|
:) خُب گاهی لذت میبرم وقتی حدسهام یکم تغییر میکنه و اون توقعات –شایدم نابهجا- جابهجا میشن و آدما یکم خوندنیتر میشن برام و یه تلنگری میخورم که آهای دختره! قرار نیست چیزایی که واسه تو مهمه واسه دیگران مهم باشه. فرضاً امسال برام جالب بود که از روز قبل تبریکهای امسال شروع شد، با اون صداهای شادشون یکم حالم رو جا آوردن. اما امسال خبری نشد از اونایی که همیشه کلی برامون جذاب بود که ساعت 12شب مسابقه بزاریم کی اول تبریک میگه. بعد از کلاس تبریکهای فامیل...بعد که میرسم خونه و واسه خودم لم دادم و کتاب میخونم و یکم گیجم، دخترک زنگ میزنه و بعد از اینکه کلی به حال نزار من میخندیم، یکم تازه میشم و یکم به روی خودم میخندم. تبریک همون همصحبت بده، یا این دوسته که همیشهی خدا گیجه کاملاً غافلگیرم میکنه و... و کلی ممنون از همهی همهی اون دوستایی که با sms یا گپ تبریک گفتن...:* پن۱ : یکی از مسابقاتی که همیشه با خودم میزارم اینه که اولین نفر باشم که با کلی جیغ و داد تولد یکی رو بهش تبریک بگم:دی پن۲ : امسال برخلاف سالهای گذشته دونه دونه شمعهای بیست و یک سالگیم رو فوت میکنم:)
فرسنگها سنگها جادهها... دیگر چه اهمیت دارد یک نفر دارد اینجا دل دل میزند تب میکند تاب... نمیآورد شبها تبآلود میشود که چه روزی بود... پن1 : دستنوشتهام. پن2 : نمیدونم چرا حس میکنم که یه رونده طولی بود که به من ختم شد!
خدا! بسه لطفاً! فکر نمیکنی مدت زیادیه زندگیه من رو pause مونده؟ . لطفاً دکمهی play رو بزن!
از اونجایی که هرچی یواشکی و دلخواستههای من ایّام امتحانات میاد سراغم، این روزا زندگی میکنم، گاهی هم در لحظه میمیرم! اینکه شبا دور و برت رو با چندتا کتاب شلوغ کنی و برای خالی نبودن عریضه جزوهی عربی:( رو بذاری وسطشونو دنبال اون جملههه که تو ذهنت میچرخه هی اون چندتا کتابو ورق بزنی و بخونی و بخونی...بعد که چشات گرم شد و خوابیدی، نیمهشب چندبار بیدار شی و یه نیمخط از رو وجدان دردی که قلقلکت میده اون جزوه رو نیم خطی بخونی و دوباره لابهلای ورقای صورتی و سبز اون کتابا دنباله حستو بگیری... پن: دیوونه! این حسه خیلی خوشمزست.
خلقم سر جاش نیومد اما من الان دلم میخواد یکی روبهروم بشینه و من با شکل ابرو ، حالت نگاهم، شایدم لبام و حرکت سرم بدون کوچکترین صدایی باهاش صحبت کنم! پن : دختر جان، پیشاپیش تولدت با کلی سلامتی و آرزوهای خوب و آرامش مبارک. میدونم باید نوروزتم تبریک گفت که مال تو تازه شروع میشه:دی اما من هیچ دلم نمیخواد این یه هفته تموم شه:(
خلقم که سرجایش برگردد برمیگردم . . .
شبها در پارک راه میروم و به عکس ماه در آب سلام میکنم تاريکی از سوت میترسد سوت میزنم و خوشبختم. «عباس معروفی»
نزدیک ظهر به خونه زنگ زدم و گفتم دانشکده شلوغ شده و اعتصابه و منم دیرتر میام خونه. حدوداً 2ساعت بعد از تلفن من یکی زنگ میزنه خونه و بابا گوشی رو برمیداره: آقا: منزل آقای فلانی؟ بابا: بله آقا: از دانشکده علامه طباطبایی تماس میگیرم بابا -نگران و ناراحت-: بفرمایید آقا: شما چه نسبتی با دانشجو راویِ پاییز دارید؟! بابا- کاملاً نگرانی و ناراحت و عصبانی- : پدرشون هستم، چی شده؟ آقا: گویا دخترتون کلاسور جزواتشون که برگه انتخاب واحد و کارت اقتصاد نوینشون توش بوده رو دانشکده گم کرده بود، خواستم اطلاع بدم اسرع وقت بیاد تحویل بگیره!!! آخه یکی نیست بگه آقا این چه طرز خبر دادنه؟! جالبه من هنوز دانشکده بودم. همین ۸پست قبل بود که گفتم جزوههام گم شده:)) رسیدم خونه بابا عصبانی و ناراحت بود و منم نیشم باز که آج جون جزوه و فیشبرداریام پیدا شد:دی
آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بود روی ما دایم طرف با سیلی استاد بود «صائب»
دیدی میخوای حرفی بزنی اما اون حرفه نمیاد؟! ازینا که میدونی چی میخوای بگیا، اما نمیدونی چطوری(!) الان ازین دردا دارم خُب بعد چقد خوبه این حرفا که تو ذهنته رو از یکی دیگه بشنوی
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |