|
یاران من بیایید با دردهایِتان و بارِ دردِتان را در زخمِ قلبِ من بتکانید من زندهام به رنج... میسوزم چراغِ تن از درد... یاران من بیایید با دردهایِتان و زهرِ دردِتان را در زخمِ قلبِ من بچکانید - احمد شاملو- ¤ ¤ ¤ کتاب را میبندم... در سکوت شب به کنار پنجره میروم، شیشه سردش است، میلرزد. هرچند میدانم بیفایده است اما هایَش میکنم...خندهام میگیرد. به گمانم دل من نیز محتاج گرماییست... چقدر هم! با انگشت اشارهام دو دایره -به اندازهای که نگاهم از آن عبور کند- میکشم. آسمان سرخ است و از سرمای نگاهش، قندیل میبندد دلم... از دیروز و دیشب یک سره باران میبارد. به خیالم خودنماییِ اسفند به بهمن است! در میان تاریکی، نگاهم قطراتِ پاکِ باران را میکاود... کودک دلم بغضی است... با آسمانی سرخ و مشوش سخت میگیرد سخت میگرید فرو میافتد... کودک دلم ساده است... تنها با چند قطره باران روح میگیرد زنده میگردد اوج میگیرد... به همین سادگی دلکم بازیچهی یک شب، تنها شبی زمستانی میشود...به گمانش با روزگار الاکلنگ بازی میکند...فرو میافتد...اوج میگیرد... اما دلکم خیلی سبک است و روزگار فقط چند لحظه - به عمد- خود را پایین نگه می دارد آن هم فقط برای شادی و خندهی زودگذر دلم...تنها فریبی ساده! دلم هماکنون آرام است به گمانم به بازی جدید میاندیشد...طفلکم گمان میکند هر زخمی را که حین بازی به جان میخرد مانند زخمی شدن دست و پا و سرش میشود چند روزی بست و تحمل کرد... اما... فردا را چه کنم؟ فردا در میان مردمی که دل کوچکم را چون عروسکی به بازی جدید خیمهشب بازیِ هوسهاشان میگیرند چه کنم؟... من از زخم بیمرهمِ روح سخت میهراسم... و حال منم و یک عالمه هراس جانِ دلم! ¤ ¤ ¤ به گمانم دل من نیز محتاج گرماییست... چقدر هم!
![]() پن۱ : دست نوشتم... ( تا قبل از اینکه وارد رشته ادبیات بشم دست نوشتم رو دست نوشتهام می نوشتم!!! چقدر بد…) «رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید» پن2 : همیشه از روبهرو شدن با چیزی که ماهیتش رو ندونم کمی میترسم، حتی اگر با شادی شروع شه. از اینکه فردام چهطور آغاز بشه نمیترسم، اما از اینکه فرداهام رو چهطور به پایان رسونده باشم میترسم... پن3 : سال نو فرصتیست برای آغازی جدید و زدودن ذهن از افکاری مسموم. برایتان سالی نیکوتر و پربارتر از امسال آرزومندم. کسانی هم که چون من معتقد به حافظ هستند٬ زمان سال تحویل فراموشش نکنند. «نوروزتان مبارک.» پن4 : هر کسی دوست داره زمان سال تحویل پیش عزیزش باشه...به گمانم امسال –اولین سال- عمه رو باید سر قبر حمید دید...چه برنامه های درسی واسه نوروز داشت...قرار بود به خاطرِ کنکورش هیچ جا نره که به خواستش رسید... پن5 : و سخن آخر در سال 85 : « شايد زندگی آن جشنی نباشد كه آرزوی آن را داشتی اما حال كه به آن دعوت شدهای تا میتوانی زيبا برقص...»
تنهاترین نارونِ عاشق این باغ منم... یک لِیلیِ استوار تُهی از مجنون... همیشه در انتظار... بینگاهِ بیصدا بیتوقع آرام آرام... برگ میدهم این هوا... به بزرگیِ ماه... و گل میدهم به رنگِ روشنِ اقبال... و دلم... همیشه بیهوا هوای تو دارد در رویا... به شکل نامنظم انتظار... همهجا بوی پرتقال و بهشت میدهد هر چه میكنم چهار خط برای تو بنويسم میبينم واژهها خاک بر سر شدهاند هر چه میكنم چهار قدم بيايم تا به دستهایت برسم زانوهایم میخمد نه اينكه فكر كنی خستهام نه اينكه تاب راه رفتن نداشته باشم نه٬ تا آخرش همين است نگاهت به لرزهام میاندازد "عباس معروفی" پن۱ :تلگرافی: گاهی یه حس مشترک هرچی مسکوتتر باقی بمونه دوستداشتنیتر میشه... نرگس خشک شده هم قشنگه؟! پن۲ : شلوغی و همهمهی روزهای آخر سال رو دوست دارم...سال پیش این روزها... امسال این روزها!!! چقدر فاصله...اختلاف! پن۳ : ~~> رُ...خ...د...ا...دِ...مُ...هِ...م...!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |