تبليغاتX
باران پاییزی
دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

 

 

سقوط می‌كنم، هر بار از لبه‌ی تاريک حرف‌هايی كه سمت و سويی ندارند!

 

حرف‌هايی كه تو از دلت می‌زنی و من از تنهايی بی‌پايان...

 

آری...هر بار...سقوطی مرگبار می‌کنم!!!

 

اميد بهبودی‌ام نمی‌رود...

 

گويی باور نكرده‌ای...

 

خلاص نشده‌ام از خوابكده‌ی دربه‌دری های مزمن لحظه‌ها!

 

جاده‌ها مثل مار می‌پيچند روی تلاش‌هايم...

 

و شايد تلاش‌هايت

 

و دستان سرد من در جيب زمان...خواب رفته!

 

چرا مضطربی از احساس نامه‌ای كه نخوانده‌ای و اصلاً هنوز نيامده‌؟!

 

يا شايد سكوت كرده‌ای از بی‌صبری!؟

 

پس من چه كنم، كه ذره‌ذره‌ی جويده شده‌ی روزهايم

 

با طعمی گس در دهان ظالم روزگار جا مانده!

 

مدت‌هاست كشنده‌ترين ساعات، حوالی من در چارچوب اتاقم...تاب می‌خورند!

 

و آفتاب لابه‌لای پنجره‌ی چشمانم...گم شده.

 

می‌دانم...می‌دانی...دير زمانی‌ست...

 

كندترين رويای شبانه ما -من و تو- با كابوس‌هايی از آينده هم‌خواب شده‌اند...

 

كاش صبح می‌شد

 

در انديشه‌ی چون و چرای دل شكسته‌ام نباش...عزيز!

 

كه زوال من شايد از همان نقطه‌ی آغاز ما -من و تو- بود...

 

 

 

 

 

پ‌ن 1: مدت‌هاست که روزها و شب‌ها از لحظه‌ای به لحظه‌ای دیگه سقوط می‌کنم!

 

پ‌ن 2: ...شکستم...شنیدی؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:7  توسط راوی پاییز | 

 

 

 

بی‌موقع او وزید

شاید اگر به جای تیر

روز تولدم

در ماه دیگری بود

شاید اگرمادرم

پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود...

خوشبخت می‌شدم

تقصیر ابر بود

آن باد نارفیق، که مخالف همی‌وزید

شاید اگر که شانس

آن قهر کرده ز من، گیج بی‌حواس

یک بار هم پلاک خانه‌ی ما را یاد داشت

خوشبخت می‌شدم

تقصیر ما که نیست

از دست روزگار

که طالع ما را چنین نوشت...*

 

 

پ‌ن 1: *از یه جا خوندم.

پ‌ن 2: گاهی روز تولد می‌تونه نقطه‌عطفی باشه. امروز دلکم بدجوری منتظر و بی‌تابه...

پ‌ن 3:  برام خیلی دیشب لذت بخش بود که وقتی خوابیدم و نیمه‌شب بیدار شدم، دیدم چندتا

           Sms تبریک دارم، ممنون:)  

پ‌ن 3: خدایا! رازی مباش خاموش گردد، این نور امید در دلم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 17:15  توسط راوی پاییز | 

 

 

 

برای کشتن يک پرنده يک قيچی کافی‌ است

لازم نيست آن را در قلبش فرو کنی

يا گلويش را با آن بشکافی

پرهايش را بزن...

خاطره پريدن با او کاری می‌کند

که خودش را به اعماق دره‌ها پرت کند

 

 

پ‌ن 1 : نمی‌دونم از کیه.

پ‌ن 2: گاهی انقدر به این پرنده حس نزدیکی پیدا می‌کنم که فکر می‌کنم خودمم!

پ‌ن 3: حست به این پرنده چیه؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:19  توسط راوی پاییز | 
 

 

 

مرا به نام

   تو را به نام

كه نام٬

       نام من و توست

عشق،

         آواز است

مرا به نام بخوان

       اين سكوت را بشكن

         چرا كه زمزمه

        از آيه‌های اعجاز است

                        برای تو و من

 

 

 

 

پ‌ن1 :  نمی‌دونم این شعر از کیه.

پ‌ن2 : امروز خیلی نزدیک بودی. صدات توی گوشمه و همین نزدیکی‌ها هستی...

پ‌ن3 : این پست از احساسات راوی در غروب پنجشنبه است و کاملاً خصوصیه!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:11  توسط راوی پاییز | 

 

 

 

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا

بین آدم‌هایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می‌اندیشد

و کمی،

دلش از دوری تو دلگیر است...

 

 

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است؛

زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

 

مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رویایش را، به شکوفایی احساس تو،

پیوند زده

و دلش می‌خواهد، لحظه‌ها را با تو، به خدا بسپارد...

 

مهربانم، ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

 

مهربانم! این بار، یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی‌ها را

از ته قلب و دلش می‌بوسد

و دعا می‌کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 

« مهین رضوانی‌فرد»

 

 

 

 

پ‌ن 1: با چشمان بسته، یک نفس عمیق می‌کشم. می‌خواهم رازی با تو در میان بگذارم!...

          مهربانم!... گاهی دلکم می‌خواد صدات کنم، اگرچه...

          خوشحالم که این سطرها میهمان چشمانت شدند.

 

پ‌ن ‌2: یک موضوع جالب!

         این‌که وقتی دلکم بهانه می‌گیرد، غرغر می‌کند، عصبانی و بد اخلاق می‌شود...

          می‌بینی چقدر صداقت دارد؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:35  توسط راوی پاییز | 

 

 

 

گا‌ه «دوست‌داشتن» مي‌شه يك بادبادك بزرگ قرمز با

 

ريشه‌هاي نارنجي و زرد

 

قشنگشيه اين بادبادك در پروازشه

 

حالا چه ته نخش دست تو باشه

 

چه آزادانه دور از تو اوج بگيره

 

حالا انتخاب با تواِ...!

 

 

 

 

پ.‌ن 1: مبارکمون باشه!     

 

پ‌.ن 2: گاهی این فلک و زمین با همدستیشون

       روزی خاطره‌انگیر رو برات زنده می‌کنند!

       کاش فردا نشه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:39  توسط راوی پاییز | 

 

ديشب خيلي طولاني بود

 

ديشب راوي و  بانو همدم بودند،

 

تا نيمه‌شب

 

به دنبال صفحه‌ي گم شده‌ي داستان مي‌گشتند

 

بانو ادامه‌ي داستان را مي‌خواست،

 

و دلك راوي با اينكه رگباري بود

 

اما روشن بود و سپيد...

 

داستان به صفحه‌ي باراني رسيده بود

 

اما راوي و بانو مي‌دانستند

 

اين صفحه نيز مي‌گذرد،

 

مانند تمام صفحات پيشين

 

صفحه ورق مي‌خورد...

 

 

 

پ‌ن 2: منِ راوي، صبح كه از خواب بيدار شدم، شنيدم كه ديشب در خواب خنده‌هاي نخودي

          و نمكين و يواشكي كرده‌ام...اما من هيچ‌چيز به خاطر ندارم جز عطري كه از راه دور به

           مشامم مي‌رسيد...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 16:33  توسط راوی پاییز | 

 

 

 

شباهنگام

 

عهد می‌بندم با خویش و خیالت

 

که فردا سخن گویم با تو

 

                           -فقط با تو-

 

من امشب

 

ده‌ها و هزاران بار

 

              « دوست‌داشتن» را

 

دیکته کردم

 

بر بال فرشتگانِ عشق

 

 

می‌دانی

 

بارها برای آینه گفتم

 

                         گفتنی‌هایم را 

 

بارها تکرار کردم

 

سخن‌هایم را

 

                    به همراه خُردکی لبخند

 

                    و فنجانی نگاهَکی گرم

 

من آماده‌ام

 

تا با تو بگویم از...

 

.

 

.

 

.

 

چقدر به سحرِ عشق مانده است؟

 

می‌دانی آیا

 

این شب سحرسوخته

 

کِی خیال به پایان رسیدن دارد؟!

 

 

 

 

ته مانده بهار در دل خاک کافیست

تا برای همیشه عشق سر از خاک برون آرد

پ‌ن 1: دست‌نوشته‌ام.

 

 

 

پ‌ن 2: هرچه براي سال گذشته خواستم، عكسش برام پيش اومد! از شروعـش نترسيدم امـا آخـرش

          ترسيدم! فقط اميدوارم توانايي درك آنچه بر ما مي‌رسد را داشته باشيم، سالي آرام و بي‌دغدغه

           برايتان آرزومندم.

 

 

 

پ‌ن 3: دخترنقاش مرا به بازي آرزوهاي محال دعموتم كرده است، ممنون دخترك. و منم اين

          روزها پُرم از آرزوهاي محال...4آرزو براي همه و 1آرزو براي خودم:

          

            1. باشد كه دل تمامي مردمان اين سياره اهلي شود...

           2. باشد كه به معجزهي عشق ايمان آوريم...

           3. باشد كه بياموزيم بيهيچ چشمداشتي به يكديگر مهر بورزيم...

           4. عادت به بودنها، عشقها، نگاهها، لبخندها و....را بشوييم...

           5. به گذشته بازگردم و چند كار ناتمام و نكرده را به انجام برسونم،

               تا بلكه از اين پريشاني و بيتابي رها گردم...

 

نفرات انتخابي من:

نيمهتاريك ماه، عربدههاي يك ذهن مغشوش(بانو)، گ، كسي كه شبها ديوانه ميشود،...

 و هرآنكس كه آرزويي محال دارد!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:10  توسط راوی پاییز | 

 

 

 

 

كاش مي‌آمدي

 

به دل مي‌گفتي

 

« يك دقيقه آرام بگير...»

 

.

 

بعد مي‌رفتي نازنين...

 

 

 

 

پ‌ن 1: ليمو شيريني رو انتخاب كردم كه آخرش طعم تلخشو چشيدم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 18:54  توسط راوی پاییز | 

 

 

 

 

چقدر اين پاييز و زمستون بارون و برف اومد

 

يعني واقعاً براي پر كردن فاصلمون كافي نبود؟؟؟!!!...

 

 

پ‌ن: وقتي نور خورشيد به پوستم مي‌خوره احساس ميعان بهم دست مي‌ده

        و من اين ميعان رو دوست دارم!

 

پ‌ن 2: كاش مي‌شد اين 11روز باقي مونده رو از تمام تقويم‌ها خط زد...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:4  توسط راوی پاییز | 
 
آغاز باران پاییزی
ارتباط با راوی پاییز
آرشیو باران‌های پاییزی
درباره‌ی راوی پاییز
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بی‌تاب ِ دیدار کسی‌ست. بی تو در تنهایی، کلبه‌ای ساخته‌ام. یادِ تو مهتابِ شب‌هایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کوله‌بارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانه‌ای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشده‌اند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کرده‌اند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو به‌روی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، می‌خواهمت...

حال و هوایم در پاییز
شازده کوچولو
فروغ
شاملو
اخوان ثالث
صادق هدایت
آنچه در باران پاییزی گذشت
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
برگ‌های كهنه
دل نوشته
خط خطی
دوستداران باران‌هاي پاييزي

دختــــر ماه و پســر خاک
نيمــــه تاريـک مـاه
دختـــــــر نقاش
عربده‌هاي يك ذهن مغشوش
كسي كه شب‌ها ديوانه مي‌شود
داستان‌های تقریباً کوتاه
گ
دندون يك آدم مرده
جسد
طلوع مهر
مرد پاييزي
من بي تو هرگز