|
تو اگر منتظر بارانی تو اگر خسته از اين زندانی اگر از بهت و سکوت اگر از ظلمت و غم میآيی اگر از دست زمين اگر از دست زمان نالانی تو اگر در پی دل میگردی و اگر بين همه خلق يکی را به تمنای صداقت خوانی تو اگر تنهايی تو اگر ويرانی تو اگر در دل خود غم داری و به ظاهر انگار عابری خندانی اگر از شهری دور آمدی در پی يک انسانی اگر از پوچی اين گردش خود پيش من آمدهای خسته و گريانی دست من نيز بگير همسفر میخواهم! پن۱ : من مطمئنم زمان بهترین حلال مشکلات میتونه باشه، البته بعد از قوِّه تعقل... به زمان اعتماد کن. پن۲ : کلاسای دانشگاه خیلی به چیزی که فکرشو میکردم نزدیک بود...مخصوصاً خودِ محوطهی سر سبز و پر درخت اونم هنگام غروب خورشید، و از همه مهمتر روزهای بارونی و تداعی خاطرات... پن۳ : بعضی مواقع خوبه اصالت و فرهنگ خودمون رو فراموش نکنیم و به جای توجه به فرهنگ دیگه ایرانیت خودمون رو حفظ کنیم. روز Valentine پیغامی ازم دریافت نکردی! صبر کردم امروز برسه: فعل معلومی است: «دوستت دارم» كه حرف ندارد؛ حرف اضافه دوستت دارم! و تو كه نباشی مصدری میماند و من ـ كه فاعلی بیخاصيتم ـ و حرفهای اضافه دور و برم را شلوغ میكنند «سپندار مذگان» مبارک. پن۴ : هر کاری کردم عکس آپولود نشد...
گوش میسپارم به نوای دلَکم نوایی چون - هایْهایی - کودکی گریان شب و روز روز و شب - در خویشْ - در توانم نیست نمود به پستی و سنگی خارا در توانم نیست فریبی دیگر از فردا در توانم نیست بیش رفتن در ظلمتِ دیرپا در توانم نیست... خواهم که بگریزم از میان نومیدیُ دل سپارم به سپیدی فردا رهایی از سکوتی لرزانُ . . . افسوس سکوت لزرانم به صَلابت بغض فروخوردهی توست نخواهد شکست... طفلی دلکَم... پن1 : دستنوشتهام. پن2 : گرفتار تکرار شدهاید...من گرفتار سکوت...! پن3 : با -یغما- موافقم: «بعضی وقتا، مخصوصاً که: «من سردم است من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.» -فروغ- پن ۴: همون قدر که می تونم منتظر رخدادهای شیرین باشم» میتونم منتظر رخدادهای تلخ باشم! و گاهی اوقات این خیلی بدِ... این روزا منتظر دستهی دومم! پن ۵: تا اطلاع ثانوی هرگونه توقع زیادی ممنوع!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |