|
عمیقترین نفسها را میکشی تا التهاب درونت را خاموش کنی. میدانی، یاد گرفتهاند نگاهشان سرد باشد، یخ باشد. نگاهشان هم نکنی، سرمایشان را از دور حس میکنی، در این خاکستری هوای گرفته، سوزشان به گونههایت تازیانه میزند، نگاهشان نمیکنی... این خیابان همیشه خلوت را گز میکنی، نزدیک خانه که میشوی، دلت میلرزد. به سمته چپ نگاه نمیکنی، امان...باز هم این پیرمرد، درست رو بهروی خانه و پنجرهی اتاق هیزمی روشن کرده است... عطر هیزم در تمام لحظههایت پر میشود... پن : بلاخره روزی این پیرمرد را به چایی دعوت میکنم:)
بعضی چیزها را نمیشود به دیگری دیکته کنی، مشق بگویی و جریمه کنی. کاغذشان را پاره کنی و از سر خط بنویسند و بدخط بشوند، اخمی کنی و غر بزنی. گاهی میشود دستشان را بگیری و دو دستی با هم مشق بنویسید. اما خب نمیشود دستشان را گرفت و کلمهی «دوست» را یادشان بدهی. بعضی کلمات، بعضی جملات، ازین دستهاند. یعنی تا میخواهی حرف «دال» را بنویسی، به حرف «واو» که میرسی دستت خوشخطترین خطها میشود. نمیشود که با خط بد «دوستی» و «محبت» را نوشت، میشود؟!... پن : بعضی چیزها یاد دادنی نیست!
واقعیت دارد...هیچکس حقیقت را نمیگوید...این بهترین راه است...نه اینکه دروغ بگویند! نه! فقط راستش را هم نمیگویند. گناهش هم کمتر است. همه از بازی کردن خوششان میآید... منطقیتر هم به نظر میرسد...همه میدانند، کسی که راستش را بگوید، کسی که هرچه در دلش میگذرد را به زبان بیاورد، دیر یا زود لـــه میشود...دیر یا زود خاکســـتر میشود... کسی به بعدش کاری ندارد. شاید از آن خاکستر چیزی بلند شود، شاید هم نه! پن : «آنها هیچ از بهشت نمیدانند. امین انصاری»
هوا کبود و خاکستری. گوشی رو خاموش میکنم. کتاب میخونم، رو بعضی جملهها استپ میکنم، دلدل میزنم، تندتند قدم میزنم، سرم رو کاملاً بالا میگیرم، میبینم، میشنوم، بستنی میخورم، تا دیر وقت پروژهها رو مرتب میکنم، دوش آب ِ گرم میگیرم، با لبخند شیرِ گرمِ مادر و همصحبتیش رو میپذیرم، زمزمه میکنم، کمی پنجره رو باز میزارم، سرفه میکنم، صبح زود بیدار میشم، کمی کلیله و دمنه میخونم، دانشکده میرم، برگریزون، اول کتاب چیزکی مینویسم، نُچ میگم، نگاه میکنم، لبخند میزنم... پن۱ : یک روند ِ طبیعیه که داره اجرا میشه. پن۲ : به غاری پناه میبرم...
میخواهم از درد ِ رفتنها و نرسیدنها -مثل ِ آن شبها که خواب ِ فریادهای فروخورده میبینم- گریه کنم... پن : مگه با مشتی نفس، یکم خنده، فنجونی نگاه، چیزی اون وسط سینه آروم میشه؟! دلم پرتویی صدا میخواد...
به ساعت خیره بودم. یک ربع مانده بود تا طاقتم طاق شود و بروم همان کاری را بکنم که قول دادم. هوا ابری شده. اینجا آسمان غریبی دارد. در چشم به هم زدنی، آفتاب میرود و جای خود را به ابر میدهد و بلعکس!... یاد گرفتهام به هیـــچ کدامشان دل نبندم...وقتی نه صدایی میآید که دوست داشته باشم، نه هیچ صورتی آشناست، خوب، مجبور میشوم به آسمانی پناه ببرم که همه جا یک رنگ است و اینجا کمی تیرهتر! «آنها هیچ از بهشت نمیدانند. امین انصاری» پن: آدم باید اینطور بلرزد تا بفهمد بعضی وقتها دکترها هم چیزی نمیدانند...
گاهی نبود ِ بعضی چیزها اذیتت میکند. نبود ِ چیزی شبیه به وسایلت، نبود ِ حضور ِ بعضی آدمها، نبود ِ بعضی رنگها، نبود ِ صدایی، نبود ِ نجوایی... نبود ِ بعضی چیزها را میشود با بودی دیگر، پُر کرد، مثلاً نبود روان نویس ِ آبی را با مشکی، نبود بیسکوئیت شکلاتی را با گردویی، نبودِ...اما، نبود ِ حضور ِ بعضی آدمها، آنهایی که خو گرفتهاید با هم، آنها که انتظار بودنشان را داری، نبودشان، این خلاء خالی را با چه میشود پر کرد؟! آدمها را که میخوانی، میدانیشان، غریبه نیستند و میدانی همین نزدیکیها هستند و با نگاهی رازت را میخوانند، تو را میخوانند و نیازی به تلنگر ندارند تا خودت را به یادشان بیاوری... بعضیها هم تنها پژواک صدای تو هستند، پژواکی آرام از جایی دورِ دور... «ما آزمودهایم درین شهر بخت خویش بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش» پن1 : دلم حافظ خواست یهو. پن۲ : پر از حرفم و بیصدا.
در پاسخ به این پست بانو پاییز...سوز...غربت... هوووم، سال گذشته همین روزها بود. روبهروی هم نشسته بودیم و هر سهمان سرماخورده و گلودرد و سرفه. کلاس معانی تشکیل نشد و ما هم خونهی شما بانو رفتیم، شیطنتهای لحظهای و غشغش خندههای بلند. آری بانو، شکلات ساختگی من میانمان بود و سرفهها میکردیم و شکلات میخوردیم و به یاد دارم قرار نبود آن روز من زنده بمانم، این را آیدای نگران و مهربان در پاسخ به سرفههای من گفت...شما دوتا نمیدانستید که من پنهانی آن لحظههای رنگی را فیلم میگیرم و این روزها که فیلم را نگاه میکنم؛ بانو، آیدا، راوی بغضی میشود. نمیدانم چه چیز از آن روزها کنده شد و محو... هی بانو، شیطنتهایمان جواب داد، نه؟ آیدا، توهمهای شکلاتیمان اتفاق افتاد، پس بگویید آیا ما مقصر هستیم که رویاهامان ادامه نیافت و یا...نمیدانم! چرا همه چیز استپ شد؟ مگر قرار نبود قصه خوب پیش رود؟ بانو، برای تو و آن روزهای شالگردن رقصانت چه میخواستیم و آیدا هم که میدانست قرار است چه شود، تصور میکردیم قدم زدنهایش را با...و اما من ِ راوی، من منتظر آمدن، وقوع اتفاق خاصی بودم، که اتفاقی نبود و من دلخوش... پاییز بود و باد و باران. برگهای نارنجی و سرخ و یشمی ِ کوچهها و خیابانهایی که سه تایی گز میکردیم و شلپ شلپ آبها...شکلات میخوردیم، چایی، خنده و رد ِنگاه. اما بانو چه شد پس؟ آیدا آن روزها کجا رفتند؟ من فقط نمیخواهم خو بگیریم به این روزها...من فقط از همین است که میترسم، هی دوســـتان درد دارد... شاید چون من ِراوی هنوز پیشرفت نکردم و شکلات تختهای درست نکردم؛ رویاها آنطور که باید، جان نگرفتند... پن : نیمهی دوم پاییز، از شروعت نگرانم...
تاب تاب . عباسی . خدا منو . . . انداختی!
خیس باران در انتظار ما بود نیمکت! «پژمان الماسی نیا» پن۱ : اوضاع گل و بلبلی که باشه، داروخانه که میری و داروهاتُ میگیری، ماسک ندارن! 3داروخانه رفتم ماسک نداشتن! کلی غر غر کردم و بداخلاق شدم. لطفاً ماسک برسونید. آنفولانزا گرفتم:| پن۲ : عروسی امشبم پرید خب با این حالم:(
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |