|
ندانم از چه و از کجا بگویم...! ○ ○ ○ شاید میخواهم از تو بگویم!...از تو که صدایت را و دیدنت را خاطره میکنم و میسرایم و به باران میگویم...از تو که نگاهت از پیش برایم از هر نگاه دیگری آشناتر بود... شاید هم میخواهم از خودم بگویم!...میدانی، روزها دیوانه و شبها دلتنگم؛ اما یادم نرود هرچند سخت این زندگی بگذرد، هرچند این زمانه مرا نشناسد، هرچند این آدمها مرا در هیاهویشان گم کنند...تو مرا میشناسی...تو مرا میفهمی... تو مرا گم نمیکنی. هرگز باور نمیکنم روزی مرا از یاد ببری. یادت برود که من تو را به زیر باران بهاری یافتمت...و اما من چگونه فراموشت کنم؛ تو را که سالها سایهات را در خیال میدیدم و با اولین نگاه شناختمت... بین خودمان باشد این روزها هرگاه دستانم را در جیبهایم فرو میبرم و بیرون میآورم میبینم بزرگترین داراییام مشت مشت خاطرات با تو بودن است... ! کمکم کن، مگذار روزهای ما بیخاطره بگذرند! میدانی گاهی اوقات از بودن خود شرمسارم، تو را میبینم دستهایت را بر زانوانت تکیه دادی و نگاهت را به دور دست دوختهای...که چه ناتوانم من پردهی راز نگاهت را بیاندازم...دنیای تو دنیای بکریست و چه شعف و شادمانی بزرگیست برای من که آن را بشناسم اما این هیچ نگفتنت مرا عجب میشکند... ای آشنا با دیدگانم، روزی با تو از تمام ناگفتههایم خواهم گفت، هرچند میدانم تمام ناگفتههایم برایت آشکار است... همدل شبهای مهتابیام همدم غروبهای بارانیام همراز سکوت تنهاییام همنشین دیدگانم گشتهای... همیشه این تک سوال را از خودم میپرسم و اکنون ز تو: «در بازی دلدادگی کدام یک بازنده شدیم؟...من بیشتر دل دادم یا تو بیشتر دل باختی؟» ○ ○ ○ در ورای تمام گفتهها و ناگفتههایم آرام در گوشت میگویم: بیگمان بهترین اقبالم بود که یافتم عشق و تو را با یکدگر در یک روزِ خدا...
پن ۱ : دست نوشتهام. ( پست قبلیم اشتباه شد، همونی که میدونستم درست بود، کسی خواست دلیلش رو بدونه بگه براش توضیح میدم.) پن 2: امروز سومین 20فروردینیِ که هنوز نتونستم برای این سوالم جوابی پیدا کنم: اول تو منو پیدا کردی یا من تو رو؟!... پن 3: پر از يک دنيا حرف... تا وقتی كه چشمانت با چشمانم سخن میگويد، مرا نيازی به منت كشيدن از كلمات نيست...! پن4: این روزها هیچ چیز قادر به ناراحت کردنم نیست...کودک درونم شادمان است و میخندد...
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |