تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره...

 

به كسی توجه نمی كنه؛ از كسی خجالت نمی كشه؛ می باره و می باره و...

 

اينقدر می باره تا آبی شه؛ آفتابی شه...!

 

کاش...

 

کاش می شد مثل آسمون بود...

 

كاش می شد وقتی دلت گرفت؛ اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی؛ بعدش هم

 

انگار نه انگار كه بارشی بوده؛...

 

انگار نه انگار كه غمی بوده؛...

 

            همه چيز فراموشت بشه...!

 

                                    كاش می شد...

 

 انتظار...

 

 

 

چند روزیست که سخت تلخ اندیشه ام...سخت دلتنگم، دلتنگ آنچه بودم، آنچه بر

 

من گذشت...آنچه که حتی یاد آوردنش، همان حس شیرین ابتدایی را برایم تداعی

 

می کند...

 

      این تابستان هم چقدر به درازا کشیده شده است...هر روزش تکرار دیروزش

 

است و بس.

 

حتی روز تولدم هم نمی تواند یکنواختی اش را تغییر دهد، اما باز جای

 

خوشحالیست که در پس این تابستان گرم و طولانی....بلاخره فرا خواهد رسید...

 

انتظارم به پایان خواهد رسید...

 

انتظاری طولانی...لحظه شماری می کنم برای رسیدن به روزهایی که امید دارم با

 

رسیدنشان تلخی هایم را از من برای مدتی، هرچند کوتاه دور کند و یا با باراش

 

باران تسکینی باشد برای دلتنگی هایم...

 

پاییز را گویم...

 

 

                دلتنگ پاییزم...پاییزی به یاد ماندنی و از آن بس با اهمیت تر " باران پاییزی" ...

 

 

پ.ن: بخشی از دست نوشته ام

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت11:28توسط راوی پاییز | |

 

تقدیم به آنکه یادش در ذهنم،عشقش در قلبم، و عطر مهربانی اش

در تمام وجودم همیشه هست...

 

 

 

کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهايت عشق را می توانی در چشم های مضطربم بخوانی؟

اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!

گفتم اضطراب؟  از کجا فهميدی؟ از رنگ زرد رخسارم؟؟؟

يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:

عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است...

راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟

می خوانی مگر نه؟؟؟

پس تو هم مانند من عاشقی...

نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!

آها!!!

راستی کجا می روم؟؟؟ عشق سوگند خوردن دارد؟...

نه...مگر نه؟؟؟

ديدی پس تو هم عاشقی مانند من...

مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هر شب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

می دانی نازنينم...می دانی مگر نه؟؟؟ بگويم؟؟؟ بازهم؟؟؟

آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم

پيمان شکنی بکنم؟؟؟

دوست داشتنت را فرياد بزنم؟؟؟ می خواهی؟؟؟

نه؟؟؟ آخر چرا؟؟؟

آهان پس خودت می دانی؟ مگر نه؟؟؟

دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر

آرام در گوش تو می خوانم؛ فقط در گوش تو می خوانم...

نازنينم با دل شوريده ام آرام تر!!! …

     

 

                                         دل شوریده ام...

 

 

 

به تکرار غريبانه ترين جمله ی قرن، دوستت دارم...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت20:5توسط راوی پاییز | |

 

 

بعد از تو در شبان تيره و تار من

      ديگر چگونه ماه آوازهای طرح جاری نورش را تكرار می كند؟

بعد از تو من چگونه اين آتش نهفته به جان را خاموش می كنم؟

      اين سينه سوز درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش می كنم؟

                            من با اميد مهر تو پيوسته زيستم بعد از تو؟

                    اين مباد كه بعد از تو نيستم...

                                    بعد از تو آفتاب سياه است

ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست

             بعد از تو در آسمان زندگيم مهر و ماه نيست

بعد از من آسمان آبی است، آبی،

                                                               مثل هميشه، آبی...

 

- حمید مصدق -

 

آسمانی آبی

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت11:10توسط راوی پاییز | |

 

بمان با من...

در این تلخکامی روزگار بمان با من...مگذار بشکنه شیشه قلبی از جنس باران... مگذار بغض خاموشم باران شود، ببارد...

بمان، تو را قسم به روز آشنایی، به آن روز بهاری، به آن غروب بارانی، دستانت را از من دریغ مکن، دستان سردم گرمای دستانت را می جوید. محض خاطر خدا خاطراتمان را تلخ و شیرین به یاد آور، آیا باز هم می توانی انکار کنی زندگی بی من را؟...

چگونه می خواهی نگاه ملتسمم را در پشت بغضی بی پاسخ بگذاری؟ بمان با من، منی که آتشی درونم شعله ور دارم، که از سوختن در آن باکی ندارم، از فردای بی تو بودن در هراسم...

دلتنگ روزهای بارانی با هم بودنمان هستم. با من بمان و خاطرات را شیرین تر برایم تکرار کن...

تو را قسم به قطره های پاک باران، بمان با من، مگذار بعضی ها خیال کنند هوایی بوده ایم...

بهر آن نگاه هایمان به نور مقدس ماه، بار دیگر روشنی را به شب های تیره و تارم بیاور...

ای کاش می دانستم با کدام جادو، کدام جنبل می توان نگاهت را همیشگی از آن خود کنم...

کاش چشمانم را می دیدی که در آن شب بارانی به دنبال نگاهت، کوچه ها را می کاویید تا بلکه نشانی یابد از رد نگاهت...

از بی کسیم می ترسم، بر خود می لرزم، بر خود می پیچم...هوای سرد این پیکر محزون مرا می درد، کجاست مهرت، محبتت، دلسوزیت، همدلیت...؟

بمان با من، می بینی چگونه از نبودنت ناله سر داده ام؟ می بینی چگونه از نبودنت در به در کوچه های آشنایی هستم؟ هیچ چیز با خود ندارم جز...جز خردکی عشق...باور کن همین عشق است که مرا آواره ات کرده،...بمان با من...

کاش سکوت نگاهم رساتر از هزاران فریاد بود تا می شنیدی که می گویم: بمان با من...

 

 

...اَه، باز هم دچار خیالات شده ام، هنوز دستان گرمت در دستان من است و من اینگونه بی تاب از خیال فردای بی تو ماندن...اما باز تکرار می کنم:

                                                                         بمان با من...

 

 

پ ن : دست نوشته ی خودم

 

 

بمان با من

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت10:41توسط راوی پاییز | |