|
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره... به كسی توجه نمی كنه؛ از كسی خجالت نمی كشه؛ می باره و می باره و... اينقدر می باره تا آبی شه؛ آفتابی شه...! کاش... کاش می شد مثل آسمون بود... كاش می شد وقتی دلت گرفت؛ اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی؛ بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده؛... انگار نه انگار كه غمی بوده؛... همه چيز فراموشت بشه...! كاش می شد... چند روزیست که سخت تلخ اندیشه ام...سخت دلتنگم، دلتنگ آنچه بودم، آنچه بر من گذشت...آنچه که حتی یاد آوردنش، همان حس شیرین ابتدایی را برایم تداعی می کند... این تابستان هم چقدر به درازا کشیده شده است...هر روزش تکرار دیروزش است و بس. حتی روز تولدم هم نمی تواند یکنواختی اش را تغییر دهد، اما باز جای خوشحالیست که در پس این تابستان گرم و طولانی....بلاخره فرا خواهد رسید... انتظارم به پایان خواهد رسید... انتظاری طولانی...لحظه شماری می کنم برای رسیدن به روزهایی که امید دارم با رسیدنشان تلخی هایم را از من برای مدتی، هرچند کوتاه دور کند و یا با باراش باران تسکینی باشد برای دلتنگی هایم... پاییز را گویم... دلتنگ پاییزم...پاییزی به یاد ماندنی و از آن بس با اهمیت تر " باران پاییزی" ... پ.ن: بخشی از دست نوشته ام
تقدیم به آنکه یادش در ذهنم،عشقش در قلبم، و عطر مهربانی اش در تمام وجودم همیشه هست... کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست راستی نهايت عشق را می توانی در چشم های مضطربم بخوانی؟ اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!! گفتم اضطراب؟ از کجا فهميدی؟ از رنگ زرد رخسارم؟؟؟ يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که: عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است... راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟ می خوانی مگر نه؟؟؟ پس تو هم مانند من عاشقی... نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!! آها!!! راستی کجا می روم؟؟؟ عشق سوگند خوردن دارد؟... نه...مگر نه؟؟؟ ديدی پس تو هم عاشقی مانند من... مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هر شب قصه ی وصال را زمزمه می کنند می دانی نازنينم...می دانی مگر نه؟؟؟ بگويم؟؟؟ بازهم؟؟؟ آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم پيمان شکنی بکنم؟؟؟ دوست داشتنت را فرياد بزنم؟؟؟ می خواهی؟؟؟ نه؟؟؟ آخر چرا؟؟؟ آهان پس خودت می دانی؟ مگر نه؟؟؟ دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر آرام در گوش تو می خوانم؛ فقط در گوش تو می خوانم... نازنينم با دل شوريده ام آرام تر!!! … به تکرار غريبانه ترين جمله ی قرن، دوستت دارم...
بعد از تو در شبان تيره و تار من ديگر چگونه ماه آوازهای طرح جاری نورش را تكرار می كند؟ بعد از تو من چگونه اين آتش نهفته به جان را خاموش می كنم؟ اين سينه سوز درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش می كنم؟ من با اميد مهر تو پيوسته زيستم بعد از تو؟ اين مباد كه بعد از تو نيستم... بعد از تو آفتاب سياه است ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست بعد از تو در آسمان زندگيم مهر و ماه نيست بعد از من آسمان آبی است، آبی، مثل هميشه، آبی... - حمید مصدق -
بمان با من... در این تلخکامی روزگار بمان با من...مگذار بشکنه شیشه قلبی از جنس باران... مگذار بغض خاموشم باران شود، ببارد... بمان، تو را قسم به روز آشنایی، به آن روز بهاری، به آن غروب بارانی، دستانت را از من دریغ مکن، دستان سردم گرمای دستانت را می جوید. محض خاطر خدا خاطراتمان را تلخ و شیرین به یاد آور، آیا باز هم می توانی انکار کنی زندگی بی من را؟... چگونه می خواهی نگاه ملتسمم را در پشت بغضی بی پاسخ بگذاری؟ بمان با من، منی که آتشی درونم شعله ور دارم، که از سوختن در آن باکی ندارم، از فردای بی تو بودن در هراسم... دلتنگ روزهای بارانی با هم بودنمان هستم. با من بمان و خاطرات را شیرین تر برایم تکرار کن... تو را قسم به قطره های پاک باران، بمان با من، مگذار بعضی ها خیال کنند هوایی بوده ایم... بهر آن نگاه هایمان به نور مقدس ماه، بار دیگر روشنی را به شب های تیره و تارم بیاور... ای کاش می دانستم با کدام جادو، کدام جنبل می توان نگاهت را همیشگی از آن خود کنم... کاش چشمانم را می دیدی که در آن شب بارانی به دنبال نگاهت، کوچه ها را می کاویید تا بلکه نشانی یابد از رد نگاهت... از بی کسیم می ترسم، بر خود می لرزم، بر خود می پیچم...هوای سرد این پیکر محزون مرا می درد، کجاست مهرت، محبتت، دلسوزیت، همدلیت...؟ بمان با من، می بینی چگونه از نبودنت ناله سر داده ام؟ می بینی چگونه از نبودنت در به در کوچه های آشنایی هستم؟ هیچ چیز با خود ندارم جز...جز خردکی عشق...باور کن همین عشق است که مرا آواره ات کرده،...بمان با من... کاش سکوت نگاهم رساتر از هزاران فریاد بود تا می شنیدی که می گویم: بمان با من... ...اَه، باز هم دچار خیالات شده ام، هنوز دستان گرمت در دستان من است و من اینگونه بی تاب از خیال فردای بی تو ماندن...اما باز تکرار می کنم: بمان با من... پ ن : دست نوشته ی خودم
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |