تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

 

می‌خوانم برای دلتنگی‌هايت

می‌خوانم برای يکرنگی‌هايت

و در آن دم که نفـس‌هايت به شماره می‌افتد،

می‌آسايم در پناه سايه‌بان دستانت

در نور ديدن اين راه

چيزی شبيه سنگ ساخت، از من و ما

آسمان خستگی‌ها اشک ريخت جای باران

و ما با چترهای بسته،

هنوز انتظار می‌کشيديم بارانی شدن را

و در آخرين نقطه‌ی هستی

پا نهاده بر سنگيسست

و لرزان همچو آويزی بر پرتگاه زمان...

می‌خوانم برای يکرنگی‌ات،

برای چشمان نجيب بارانی‌ات

که در لحظه‌ی سقوط،

تا هميشه

دست‌آويز نفس‌های کند ما بود...

 

 

 

ما با چترهای بسته، هنوز انتظار می کشیدیم بارانی شدن را

 

 

بيا! سوار بر بال‌های روشنايی. به اين طرف بيا. يادت نرود، حتماً بيا. بيا و تنهایی‌ام را با

قلم مويی از جنس زلال محبتت رنگ بزن. نقاش لحظه‌های تنهايی‌هايم باش...

 

 

 

پ‌ن : حرف تازه‌ای نیست

         تنهایی واژه‌ای ناآشنا نیست...

         و تو جان ِ دلم خوب می‌دانی

         وسعت تنهایی به فاصله‌ی دست من و توست

   

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت16:23توسط راوی پاییز | |

هم‌سخن بسیار دیده‌ام

همره و همدل کجاست؟

 

            مهربانا...!

 

من یه گمنام تو این روزگار لعنتی هستم، روزگاری که بوی تند ِ کهنگیش دنیا رو فرا گرفته...

 

روزگاری که با ظاهر دل‌فریبش ایام دل‌انگیزی رقم زد و پس از آن شد روزگاری که خردکننده‌تر از آنچه

 

بوده که تصورش رو می‌شد کرد.

 

       هیاهویش کر کننده بود برای گوش‌هایم،...

 

                         هوایش سرد بود برای نگاه گرمم و....

 

                                              بُرنده برای گرفتن دست‌هایم...

 

دیگه سیر شدم از اینکه عمری منو به دنبال خودش بکشونه و به من درس بده، تجربه بده، دروغ بگه، با گذر

 

ثانیه‌هاش فریبم بده،...

                                   خسته‌ام کنه...

 

روزگار رعشه‌برانگیزی که از آنچه می‌خواهد با من گمنام کند باک دارم،

                                                                                               باک...

 

روزگاری که به من لحظه‌ای فرصت نداد، هر روزش مبهم‌تر از دیروزش با هزاران سوال، هزاران کلک

 

گذشت و...

 

            عزیزکم...!

             

من از دل‌بستگی به هر چیزی بریده‌ام... حتی دل‌بستن به لبخندهایم، که همواره کنج لبم نشسته بودند و بی‌دریغ

 

و با عشق به عزیزانم، دوستانم، همراهانم و اطرافیانم نثار می‌شدند و بی‌پاسخ می‌ماندند...!!!

          

              آری سال‌ها بی‌پاسخ،...

 

من نیز محتاج لبخندی با مهر هستم اما...خنده‌هایم را با « هیس » خاموش کردند!...         

 

                                                           ایمان دارم درک نکردند مرا...

 

من نیز باید فریاد زنم چون خودتان خسته از ایام روزگارم...؟؟؟!!!

 

 

- روزهای پاییزی - روزهاییست که دوست دارم از همه دور باشم حتی از سایه‌ام!!! فاصله‌ای طولانی، در

 

خودم غرق بشوم، آنچه بر « من ِ » ساده و کوچک‌ام گذشت بیاندیشم. توانی دوباره برای ایستادگی در مقابل

 

ناخواسته‌هایم، مبارزه  برای بدست آوردن آرزوهای کوچکم، توانی برای استقامت، صبر، و...

 

                                            حتی... بار دیگر در خود شکستن!!!

 

 

            نازنینم گوشدار...!

 

من در این دنیا، در این روزگار، در این اطراف، همین نزدیکی‌ها، پشت سایه‌ی مبهم این فرداها نه به دنبال

 

دستی هستم که با تکیه به او مقابل روزگار بایستم، نه به دنبال جاپاهایی هستم که با محکم کردن پاهایم بر رد

 

و جای اون روزگار رو به زیر گام‌هایم نابود کنم...

 

من هیچ یک از این‌ها را نمی‌خوام. من تنها به یک نگاه از اون دور دورا که با خیره شدن به اون چشمام رو

 

رو به این روزگار ببندم هم راضیم، رد او نگاه، حتی خیالش هم کافیه...

                                                                                           من به اینم قانع‌ام...

 

 

مدتیه روی ریل بلند زندگی ، نگاهم رو به آسمون دوختم و به امید پیدا کردن رد اون نگاه به اون دوردورا

 

خیره شدم. نمی‌دونم اینبار روزگار با کدوم ترن از این ریل عبور می‌کنه، نمی‌دونم آیا تا لحظه‌ی عبور ترن

 

رد اون نگاه رو پیدا کردم و با امید رسیدن و خیره شدن به اون از ریل بلند می‌شم یا اینکه ترن با بی‌رحمی...

 

امشب هم از به دنبال گشتن اون نگاه خسته شدم، دیگه کافیه...

 

 

                                                           چه شب غم‌انگیزیست امشب!

 

 

توان گریستن هم ندارم! چشمانم به اندازه‌ی تمام آبشارهای دنیا میل به ریزش دارند...

 

 

             ریل زندگی

 

 

       پ ن 1:   سال‌هاست در كنار جاده‌های خستگی از شكوفه‌های بی‌شمار خنده‌های من به هركسی

                   رسيده است.

                  پس چرا هيچ‌كس شريک گريه‌های من نمی‌شود!؟

 

      پ ن 2: مدتی بود این حرف ها تو دلم سنگینی می‌کرد...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت16:59توسط راوی پاییز | |

 

 

به سرم می‌زند كه بروم و گم شوم! بروم و ديگر پيدا نشوم! بروم جايی كه ديگر

نه سراغی از همراهی باشد و نه هراسی از تنها شدن!...

 

بروم و ديگر پيدايم نشود...! فكر می‌كنی مگر چه اتفاقی ميافتد؟

 

چه چيزی از چه كسی كم می‌شود؟!... كجای دنيا دلتنگ ِ جای خالی من می‌شود؟!

 

اين همه ترانه، اين همه شب ضجه‌ی عاشقانه به چه كار اين دنيا ميايد؟! كدام رفته

را بر می‌گرداند و كدام نرفته را از رفتن باز می‌دارد؟!

 

اين همه شعر سپيد و سياه و نمی‌دانم...از همه رنگ كدام كودک گرسنه را سير

می كند و نان پاره‌ی كدام سفره‌ی نان نديده می‌شود؟!...

 

حالا همه‌ی اين‌ها به كنار، اين دفتر پر از بغض و ترانه كدام خنده‌ی از ته دل را بر لب

تو نشانده يا كدام بغض فروخورده را از گلويت گرفته...!

 

گاهی به سرم می‌زند كه بروم گم شوم! بروم و ديگر پيدا نشوم!…اما چشمان تو را

چه كنم؟! ...لبخندت را و گرمای دستانت را!...

 

من كه ثانيه به ثانيه‌ی با تو بودن را مشتاقانه عبادت می‌كنم! بدون تو چه كنم؟!

به انتظار صدای كه بمانم؟...

 

گاهی به سرم می‌زند كه…اما هميشه می‌مانم!

 

كودكانه به روزهای آبی ِ آينده دل می‌بندم و خواب‌های رنگی می‌بينم! بغض‌های نيمه‌كاره را برای فردا شب ِ بی‌تو ماندن ذخيره می‌كنم و هی از تهِ دل به اين همه به

سر زدن و باز هم ماندن می‌خندم!

 

گاهی هستی و ياريم و می‌کنی و گاهی…

 

هرچه هست، خوب يا بد، زشت يا زيبا، اين همه ترانه و عاشقانه برای توست! حتی

اگر هيچ نگويی و پاسخ اين همه را به نگاهی بدهی!

 

و زهی سعادتا! كه يک نگاه ِ مهربان ِ تو صلحی شاهانه‌ای برای تمام اين ترانه‌هاست!

 

پاسخ تمام اين واژه بوسه‌هاست!…

 

كلام مهربان ِ تو و بوسه‌های معصومانه‌ات باشد طلب شب‌های هزاره‌ی دوم اين

همه رويا...

 

 

 

رویای... 

 

چرا يک شب بارانی نرويم سراغ حال و هوای آسمان ببينيم او کجا کسی را گم کرده است

و قامت نيلی بلندش زير بار منَت کدام چشم شکسته است كه اين چنين می‌گريد...

 

 

  پ‌ن 1:  یعنی واقعاً قامت آسمون شکسته؟ حالا خوبه آسمون راحت‌ گریه‌اش رو سر می‌ده.

             این بارون های پشت سر هم که اینو می گه!

 

   پ‌ن2 :  اما من...

                                       گریه را در هوای با تو بودن دوست دارم!

 

 

  پ‌ن3 :  امید دارم همین بارون‌ها نشونی‌ای از گمشده‌اش براش هدیه ببرن و اون‌وقت باشه

             که دیگه اشک شوق بباره. ای کاش...

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت12:31توسط راوی پاییز | |