تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

دلتنگ باران پاییزی بودم. همان بارانی که در زیرش چتر هیچ جایگاهی ندارد...

 

 

"    چترها را باید بست

 

                            زیر باران باید رفت...

 

            دوست را زیر باران باید دید

                                                  عشق را زیر باران باید جست..."

 

 

انتظارم به سر رسید...بارانم آمد ...برخورد قطرات باران بر سر و رویم که هرچه

 

با شتاب‌تر باشد، دوست‌داشتنی‌تر است و به یاد ماندنی‌تر...

 

و شد بخشی از خاطراتم...

 

قطرات پاکی که با بارش خود آرامشی بس عمیق و دلنشین به من و شاید تو

 

دهد.

 

اما... ابهامی در گفته‌ام دارم. به راستی چرا این باران دوست داشتنی و پاک

 

برای من و تو و شاید چند تن دیگر زیبا بنماید و در مقابل برای کسانی ضرباتی

 

سخت بر روح و خاطرشان؟

 

مگر آن‌ها با ما چه فرقی می‌کنند؟ آن‌ها در باران چه می‌بینند که از دید ما پنهان

 

است؟ یعنی ما اینقدر کوردلیم؟! چرا با بارش باران بی‌تاب می شوند و دل‌نگران؟

 

از چندتن از آن‌ها این سوال را می‌پرسم تا شاید جوابی بیابم، اما دریغ از یک

 

کلام... با دیدنم روی خود را بر می‌گردانند و می‌گریند...

 

خدایا این چه حکمتیست؟ آن‌ها با من چه فرقی دارند؟ من هم زیر همان بارانیم

 

که آن‌ها ایستاده اند، بر من هم همان قطراتی می‌بارد که بر آن‌ها... من هم زیر

 

همان آسمان سرخ و برافروخته‌ام که آن‌ها ایستاده و بی‌تابند٬ پس این تفاوت

 

برای چیست...؟

 

غریبی در آن دور می‌بینم... به سویش می‌روم. ملتمسانه از او پاسخ سوالم

 

را می‌خواهم... سکوت بینمان حکم‌فرما می‌شود... در چشمانش خودم را

 

می‌بینم اما در دریایی از اشک... اشک پاکش به روی گونه‌اش می‌غلتد...

 

با دستم اشک را از چهره‌اش پاک می‌کنم، اشکی داغ بر گونه‌ای سرد...

 

نگاه معصومی دارد... قلبم به درد می‌آید...از چه می رنجد که من هیچ نمی‌فهمم.

 

خدایا کجاست درک و فهمم...؟ دستان سردش را در دستم می‌گیرم... 

 

نگاهم می‌کند... در نگاهش هزاران حرف، هزاران فریاد خاموش... اما رازش

 

را نمی‌خوانم، دردش را نمی‌یابم...

 

 

" در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره٬ روح را آهسته در انزوا می‌خورد و

 

می‌تراشد..."

 

 

دیگر تاب ایستادن ندارد... با زانو به زمین میافتد و ...

 

                  

                 افتاد زیر باران، خرد شد

 

                                         آدم که نکشته بود

 

                                                           عاشق شده بود...  

 

 باران عشق

 

 

 

 

پ‌ن ۱:  دست نوشته‌ام.

پ‌ن ۲:  دلم هوای بارون کرده‌بود٬ دیشب انتظارم به سر رسید غافل از اینکه هوای دلم هرروز و هرشب

          بارونیه...اما...

                    اما٬...ببين،

                     ببين چقدر آروم نشسته‌ام...می‌بينی؟! اونقدر آرومم

                         كه حتی صدای بارون هم وسوسه‌ام نمی‌كنه به اشک ريختن... 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت10:36توسط راوی پاییز | |

 

 

فرض كن پاک كنی برداشتم

و نام تو را

از سر نويس ِ تمام نامه ها

و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک كردم!

فرض كن با قلمم جناق شكستم!

به پرسش و پروانه پشت كردم

و چشم هايم را به روی رويش ِ رؤيا و روشنی بستم!

فرض كن ديگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،

حجره ی حنجره ام از تكلم ترانه تهی شد

و ديگر شبگرد ِ كوچه ی شما،

صدای آوازهای مرا نشنيد!

بگو آنوقت،

با عطر ِ آشنای اين همه آرزو چه كنم؟

با التماس اين دل ِ در به در!

با بی قراری ِ ابرهای بارانی...

باور كن به ديدار ِ آينه هم كه می روم،

خيال ِ تو از انتهای سياهی ِ چشم هايم سوسو می زند!

موضوع دوری ِ دست ها و ديدارها مطرح نيست!

همنشين ِ نفس های من شده ای!

با دلتنگی ِ ديدگانم يكی شده ای!

 

                            _ حمید مصدق _

 

 

 همنشین نفس هایم شده ای...

 

 

 

پ ن: هر زمان كه دلت تنگ من است، بهترين شعر مرا قاب كن، پشت نگاهت بگذار تا

 

كه تنهاييت از ديدن آن جا بخورد و بداند كه دل من با توست،

          

                                                                 در همين يک قدمی...

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت10:51توسط راوی پاییز | |

 

 

من عاشق... من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خيره شدن به

غروب...( وای که تصورشم لذت بخشه...) 

 

من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن

توی آب و گوش كردن به صدای دلنشين موج. من عاشق نشستن با

دوستان پاک و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان.عاشق

خنده هاشان و ديوانگی هاشان. من عاشق چرخ و فلكم.

آه كه چه حالی دارد...

 

می تونم عاشق بشم وقتی باران می بارد...!!!( چتر ها را

باید بست ... زیر باران باید رفت...آها عشق را زیر

باران باید جست )...

 

عاشق دلباختن با يک نگاهم. من عاشقم...

عاشق بغض های خفته ام...( می دونم همتون تجربشو

داشتید ) 

عاشق بوسيدنم... عاشق گريستن در حضور دوستم...!( تا حالا

امتحان کردید؟!...) 

 

عاشق سكوت مرموز دل های شكسته ام...( دل شکسته...نگاه

منتظر...بغض خاموش...) 

 

عاشق نگاه خيره به ديوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسيدن

در خيال هستم.

 

من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ...

( اشعار فروغ  شاملو  مشیری و مصدق هم اضافه کنید...)

 

من عاشق صدای مادرم هستم. عاشق آرامشی كه به من

می بخشد. عاشق موسيقی ام... 

 

من عاشق نواختن هم هستم و روزی من خواهم نواخت. غم های

دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشيد...

( می تونید به صدای نواختنم گوش بدید؟!...) 

 

من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان... عاشق خش خش

برگ ها زير پای يک عاشق دل شكسته ام. شايد اين برگ ها

هم تابع دل اوست!...( خش خش برگ ها زیر پای من...

تو...)

 

در آخر اينکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را

عاشق می مانم...(  این عشق آسمانی با حضور ماه در طول شب

به اوج خودش می رسه...)  به سرزمين خيال می روم و از

عشق می نويسم.

 

از احساس خوب عاشق بودن. من عاشق اين احساسم...

 .

.

.

فقط همين...( به همین سادگی...!!! )

 

 

 

                                         من هنوزم عاشقم...می بینی...؟! 

 

 

پ ن : پاييز هيچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد با اين همه وقتی از منبر باد بالا

می رود درخت ها چه زود به گريه می افتند...!

 

وقتی برگی رو زمين می افته                                                         

 

 

+نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت12:41توسط راوی پاییز | |