تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

:)

خُب گاهی لذت می‌برم وقتی حدس‌هام یکم تغییر می‌کنه و اون توقعات –شایدم نابه‌جا-

جابه‌جا می‌شن و آدما یکم خوندنی‌تر می‌شن برام و یه تلنگری می‌خورم که آهای دختره!

قرار نیست چیزایی که واسه تو مهمه واسه دیگران مهم باشه.

فرضاً امسال برام جالب بود که از روز قبل تبریک‌های امسال شروع شد، با اون صداهای

شادشون یکم حالم رو جا آوردن. اما امسال خبری نشد از اونایی که همیشه کلی برامون

جذاب بود که ساعت 12شب مسابقه بزاریم کی اول تبریک می‌گه. بعد از کلاس تبریک‌های

فامیل...بعد که می‌رسم خونه و واسه خودم لم دادم و کتاب می‌خونم و یکم گیجم، دخترک

زنگ می‌زنه و بعد از اینکه کلی به حال نزار من می‌خندیم، یکم تازه می‌شم و یکم به روی خودم

می‌خندم. تبریک همون هم‌صحبت بده، یا این دوسته که همیشه‌ی خدا گیجه کاملاً غافلگیرم

می‌کنه و...

و کلی ممنون از همه‌ی همه‌ی اون دوستایی که با sms یا گپ تبریک گفتن...:*

 

پ‌ن۱ : یکی از مسابقاتی که همیشه با خودم می‌زارم اینه که اولین نفر باشم که با کلی جیغ

        و داد تولد یکی رو بهش تبریک بگم:دی

پ‌ن۲ : امسال برخلاف سال‌های گذشته دونه دونه شمع‌های بیست و یک سالگیم رو فوت

        می‌کنم:)

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت18:59توسط راوی پاییز | |

 

فرسنگ‌ها

سنگ‌ها

جاده‌ها...

دیگر چه اهمیت دارد

یک نفر دارد اینجا

دل دل می‌زند

تب می‌کند

تاب...

نمی‌آورد

شب‌ها

تب‌آلود می‌شود

که چه روزی بود...

 

پ‌ن1 : دست‌نوشته‌ام.

پ‌ن2 : نمی‌دونم چرا حس می‌کنم که یه رونده طولی بود که به من ختم شد!

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت11:7توسط راوی پاییز | |

 

خدا!

بسه لطفاً!

فکر نمی‌کنی مدت زیادیه زندگیه من رو pause مونده؟

.

لطفاً دکمه‌ی play رو بزن!

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت10:10توسط راوی پاییز | |

 

از اونجایی که هرچی یواشکی و دل‌خواسته‌های من ایّام امتحانات میاد سراغم، این روزا

زندگی می‌کنم، گاهی هم در لحظه می‌میرم!

اینکه شبا دور و برت رو با چندتا کتاب شلوغ کنی و برای خالی نبودن عریضه جزوه‌ی عربی:(

رو بذاری وسطشونو دنبال اون جمله‌هه که تو ذهنت می‌چرخه هی اون چندتا کتابو ورق بزنی

 و بخونی و بخونی...بعد که چشات گرم شد و خوابیدی، نیمه‌شب چندبار بیدار شی و یه نیم‌خط

 از رو وجدان دردی که قلقلکت می‌ده اون جزوه‌ رو نیم خطی بخونی و دوباره لابه‌لای ورقای

صورتی و سبز اون کتابا دنباله حستو بگیری...

 

پ‌ن: دیوونه! این حسه خیلی خوشمزست.  

 

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت11:10توسط راوی پاییز | |

 

خلقم سر جاش نیومد

اما

من الان دلم می‌خواد

یکی روبه‌روم بشینه و من با شکل ابرو ،

حالت نگاهم، شایدم لبام

و حرکت سرم بدون کوچک‌ترین صدایی

باهاش صحبت کنم!

 

 پ‌ن : دختر جان، پیشاپیش تولدت با کلی سلامتی و آرزوهای خوب و آرامش مبارک.

         می‌دونم باید نوروزتم تبریک گفت که مال تو تازه شروع می‌شه:دی

         اما من هیچ دلم نمی‌خواد این یه هفته تموم شه:(

  

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت10:8توسط راوی پاییز | |

 

‌خلقم که سرجایش برگردد

برمی‌گردم

.

.

.

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت19:26توسط راوی پاییز | |

 

شب‌ها در پارک راه می‌روم

و به عکس ماه در آب سلام می‌کنم

تاريکی از سوت می‌ترسد

سوت می‌زنم و خوشبختم.

 

«عباس معروفی»

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت18:12توسط راوی پاییز | |

 

نزدیک ظهر به خونه زنگ زدم و گفتم دانشکده شلوغ شده و اعتصابه و منم دیرتر میام خونه.

حدوداً 2ساعت بعد از تلفن من یکی زنگ می‌زنه خونه و بابا گوشی رو برمی‌داره:

 

آقا: منزل آقای فلانی؟

بابا: بله

آقا: از دانشکده علامه طباطبایی تماس می‌گیرم

بابا -نگران و ناراحت-: بفرمایید

آقا: شما چه نسبتی با دانشجو راویِ پاییز دارید؟!

بابا- کاملاً نگرانی و ناراحت و عصبانی- : پدرشون هستم، چی شده؟

آقا: گویا دخترتون کلاسور جزواتشون که برگه انتخاب واحد و کارت اقتصاد نوینشون توش

      بوده رو دانشکده گم کرده بود، خواستم اطلاع بدم اسرع وقت بیاد تحویل بگیره!!!

 

آخه یکی نیست بگه آقا این چه طرز خبر دادنه؟! جالبه من هنوز دانشکده بودم. همین ۸پست

قبل بود که گفتم جزوه‌هام گم شده:))

رسیدم خونه بابا عصبانی و ناراحت بود و منم نیشم باز که آج جون جزوه و فیش‌برداریام پیدا

شد:دی

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت18:44توسط راوی پاییز | |

 

آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بود

روی ما دایم طرف با سیلی استاد بود

 

«صائب»

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت17:59توسط راوی پاییز | |

!

 

دیدی می‌خوای حرفی بزنی اما اون حرفه نمیاد؟!

ازینا که می‌دونی چی می‌خوای بگیا، اما نمی‌دونی چطوری(!)

الان ازین دردا دارم خُب

بعد چقد خوبه این حرفا که تو ذهنته رو از یکی دیگه بشنوی

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت17:59توسط راوی پاییز | |