|
تاکسی پیدا نمیشه. از دور یه وَن میاد که برای سه نفر جا داره. سوار میشم همون ردیف اول کناره یه آقا. حواسم به لبهی شال گردنمه که نماله کف ماشین. ون پر میشه و حرکت میکنه. یکم که میگذره تازه متوجه داخل ون میشم. جلو ماشین، گوشه و کنار پنجره، قسمت بالای در، همه جا وسیله تزئینی ِ چوبی هست. وقتی ترمز میکنه متوجه اون چندتا فانوس کوچیک رو داشبورد و کنار فرمون میشم که روشن میشد. طرح پشت صندلیها نقش و نگارهای تخته جمشیده. رادیو یه برنامه اجرا میکنه مثل جدول. همهی دوازده نفر یهو صمیمیت پیدا میکنن. باهم سر جواب برنامهی رادیو با خنده بحث میکنن. خب دلیل نمیشه منی که جدول دوست ندارم با اونا همراهی نکنم. برنامه رادیو که تموم میشه، راننده آهنگ شادمهر رو میزاره. یه خانوم میانسال میخواد یه آهنگو دوبار گوش بدیم، گوش میدیم. یه آقا درمورد اجارهی وَن برای سفر از راننده سوال میپرسه. آقای کنار دستی ِ من، نرسیده به مقصد پیاده میشه. از همه خداحافظی میکنه. به مقصد میرسیم. همه با لبخند از هم خداحافظی میکنن. خانوم میانساله خوشحاله از این همصحبتی تو ترافیک ِ لجدرآر. از اون وقتا بود که دلم میخواست با هم، یه عکس یادگاری بگیریم.
بارون میاد. به زور یه چشمی نگاهی به گوشی میندازم. نمیدونم دیشب کی خوابم برد از بس غرغر داشتم و گریه...حساب میکنم چندتا غیبت برای کلاس زبانم مونده. کلاس با این تیچره خوش میگذره. میرم کلاس. اجاره میدم بارون خیسم کنه. تو راه فکر میکنم که چقدر کم تحمل شدم و غرغر دارم و همش انگاری دلم خالی میشه. لبخند میزنم به زمین و زمان اما هزار برابر این دلهره میچسبه به من. یه دلهره که همش باهامه که دارم پاهامو کجا میذارم. دوست ندارم دورا رو ببینم. دلم گپ میخواد، بیسر و ته که لازم نباشه از سر خط تا نقطه ته خط، واو به واو بگم. دلم یه حسه خوب میخواد. حتی شده تو یه مسیر یکی کنارم راه بیاد اما حس کنم چه آشناست این همراهه. من دور شدم، از خیلی چیزا و بیشتر از همه از خودم... پن : حالا تو این شرایط و وقتی خیس میرسی خونه و میبینی مامانه با شیر گرم و خرما منتظرته، همه غرغرا یهو از سرت میپره. اما خیلی دووم نمیاره این حس...
نامههای بینام و نشان...به باد میسپارمشان. شاید اینبار بینام و نشان، بلکم تصادفی به دستت برسند...چشمهایم به پنجره دوخته میشود...نگاهم خشک میشود، به یاد دلم افتادم که از خشکی، شکست، خرد شد...پلک میزنم، اشک میچکد. چشمهایم خیسمیشود. نمیشکند از خشکی و بار دیگر چشمهایم را میدوزم به پنجره. میچسبد به شیشه، اینبار راحتتر میچسبد. مثل تمبرهای بوسه که هرروز و هرشب میچسبانمشان به پشت پاکتنامهها... پن: دستنوشتهام.
روزی که با 20دقیقه تاخیر و بدبختی ِ ترافیک، به امتحان مثنوی که استاد یک دقیقه تاخیر رو نمیپذیره شروع بشه همینه دیگه...حالا در حالی که به سمته تاکسی خالی تو شهرکی که تاکسیها رو هوا پر میشه، میدوم، دستفروشه میپره درگوشم میگه: «جدیدترین DVDهای رقص رسید!» نمیدونم تو اون شلوغی در من چی دیده!:دی بماند غرغرایی که سر مدیر مالی دانشکده کردم از بس این سایت دانشکده سریع پاسخگواِ. دانشکده به خاطر انتخابواحدهای نصفهنیمه شلوغه. میون اینهمه چهره، چهرههای نسبتاً آشنا دیده میشه که سعی میکنی خیلی بیتفاوت از کنارشون رد بشی. ماماناینا میخوان برن کرج و خودمو زودتر میرسونم خونه تا خواهره تنها نمونه. قفسه کتابا رو که تو امتحانا به هم خورده بود رو مرتب میکنم و با هر کتاب یه قسمتش که خوشمزه بود رو زمرمه میکنم... من غم ِ تو میخورم، تو غم مخور به خاطر کمخوابی دیشب سعی میکنم بخوابم. ساعت5 متوجه میشم قرار امروز باید کنسل بشه. سعی میکنم خودمو به بیتفاوتی بزنم و دوباره بخوابم. با صدای زنگ از زیر پتو میام بیرون. دوست ِ مامانه و میخواد برم دمه در. موهامو از تو صورتم میدم کنار و دعوتش میکنم بیاد تو. انقدر گیج خواب بودم که حتی اسم دخترش که همنام خودمه رو فراموش میکنم! پیغامی میده و قول میدم به مامان برسونم. با یه لبخنده پهن میگه:«راوی جان، فکر نمیکنی با این تاپ و شلوارک سردت بشه؟!». یه لبخند میزنم که خودم بهتر میدونم با چی راحتم. دوباره میخزم زیر پتو که اینبار صدای خواهره میاد که شال کرم-قهوهایت کجاست. به کمد اشاره میکنم و به این فکر میکنم که چقدر آدما ماهر شدن تو گفتن بعضی حرفها و بازی لبها... هی...زمین خیلی گرد و کوچیکه... پن : «خو کردگی، بتر از عاشقیست.». کلیله و دمنه. بعدنوشت: همین الان وقت پست، بازم یه خانم میخواد برم دم، سپر ماشینی رو نشون میده: «این ماله ماشین شما نیست؟!» :|
مسئلهی تازهای نیست، فرو ریختن اما هربار دردش بیشتره... پن : کاش شبا، صدای صوت ِ یه پیرمرد از کوچه میومد و از این سکوت و تاریکی کم میکرد.
بعد از امتحان کلیله و دمنه، خیلی سرخوشانه رفتیم چایی و شکلات بخوریم که دیدم موهام زیر مقنعه شل شده. بدو بدو رفتم یکم جمع و جورش کنم که دیدم گلسرم شکسته و موها تا کمرم ولو شده. احتمالاً دلیلش درگیریم با کلیله و دمنه، یا اون غلامه بوده:دی! همهی موها رو کردم تو پالتو و با بدبختی و کلافگی بسیار راهی خونه شدیم. هی هم باید حواسم میبود خدایی نکرده اسلام در خطر نیافته. مصیبتیه کل مو رو زیر مقنعهی یه وجبی جمع کردن! حالا تو راه اون خانوم چادریه حس کرد باید تذکر لسانی(وظیفهی همگانی:دی) به من بده و بگه خانومم یه تیکه موت از زیر شال گردنت بیرون زده! قشنگ شده بودم مصداق جملهی آیدا که به آرمین راجع به من گفته بود: «باد اومد، موهامو برد:دی» تو انتشاراتی دانشکده هم همون استادمونو دیدیم که این ترم رفته بود تاجیکستان. اول که جواب سلام داد متوجه نشد بعد که دوباره ما رو دید لبخندی زد، لبخند زدنی.(خودم میدونم که ذوق کرد بار دیگه «دختران زیبای سرزمین من» رو دید:دی) این ترمم نظامی باز با همون استاد پیر ارائه شد. اینبار به جای سوال درمورد شراب کدو، سوالات تخصصیتری میپرسم:دی
وقتی میون کلی جزوه و کتاب منطقالطّیر و حکایت ِ شیخ صنعان گیر کردی و چشمی به روت خیره میشه که فقط یکم چهرش به نظرت آشنا میاد، خب در جواب سلامش یه سری تکون میدی و بیتفاوت مشغول لوندیهای دختر ترسا میشی. یهو فتحای(اصطلاخ عرفانی برید ببنید چیه:دی) به روت باز میشه و آستین آیدا رو میکشی که فهمیدی اون دختره کی بود؟! و برای آیدای متعجب توضیح میدی که همون دختره که سر ادبیات معاصر نظم جلو میشینه و سال به سال نگات نمیکنه. دوباره نگاه میکنیم و میبینیم بله کرک و پرشون ریخته و رنگ صورتش یه دو،سه درجهای روشن شده و و اون حلقهی پیچ در پیچ در انگشتشان حکایت از بردی شاهانه دارد و ما هنوز به انگشتری با سنگ سیاه در انگشت اشاره و میانی بسنده کردیم. حالا آیدا جون شما هی خودتو بگیر و وقتی اون بنده خدای گشاد-گرسنهخان خواهش میکنه شبونه بری براش شام درست کنی، طاقچه بالا نذاری که اگه نرم ارج و قربم بیشتره. د ِ خب همین کارا رو میکنی که میذارن میرن دیگه! والّا الان عکستونو از کنار برج ایفل برایم میفرستادی و منم چندوقت دیگه با یه شیشه ترشی میومدم دیدنتون. تا تو باشی و وقتی طرف تا در خونه میرسونت و انتظار یه چایی داره، نگی: «نکنه میخوای شام دعوتتم کنم؟!» و بری در خونه رو قفل کنی! تا من باشم وقتی آقای پسر میفرمایند شب بیام خونتون با بابات بریم حیاط فوتبالدستی بازی کنیم و ستارهها رو رصد کنیم، نگاه عاقل اندر سفیه بهش نندازم! که وقتی میزنگه میگه: «عزیزم تور ِ سه روزهی کردستان جور کردم، با هم بریم.» نگم: « مگه میخوای بری ماه عسل!» و تَــق، گوشی رو قطع کنم... تا ما باشیم با ماشین میافتن دنبالمون نریم اون دسته خیابون که حالشونو بگیریم، اونام پاشونو بذارن رو گاز و من و تو هم هرهر بخندیم و ببینیم بله، چهارراه اول دور میزنن میان وایمیستن و هی خانوم محترم میگن و منو تو هم باز گرم صحبت خودمون بشیم و بریم... حالا هی من تا الهه رو میبینم که -بعد از شیش ترم- میاد و از غیرت ِ اولین دوستپسر یافتش میگه، هی خندم رو کنترل کنم و نگم اون غیرتش تو حلقم! حالا هی تو نگران رژگونهات باش و منم هی رژلبامو بچینم جلوم و مثل مداد رنگی یکیشو انتخاب کنم... هی میگم بیا عفیف باشیما، بیا شروع کنیم به عفافیت(مصدر خودساخته بود این)از همین فردا که امتحان اندیشهی2 داریم با حاجآقا... پن : میگما، برای فردا اون لاک کرمم رو بزنم یا بنفشه؟!
خدای مهربانم... صمیمانه که با تو سخن میگویم، خطی بر آن میکشند سکوت میکنم ناگفتههایم را اجابت کنید لطفاً! از گفتههایم پشیمانم!
فردا همهشان را زیر فریادهایم خرد میکنم...
نقاشک! دل منم یهو یاد اون روز ِ آبان افتاد:) چقدر خوشمزه بود هشت نفری تو ماشین نشستن و تصادف و کافی شاپ و خندههای نخودی و کمکم قهقههای بلند و اخم اون آقاهه و برداشتن تخمه، تنقلات میز بقلی و یواشکی عکس گرفتن و تذکر آقاهه و به هیچجامون حساب نکردن غرغراشون و رسوندن مهنوش و تغییر نظر دادنش و تیکتیک عکس گرفتن تو ماشین و خاطره تعریف کردن پریسا(:دی) و رسوندن پریسا نزدیک خونشون و تصور من و تو از سلام کردن پریسا به سوپرمارکت سر کوچشون و غشغش خندیدن و خونهی بهاره رفتن و دیگه نخود نخود هرکه رود خانهی خود...که باز من و تو آخرین نفرا بودیم مثله همیشه بعد از همه خداحافظی کردیم:) پن :آخیـــش! چه چسبید اینا الان وسط کلیله و دمنه خوندن ِ امتحان.
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتبهمن 1388دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |