم را فرا میگیرد

 

- دلم تنگ است

 .

.

.

تو میدانی چرا

 

این شب اینقدر تاریک است؟!...

 

 

 

 

 

 

چه سرگردان است اين عشق

كه بايد نشانیاش را

از كوچههاي بن بست گرفت

چه حديثی است عشق

كه نمیپوسد و افسرده نيست

حتی آن هنگام

كه از آسمان به خانه آوار  شود

 

«احمد رضا احمدی»

 

 

پ‌ن 1: دست نوشته‌ام.

 

پ‌ن 2: هرچی میخوام بگم از ذهنم فرار میکنه! گمشون میکنم...

 

پ‌ن 3: « دالانِ بهشت» مسیرِ تازهای که به راحتی به درونم باز میگردم...

 

پ‌ن 4: پایان ترم...سخت نگران پروژهی بدیعام هستم. باید در حافظ، مولانا و سعدی غرق گشت...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت11:37توسط راوی پاییز | |

 

دنیا کوچک است...

 

بدان حد کوچک

 

که گاه صدای خنده‌هامان

 

و بی‌گاه صدای ناله‌هامان

                                سخت می‌لرزانَدش..

 

و گاه دنیا با تمام ذره‌گی‌اش

 

با وسعتی بزرگ

 

ما را زِ یک دور می‌گرداند...

                                 دورِ دور...

 

      شگفتا!

                                معمای جالبیست...

 

که هنوز از برایش پاسخی نیافته‌ام

 

روزها و لحظات را

 

بر زیر ذره‌بینی سرشار از بدبینی

                                محبوس می‌گردانم!

 

و چشمانم را که تا دیروز

 

با نگاهی از سرِ سادگی 

 

بر روزها می‌دوخته‌ام

 

امروز سرشار از بی‌اعتمادی

                             بر روزها می‌بندم...

 

حکایت من و چراهایم

 

حکایت جالبیست...

                             در کنار هم و فرسخ‌ها دوری ز هم...!؟

 

ای وای...

 

می‌هراسم...

 

چراهایم را چه کس پاسخ تواند داد؟...

 

 

      

 

 

قیمتِ عشق همیشه بیش از تحملِ آدمیزاد بوده است

باید،

اما سخت است که زندگی را

به یک عاشقانهی آرام تبدیل کنی

باید،

اما سخت است،

میدانم...

 

« یک عاشقانهی آرام – نادر ابراهیمی»

 

 

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

پ‌ن‌ 2: همیشه گفته‌اند: از چیزای با ارزش برای روزهای آتی کنار بگذارید، خوب حالا یکی پاسخم را بدهد،

        «چگونه از آرامش امروز برای روز مبادا کنار بگذارم..؟» 

 

پ‌ن 3: دوستِ من، گفتنی‌ها را گفتیم و آخرین سخنم، جمله‌ای است از نادر ابراهیمی: «...احتیاط باید کرد.

        همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم عشق نیز. بهانه‌ها جای حسِ عاشقانه را خوب می‌گیرند.» 

         کوتاهی از سوی تو نبود، او روزی خواهد فهمید و افسوس...  

 

پ‌ن 4: من تا سحر خوابم نخواهد برد، همه اندیشهام اندیشهی فرداست.

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت11:33توسط راوی پاییز | |