دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستیها را
من کفر نمیگویم من فقط میترسم تو باشی نمیترسی وقتی اجابت هیچ دعایی را ب ِ چشم نبینی؟! ژولین: «تند میروندم ولی حواسم ب ِ رانندگی بود. داشتم برمیگشتم خونه». ماری: «کسی منتظرتون بود»؟ ژولین: «نه». ماری: «باید همیشه ی ِ کسی منتظر آدم باشه....تنها راه تصادفنکردن اینه». «مهمانسرای دو دنیا. اریک-امانوئل اشمیت. نشر قطره» بچـــ ـ ـهها! عطـر یـ ــــ ـاس دارم براتــــون... یادت هست آن شب ِ نهچندان دور، ک ِ کلی گپ زدیم و گفتی و در نهایت، همین من ِ راوی گفتم فکر کن داستان ب ِ این زودیها تمام شود؟ نگفتمت این داستانها دنبالهدار است؟ همانها ک ِ وقتی تو مدتهاست نقطهی تهاش را میگذاری، دیگری تازه ب ِ تکاپو میوفتد. میگویند ب ِ دیگری قول دادهاند و باید تمامش میکردند! گفتمت برو و ب ِ «مردانگی»اش تبریک بگو... برو، خوش باش و شادباش بگو ب ِ همان حلقهی ظاهری ِ انگشتانشان، اما گفتمت او عروسش را نمیبیند و باز این ماییم ک ِ باید غصهی آن عروس را هم بخوریم، بگذار او ب ِ لباس سپیدش خوش باشد...و نداند کمتر از یک هفته، «مرد»ش پی ِ صدای آشنایی قدیمی میگردد. آشنایی ک ِ مدتهاست از آن روزها کنده شده است. نگفتمت شمارش روزهایش کمتر از انگشتان دست میشود؟! من فقط نمیدانم آنها ک ِ ب ِ ما قول دادهاند کجای قصه هستند؟!... خیلی وقت پیش اینجا گفتم. پن: اون روز هم ک ِ گفتم با دوستی (سلام آیدا) سر ناهار گپ میزدیم، بحث همین قصه بود. از ناهار پرسیدی اینم عکسش. مال من فصل بود، نگا چ ِ نارنجی ِ پاییزش خوشگله:دی خانم پومره: «قیافهت یک جوریه. به نظر گرفته میای». دیان: «آره. چند لحظه پیش تمام احترامی رو ک ِ برای عشق قائل بودم از دست دادم». «عشق لرزه. اریک-امانوئل اشمیت. نشر قطره» میگوید: «دل»... میگویم: «اگر دلی داری برای سپردن، تمامش را بده! دل را گذاشتهاند برای باختن! دلت را نسپار دستش، دلت را بــِکَن بده دستش، باید سبک شوی از دوستداشتن»... پن: دارم کتابخونمو مرتب میکنم، با ی ِ حساب سرانگشتی حدود دوازده کتابم دست دوست و آشنا و بعضاً غریبههاست:| با حساسیتی هم که دارم تا جمعشون نکنم دیگه سیستم امانتم کار نمیکنه:دی استاد دانشگاه تهران است، مقالهی 500صفحهای راجعبه مدیرت منابع انسانی میفرستد برای ویراستاری. نگاهی به ترجمههای داغان میندازم ک ِ آخر من با اینها چ ِ کنم؟! 25دانشجو 1اصطلاح را 15شکل مختلف ترجمه کردند! کلـــی باید یکدست شود! جالب وقتی میشود که کار را تا آخر اردیبهشت میخواهد؛ یعنی 20روزه! با هیچ حساب سرانگشتیام جور درنمیاید! ک ِ آخر من قدمرانیهای اردیبهشتیام را بزنم و بنشینم پای این کار داغان؟! که من هرس کردن درخت یاس تازه شکوفهزده را ندید بگیرم، و بنشینم پای ترجمهی مجدد بعضی قسمتها! آنهم تا پایان اردیبهشت! ایمیل میزنم ک ِ قطعاً کسان دیگر منتظر چنین فرصتی هستند. من میخواهم اردیبهشت را نفس بکشم... پن: بار دیگر «ضعیفهای که فمنیست شد» و قلمش! گاهی یکی هممسیرت میشه تا ی ِ راز زندگی رو بهت گوشزد کنه، و خب این بار دوستان همدانی ِ عزیزم ک ِ الان چندماه ِ ساکن غرب ِ تهرانن، مسیرشون شرق بود و این لطف رو ب ِ من داشتن. با حوصله، کلاف ِ سکوتم رو باز کردن و به غرغرم گوش دادن و باز من ایمان آوردم آدما الکی هممسیر نمیشن. تهش هم کلی غشغش خنده وقتی تصورشون از جاجرود ِ خشک، چیزه دیگهای بود:دی شدت عمل برازندهی کسانیست ک چیزی ندارند از دست بدهند. «شیطان و خدا. ژان پل سارتر» پن: شمارهی۳ مجلهی ولگرد، (+) و (+)


