|
گم شدم در اين هياهو گم شدم تو كجايی تا بگيری داد من؟ گر سكوت خويش را میداشتم زندگی پر بود از فرياد من آيا كسی هست؟ روحی که روان مرا به پرواز در آورد؟ كسی هست بفهمد! بشنود... چيزی را كه نتوان گفت! میخواهم فرياد كشم اگر نتوانم... سكوت چشمان سرد من! محرم اسرارم نيست! ولی آيا... در اين دنيا كسی هست بفهمد چه میكشم، چه حالی دارم! در اين لحظه در تاريكی شب . . . تنها بيدار ماندهام! نمیدانم چه كاری دارم! خیسی چشمانم از چه! . . . -چه شب خوبی است امشب! میترسم، مضطربم و با آن که میترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنيا هستم. میآيم کنارِ گفتگويی ساده تمام روياهايت را بيدار میکنم و آهسته زير لب میگويم: برايت آب آوردهام، تشنه نيستی؟ فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد. تو پيش بينی کرده بودی که باد نمیآيد، با اين همه... ديروز پی صدائی ساده که گفته بود بيا، رفتم. تمام رازِ سفر فقط خواب يک ستاره بود! خستهام! میآيی همسفرم شوی؟ گفتگوی ميان راه بهتر از تماشای باران است. توی راه از پوزش پروانه سخن میگوئيم. توی راه خوابهامان را برای بابونههای درّه ای دور تعريف میکنيم. باران هم که بيايد هی خيس از خندههای دور از آدمی، میخنديم. بعد هم به راهی میرويم که سهم ترانه و تبسم است. مشکلی پيش نمیآيد. کاری به کار ما ندارند؛ نه کِرمِ شب تاب و نه کژدمِ زرد. وقتی دستمان به آسمان برسد، وقتی که بر آن بلندی بنفش بنشينيم ديگر دست کسی هم به ما نخواهد رسيد. مینشينيم برای خودمان قصه میگوئيم تا کبوترانِ کوهی از دامنهی روياها به لانه برگردند. غروب است. با آنکه میترسم، با آن که سخت مضطربم، باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد. وقتی که درایوان دلتنگیهایت مینشینی وقتی که در پشت یک پنجرهی بارانی بیهوا شاعر میشوی کسی هست که میشود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگیها را با او قسمت کرد نگاهت را از سنگفرشهای خیس و سرد کوچههای بارانزده جدا کن میتوان از تاریکیها گذشت میتوان خود را در کوچههای سبز باور دوباره یافت یک نفر هست، شب دلتنگیت را با او قسمت كن پن ۱:روزشماری...۲۷۲ روز دیگه پاییزه...!!! پن ۲ :هنوز فال حافظ سال پیش در خاطرم هست٬ امشب حافظ رو فراموش نکنید....یلداست و حافظ٬ یلداتون مبارک... پن3 :این ماه رکورد جالبی زدم خوندن ۱۶ کتاب مختلف - رمان٬ داستان٬ نمایشنامه٬ ایرانی و خارجی - در ۱ماه! امیدوارم قسمتهاییشون رو که در ذهنم حک کردم بتونم به کار برم. پن 4 : و حال دلخوشم به بیرنگی و یکرنگی برف... میدانم كه تنهايی؛ پر از حس خالی شدن... میدانم كه چقدر با هوای تازه فاصله داری... میدانم كه دلت گرفته... سرت را روی شانههای شمعدانی بگذار و اشک چشمانت را به گلدان بسپار... نياز من و تو يكی است پس دستانت را به من بسپار تا با هم معنا شويم...
برای تو كه با آمدنت كلماتم را به تاراج بردی؛ نمیدانی چه سخت است در ميان انبوهی از آدمكان چوبی بايستی و نبودنت را فرياد زنی. مدتهاست به دنبال سكوت گم شدهام آسمان و زمين را به هم میبافم ولی دريغ از يک جرعه. نمیدانم چشمانم انتظار چه كسی را میكشد؟ مگر كسی میآيد؟ حتی نمیدانم برای چه كسی كلماتم را بيدار نگاه داشتهام؟ خود را گم كردهام. به دنبال كدام روزنه هستم؟ چه میخواهم؟ چه میگويم؟ كدامين جاده افكار پراكندهام را به انتها میرساند؟ پاهايم دگر رمق لمس كردن ندارند. دستهايم را نمیخوانم. اصلاً با كلمات بیگانهام. حالا اگر جملهای هم داشتم كجا مینگاشتمش؟ كاغذهايم مچاله شدهاند و قلمهايم خميده. تكهای وجودم را لابهلای پيچکها دفن كردهام و فريادشان را در كشاكش بودن و نبودن حبس كردهام. تک تک سلولهای بدنم محتاج تولدی دوبارهاند. راستی كاش كسی تنهايی بینورمان را چراغانی میكرد... پاييزی كه از برايش گاهشماری میكردم بسيار تلختر از يک فنجان قهوهی بدون شكر بود. اين پاييز روزهای زيبايی از من ربود...در همين پاييز گمش كردم...به ته ماندههای ذهنم فشار میآورم تا حداقل به ياد آورم از كی كمْ كمک از او دور شدم...تنها میدانم در پاييز بود. همين پاييز طلايی، نارنجی و شايد هم اخرايی... در همين پاييز گمش كردم. اين پاييز هوايیام كرد چه میتوان كرد تا پاييزها بوده اين هوايیها و به سر زدنها هم بوده... پاييزی كه با آمدنش يا كسان را در زمان گم میكند و يا شولای تنهايی بر سر بعضیها ـ خيلیها كه از شمار انگشتان من و تو فرا میرود ـ میكشد. با آمدنش ابتدا همهگان را خيره بر شكوهش كرده، بر زمان چيره شده و آن را نگه میدارد...و تو هم چنان غرق در زيبايیاش ...و درست زمانی كه به خود میآيی كه وای بر من چه گذشت، آنگاه زمان را به سرعت به جلو میبرد...و آنوقت تو هستی و تماميت تنهايی خود... در همين پاييز گمش كردم...با نگاه بر دفاتر شعرم حضورش را حس میكنم اما گاه خندههايش را به فراموشی میسپارم...من از او دور شدم... در همين پاييز گمش كردم...در كنار روزهای طلايی، لابهلای جادههای برگريز، ميان غروبهای اخرايی، در دنيايی از اميد... این روزها در به در دنبال سادگی دخترکی میگردم که کودکی من بود... حال ای پاييز تو را به جان ِ دقايق قسم، خودم را به من بازگردان... پن1: اين روزهاي آخر پاييز غروبها به آسمان سربي نگريستن، قدم زدن در خيابانهاي خلوت برگريز و شبها گوش دادن به موسيقي كلاسيك و گاهگاهی به حافظ سر زدن خيلي لذت بخشه. اينها نشاني از حوالي دلم بود. پن2: گاهی بغض میکنم توی دنیایی که گریه کردن هم دلیلی میخواد٬ گاهی دلم لک میزند واسه یه فنجون نگاه مهربون که از شیطنت ظاهری چشمهام، غم حقیقی قلبم رو بفهمه. پ ن 3 : پاييز كه میآيد برگها باور نمیكنند كه پايان كار میرسد از راه بعد رنگ میبازند...و هر روز به رنگی...و باز هم باور نمیكنند تا آنكه پژمرده میشوند و بعد میافتند...ديگر باور را ضرورتی نيست...
در شبان غم تنهايی خويش عابد چشم سخنگوی توام من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوی توام گونهام بستر رود كاشكی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود شب تهی از مهتاب ابر خاكستری بیباران پوشانده آسمان را يكسر ابر خاكستری بیباران دلگير است و سكوت تو پس پردهی خاكستری سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است شوق بازآمدن سوی توام هست اما ... ابر خاكستری بیباران راه بر مرغ نگاهم بسته وای، باران باران؛ شيشهی پنجره را باران شست از دل من اما چه كسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور وای، باران باران؛ پر مرغان نگاهم را شست خواب رؤيای فراموشیهاست خواب را دريابم كه در آن دولت خاموشیهاست در پی گمشدهی خود به كجا بشتابم؟ باز كن پنجره را من تو را خواهم برد میتوان از ميان فاصلهها را برداشت دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصلههاست گاه میانديشم میتوانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری تو توانايی بخشش داری دستهای تو توانايی آن را دارد كه مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من میبخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زيبا سطر برجستهای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهی ديگر رونقی ديگر هست تو به اندازهی تنهايی من خوشبختی من به اندازهی زيبايی تو غمگينم چه اميد عبثی من چه دارم كه تو را درخور؟ هيچ من چه دارم كه سزاوار تو؟ هيچ تو همه هستی من، هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری؟ همه چيز تو چه كم داری؟ هيچ كاهش جان من اين شعر من است آرزو میكردم كه تو خوانندهی شعرم باشی راستی شعر مرا میخوانی؟ نه، دريغا، هرگز باورم نيست كه خوانندهی شعرم باشی كاشكی شعر مرا میخواندی - حميد مصدق- پن.۱: فکر کردم ممکنه اين سرمای پاييزی در گرمای دوستیهامون نفوذ کنه. اگه هنوز به اين ۵سال با هم بودنمون وفادار بوده باشيم و کتابهای ادبياتمون رو با تمام خاطراتش نگه داشته باشيم، با باز کردن صفحهی اول اون نگاهمون به همين تکه شعر حميد مصدق ميافته، که هميشه در کنار پنجره باز زير آسمون گرفته و خاکستری به زير لب زمزمه میکرديم... وای، باران باران؛ شيشهی پنجره را باران شست از دل من اما چه كسی نقش تو را خواهد شست؟ پن۲: اون روزا هوا خيلی خشگلتر بود...
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |