تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

ندانم از چه و از کجا بگویم...!

 

                                                               

 

شاید میخواهم از تو بگویم!...از تو که صدایت را و دیدنت را خاطره میکنم و میسرایم و به باران میگویم...از تو که نگاهت از پیش برایم از هر نگاه دیگری آشناتر بود... 

 

شاید هم میخواهم از خودم بگویم!...میدانی، روزها دیوانه و شبها دلتنگم؛ اما یادم نرود هرچند سخت این زندگی بگذرد، هرچند این زمانه مرا نشناسد، هرچند این آدمها مرا در هیاهویشان گم کنند...تو مرا میشناسی...تو مرا میفهمی...

 

تو مرا گم نمیکنی. هرگز باور نمیکنم روزی مرا از یاد ببری. یادت برود که من تو را به زیر باران بهاری یافتمت...و اما من چگونه فراموشت کنم؛ تو را که سال‌ها سایه‌ات را در خیال می‌دیدم و با اولین نگاه شناختمت...

 

بین خودمان باشد این روزها هرگاه دستانم را در جیب‌هایم فرو می‌برم و بیرون می‌آورم می‌بینم  بزرگ‌ترین دارایی‌ام مشت مشت خاطرات با تو بودن است... ! کمکم کن، مگذار روزهای ما بی‌خاطره بگذرند!

 

می‌دانی گاهی اوقات از بودن خود شرمسارم، تو را می‌بینم دست‌هایت را بر زانوانت تکیه دادی و نگاهت را به دور دست دوخته‌ای...که چه ناتوانم من پرده‌ی راز نگاهت را بیاندازم...دنیای تو دنیای بکریست و چه شعف و شادمانی بزرگیست برای من که آن را بشناسم اما این هیچ نگفتنت مرا عجب می‌شکند...

 

ای آشنا با دیدگانم، روزی با تو از تمام ناگفته‌هایم خواهم گفت، هرچند می‌دانم تمام ناگفته‌هایم برایت آشکار است...

 

همدل شب‌های مهتابی‌ام

           همدم غروب‌های بارانی‌ام

                      همراز سکوت تنهایی‌ام

                                   همنشین دیدگانم گشته‌ای...

 

همیشه این تک سوال را از خودم می‌پرسم و اکنون ز تو:

«در بازی دلدادگی کدام یک بازنده شدیم؟...من بیشتر دل دادم یا تو بیشتر دل باختی؟»

 

                                                               

 

در ورای تمام گفته‌ها و ناگفته‌هایم آرام در گوشت می‌گویم:

 بی‌گمان بهترین اقبالم بود که یافتم عشق و تو را با یکدگر

                                                                            در یک روزِ خدا...

 

 

 

 

 

پ‌ن ۱ : دست نوشتهام. ( پست قبلیم اشتباه شد، همونی که میدونستم درست بود، کسی خواست

           دلیلش رو بدونه بگه براش توضیح میدم.)

 

پ‌ن 2: امروز  سومین 20فروردینیِ که هنوز نتونستم برای این سوالم جوابی پیدا کنم: اول تو منو  

          پیدا  کردی یا من تو رو؟!...

 

پ‌ن 3: پر از يک دنيا حرف...

                   تا وقتی كه چشمانت با چشمانم سخن میگويد،

                           مرا نيازی به منت كشيدن از كلمات نيست...!

 

پ‌ن4:  این روزها هیچ چیز قادر به ناراحت کردنم نیست...کودک درونم شادمان است و میخندد...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت11:36توسط راوی پاییز | |