تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

گفتی: نبايد می‌رفتی.

 

گفتم: نرفتم، ماندم...

 

گفتی: به قهر رفتی؟

 

گفتم: ديروز به تو نرسيده‌ام كه امروز رفته باشم. من از آغاز، از نخستين ديدار، در كنار تو

      مانده‌ام.

 

گفتی: هوايم را از صدايم پر كردی و يک روز بی خبر، صدا را بريدی و رفتی.

 

گفتم: دور يا نزديک چه فرقی می‌كند اگر صدا را می‌شنوی؟

 

گفتی: نزديک‌تر بايد می‌آمد...

 

گفتم: فاصله در نگاه ماست، اگر مرا نزديک‌تر می‌خواهی با من حركت كن، نايست!

      با من بيا...

 

گفتی: كجا؟

 

گفتم: به نزديک‌ترين جای اين گره، به امن‌ترين جای اين صدا، كه ما را به جانب يكديگر

      پرتاب می‌كند. صدايی مشترک كه دريا شدن را به ما می‌آموزد.

 

گفتی: می‌دانم، بازگشت صدای خود را از من می‌خواهی، من شايد انعكاس صدای تو نبوده‌ام.

 

گفتم: بودی، هستی، خواهی بود...من از تو گلايه ندارم.

 

گفتی: من سايه توام. سايه، نه گلايه.

 

گفتم: باش، در من باش، نه بيرون از من...

 

گفتی: هستم.

 

گفتم و گفتی...

 

 

 

پ‌ن 1:  ... ~~> قادر به بیانش نیستم اما خیلی مهم بود.    

 

پ‌ن ۲: اول فکر نمی‌کردم به کلاس زبان علاقه‌مند شم فقط گفتم تا شروع کلاسای دانشگاه برم اما الان

        چند روز که تعطیلات میان ترمه انگار یه چیزی کم دارم. هرروز یاد معلم دبیرستانمون میافتم..

        .بهتره تو هم بری» علاقه‌مند می‌شی...

 

پ‌ن ۳: این روزا احساس می‌کنم دارم بزرگ می‌شم...حس خیلی جالبیه! 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت18:34توسط راوی پاییز | |